آزادی جنسی و تن فروشی



خبر روزنامه اعتماد این بود؛
رئيس پليس آگاهي ناجا روز گذشته اعلام کرد براي کاهش آمار تجاوز به عنف بايد «بهره برداري مشروع جنسي» در جامعه تسهيل شود. به گزارش ايلنا سردار جعفري گفت؛ «احکام اسلامي که زمينه هاي پيشگيرانه دارند مثل تسهيل در بهره برداري مشروع جنسي که در شرع هم پيش بيني شده است، مي تواند موجب کاهش تجاوز به عنف شود.» بحث «بهره برداري مشروع جنسي» ناظر بر اجراي متعه يا همان ازدواج موقت در جامعه است؛ بحثي که ابتدا هاشمي رفسنجاني در سال 1370 مطرح کرد و از همان سال تا به حال هر از گاهي رخ نمايانده و چون با موج مخالفت ها روبه رو شده، به حاشيه رفته است. سردار جعفري که درباره تجاوزهاي به عنف قيامدشت و لواسان حرف مي زد، در گفت وگو با خبرنگاران توضيح داده؛ «اگر امکان تمتع جنسي فراهم شود، آن موقع اگر کسي مرتکب جرم شد باز هم احکام الهي تکليف را روشن کرده است.»طي هفته جاري اين دومين مقام رسمي است که طرح ازدواج موقت در جامعه را دوباره پيش مي کشد. علي مطهري نماينده مردم تهران روز شنبه اظهارنظر کرده بود براي جلوگيري از رواج فساد و فحشا در جامعه بايد ازدواج موقت را بين «دبيرستاني ها» رواج داد. او گفته بود؛ «همه ما مي دانيم که امروزه دختران و پسران با هم دوست مي شوند و روابطي را برقرار مي کنند که همه ما مي دانيم نامشروع است و حتي در بسياري از مواقع خانواده ها هم در جريان هستند. ما هم مي گوييم بايد همين رابطه در جريان باشد اما به صورت مشروع. آنها بيايند و ازدواج موقت کنند.». پایان خبر.

البته این ظاهر قضیه است. در باطن اما موضوع، موضوع فحشا و تن فروشی است. کسی که در فلانجا تجاوز به عنف کرده احتمالا در پاسخ به این سوال که چرا این کار را کرده گفته است که تحت فشار جنسی قرار داشته است. جمهوری اسلامی برای جلوگیری از این مساله تحت عنوان ازدواج موقت دارد به تن فروشی جنبه رسمی میدهد.
در همین وبلاگ در پست های قبلی به این امر اشاره داشته ام. همین امروز تن فروشی به همان شکل شرعی اش در ایران در جریان است. بنظر میرسد که واقعیات جامعه دارد مقامات جمهوری اسلامی را وادار به تغییر میکند. احکام اسلامی همه البته در ظاهر توسط خداوند نازل شده اند اما «خداوند» یک حرفی کلی زده و رفته. این آخوندها در طول قرنها بوده اند که به آن شاخ و برگ داده و معنا و تفسیر بر آن نهاده اند. و آخوند بیکار بیعار که عیش و نوشش همه رقم برقرار بوده و انواع و اقسام صیغه و عقدی هم زیر دست و پایش لول میزده البته نمیتوانست حال آن جوان ختر یا پسر را که تحت فشار جنسی قرار دارد را درک کند. لذا برایش راحت بود که بدون احساس مسئولیت انواع و اقسام احکام دست و پا گیر و مزاحم را صادر کند و بیاندازد گردن خدا. و سوال اصلی اینجاست؛ روابط زن و مرد به خدا چه ربطی دارد؟ خدا سر پیاز است یا ته پیاز؟ آقای خدا... به تو چه که طرف به اندازه ختنه گاه فرو کرده یا نکرده که برایش قانون گذاشته ای؟ خدا یک عقلی به خودش بدهد! یکی باید این آخدای ما را ببرد نزد روانپزشک بلکه مثل این سردار خودمان انسان را بهتر بفهمد و درک کند. این سردار عقبمانده آدم شد خدای ما آدم نشد.

در سوئد فحشاء یا تن فروشی ممنوع است. دلیل فلسفی اش را نمیدانم اما مهمترین دلیلش این است که در سوئد هیچ فردی گرسنه یا بی مسکن نیست که مجبور شود برای تامین نیازش تن فروشی کند. حتا برای معتادین نیز محلهای خواب و زندگی فراهم است. لذا هیچ دلیل موجهی نمیتواند برای تن فروشی وجود داشته باشد. اما این امر مخالفینی هم دارد. برخی (از جمله خود من) عقیده دارند که تن فروشی یک امر خصوصی است که دولت نباید خود را در آن دخالت بدهد. تن فروشی نیز نوعی شغل است. همانگونه که فرد میتواند نیروی کار یعنی تن خود را بعنوان کارگر برای کار یا بار بری یا غیره به دیگری اجاره دهد، میتواند سکس خود را نیز به دیگری عرضه کند. دولت باید صفنی را برای این گروه در نظر بگیرد و اتحادیه تن فروشان را برسمیت بشناسد و اداره مالیات نیز بر درآمد و کسب و کار تن فروشان نظارت داشته و مالیات بر در آمد تن فروشان منظور کند آنچنانکه برای هر شهروند عادی دیگر چنین ترتیبی وجود دارد. علاوه برآن دولت نیز موظف است که شرایطی فراهم کند که تن فروشان اتحادیه و سندیکای خود را داشته باشند و از بیمه های کار و سایر بیمه ها و بیمه از کار افتادگی و بیماری و نیز بازنشستگی استفاده کنند. تن فروش نیز مثل کارگر باید از درآمدش به دولت مالیات بدهد و هرکسی که مالیات میدهد حق بازنشستگی و بیمه درمانی و غیره نیز دارد. بدین ترتیب تن فروشان نیز از حمایت جامعه برخوردار میشوند.

با تمام این احوال همانگونه که آمد مساله نباید به خداوند ارتباط داده شود. حال اگر جمهوری اسلامی تابوی اسلام را دارد، بازهم خودش یک پیشرفتی است که کلاه شرعی بابت آن کار میدوزند.

ایران- مساله این است؛ انقلاب مخملین یا انقلاب خونین؟

من قبلا هم به این بحث پرداخته ام. امروز سایت بی بی سی را که نگاه میکردم مطلبی از علی اصغر رمضانپور توجه ام را جلب کرد. این موضوع مهم است و باید توسط سرآمدان سیاسی اجتماعی به آن توجه بیشتر شود و بیشتر مورد بحث و دقت قرار گیرد. اما من نمی فهمم چگونه است که خطری به این بزرگی را این جمع نادیده میگیرد و اهمیت لازم را به آن نمیدهد.
اگر از آنهایی هستید که بازهم با توجه به مهم بودن بحث حال خواندن تمامی مطلب را ندارید و یا از نظرات قبلی من در این مورد آگاه هستید پس این مختصر را در آغاز مینویسم که بخشی از پاسخی است به بحث بی بی سی نوشته علی اصغر رمضانپور و سپس به مطلب میپردازیم؛
من در واقع سالهاست که به این موضوع پرداخته ام. تفاوت بزرگی میان کشورهای انقلاب مخملین با ایران وجود دارد که صاحبنظران اهمیت لازم را به آن نمیدهند اما از نظر من مهمترین و کلیدی ترین مساله است و آن سرنوشت صاحبان قدرت امروز ایران در شرایط پس از انقلاب مخملین یا اصلاحات است. در یک کلام آنها از آینده خود نگرانند. آنها سابقه پراز جنایتی دارند که هنوز از یادها نرفته است و زنده است و به صورتی که سقوط کنند یا با صلح و صفا کنار بروند بهرحال در جامعه این جنایات بازگو و مطرح خواهد شد و آنچنان بر خشم عمومی دامن خواهد زد که تمامی قول و قرارها و تضمینهای پیشین دایر بر بخشش صاحبان قدرت پیشین احتمالا فراموش خواهد شد و دوران محاکماتی جدید برقرار خواهد شد. و این مساله ای است که صاحبنظران سیاسی باید در پی حل آن باشند و پاسخی برای آن بیابند.
در کشورهایی که انقلاب مخملین رخ داد، نسلهایی که کشتارهایی در ابعاد میلیونی یا هزاران انجام داده بودند سالها بود که مرده بودند و کسانی مانده بودند که نمیشد گناه آن کشتارها را به گردن شان انداخت و تنها میراث داری قدرت آنها را میکردند و نیازی به کشتار بیشتر نداشتند و به همین دلیل در مقابل کنار رفتن نیز مقاومتی نکردند. گورباچف میراث دارد قدرت استالین بود اما اگر بجای گورباچف استالین هنوز قدرت را بدست داشت او را بارها بخاطر جنایاتش محاکمه کرده بودند. این که آقای سلامتیان در این مصاحبه ها میگوید که خواستهای اولیه اصلاح طلبان محدود بود و سپس به دلیل عدم پاسخ از جانب حاکمیت در این کشورها به انقلابهای مخملین انجامید درست به همین دلیل که آمد با شرایط ایران قابل مقایسه نیست. استالینها و پل پتهای ایران نه تنها هنوز نمرده اند بلکه هنوز دارند کشتار میکنند. حاکمیت به دلیل ترس از آینده خود به همین سادگی کنار نخواهد رفت.
آنچه که رفت امری نیست که از چشم وزارت اطلاعات و خامنه ای و حتا خود رفسنجانی پنهان مانده باشد. از نظر من کسانی مانند مهدی کروبی و حتا خود خاتمی نیز در زمره کسانی هستند که در یک ایران دمکرات به احتمال قوی شاکیانی اجتماعی خواهند داشت و به نقش آنها در سالهای سرکوب اشاره خواهد شد حال شاید به آن سختی که به خامنه ای حمله میشود به اینها حمله نشود. این نیز از چشم رهبران جمهوری اسلامی پنهان نمانده و شخص خامنه ای دستکم دوبار از تریبون عمومی این هشدار را به موسوی و خاتمی و کروبی داده است که اگر اینها به این وضع ادامه بدهند سیل اگر بیاید تنها خامنه ای و وزرات اطلاعات و دستگاههای سرکوب و تاراج اقتصادی را از میان بر نخواهد داشت بلکه این سیل دامان اصلاح طلبان را نیز خواهد گرفت و به نظر من حق کاملا با خامنه ای است.
جنبش سبز برای برون رفت از این معضل و تامین امنیت آینده اینها و آنچه که موجب نگرانی خامنه ای است چه پاسخی دارد؟ اگر پاسخی قانع کننده در میان باشد تصور میکنم که میتوان به گذاری با کمترین میزان خشونت امید داشت. خشونتی که اگرچه دلها را خنک میکند اما در نگاه کلی به نفع ایران نیست. به نفع هیچکس نیست.


پاسخ من به این معضل مطلبی بود تحت عنوان تریبونال بین المللی اپوزیسیون ایران. تریبونالی که در آن نه مانند بسیاری از تلاشها تنها برای بررسی جنایات جمهوری اسلامی تشکیل شود بلکه تریبونالی باشد برای بررسی اینکه چرا جمهوری اسلامی به این چاه در غلطید. این امر را نمیتوان تنها به «ذات جنایتکار آخوند جماعت» یا «تحلیلهایی» از این قبیل نسبت داد بلکه باید منصفانه و مسئولانه به این امر نگریسته شود و سپس پاسخ مناسب بدست آید. آنگاه است که میتوان به یک جمع بندی رسید و اپوزیسیون حکومت ایران میتواند این جمع بندی را بصورت پایه ای برای گذار آرام از جمهوری اسلامی به نظامی دمکراتیک به جمهوری اسلامی ارائه و آنها را برای واگذاری قدرت ترغیب کند. خطاب این جمع بندی تنها نباید به روسای حاکمیت بلکه به بدنه قدرت نیز باشد بطوری که آنها که در بدنه قدرت و در نتیجه مسئولیت کمتری درجنایتها دارند با جرات بیشتری به ریزش ترغیب شوند.

قبل از پرداختن به نظرات خودم اول مطلب را از بی بی سی بخوانیم و سپس پیرامون آن بحث کنیم؛

انقلاب مخملی و نمونه ایران؛
انقلاب مخملی در چکسلواکی

حدود ۲۰ سال از پیروزی انقلاب مخملی در چکسلواکی می گذرد

سال ها پس از پیروزی انقلاب های مخملی در اروپای شرقی، گروهی از نظریه پردازان از انقلاب مخملی به عنوان جانشینی برای مدل پیشین انقلاب سخن می گویند.

این نظریه پردازان معتقدند که الگوی انقلاب مخملی بر جنبش های دموکراسی خواهی و ضد تبعیض در دیگر کشورها اثر گذاشته و جنبش های اعتراضی در کشورهایی مانند برمه و ایران نمونه های تازه ای از انقلاب مخملی هستند.

تیموتی گارتن اش، استاد تاریخ معاصر دانشگاه آکسفورد، در کنفرانسی در دانشگاه استانفورد در آمریکا به مناسبت بیستمین سال پیروزی نخستین انقلاب های مخملی در اروپای شرقی، الگوی این نوع انقلاب را الگوی نظری برای جایگزینی مدل پیشین انقلاب دانسته است.


به اعتقاد آقای گارتن اش، انقلاب مخملی بر خلاف مدل پیشین انقلاب، صلح آمیز است، آرمانگرایانه نیست و ادعای پیگیری خواست های یک طبقه خاص را مطرح نمی کند؛ اما سریع، توده ای و پرقدرت است.

خاستگاه انقلاب مخملی

اگرچه به باور نظریه پردازان، نشانه های انقلاب مخملی را در راهبرد سیاسی کسانی مانند مهاتما گاندی در رهبری جنبش ضد استعماری در هندوستان می توان یافت، اما انقلاب در اروپای شرقی اولین نمونه تام و تمام انقلاب مخملی است.

در فاصله ۱۷ تا ۲۹ نوامبر ۱۹۸۹ انقلابی مسالمت آمیز به رهبری دانشجویان و روشنفکران علیه حاکمیت کمونیست ها در چکسلواکی به پیروزی رسید.

پس از چکسلواکی، رومانی، بلغارستان، مجارستان و لهستان هم دچار انقلاب شدند و طی سه سال به حاکمیت احزاب کمونیست بر کشورهای اروپای شرقی پایان داده شد.

گفته می شود که واژه انقلاب مخملی را یک روزنامه نگار فرانسوی برای اولین بار در توصیف فرآیند انقلابی در چکسلواکی به کار برده است؛ اما تنها در چند سال اخیر بود که واژه انقلاب مخملی به نظریه های رایج در باره تحولات سیاسی راه یافت.

مخالفان انقلاب مخملی

همان طور که مفهوم سنتی انقلاب با موجی از نقد از سوی مخالفان جنبش های انقلابی روبرو و مفهوم اصلاح طلبی و رفورم از سوی نظریه پردازانی مانند کارل پوپردر برابر آن مطرح شد، تعبیر انقلاب مخملی هم با مخالفت هایی روبرو شده است.

تجمع معترضان در میدان آزادی

عده‌ای عقیده دارند که فعالیت‌های جنبش اعتراضی در ایران شباهت‌هایی به انقلاب مخملی دارد

مخالفت با مفهوم انقلاب مخملی، نخستین بار از سوی دولت هایی که در برابر امواج اعتراضی دموکراسی طلبانه قرار داشتند، مانند رهبران محافظه کار در اوکراین و گرجستان مطرح شد، اما شاید شدیدترین انتقادات به این نوع تحول، از سوی مقامات جمهوری اسلامی ابراز شده باشد.

مقامات ایران، چنان که در یک ویدیوی آموزشی منتشر شده از سوی وزارت اطلاعات ایران آمده است، انقلاب مخملی را ساخته و پرداخته سازمان های سیاسی و اطلاعاتی آمریکا می دانند که هدف آن بر سر کار آوردن طرفداران آمریکا در کشورهایی است که در برابر آمریکا قرار دارند.

پس از بالا گرفتن جنبش اعتراضی انتخاباتی در ایران، مقامات دادگاه های ایران گروهی از بازداشت شدگان را به ایجاد اغتشاش به قصد به راه انداختن انقلاب مخملی با حمایت آمریکا و بریتانیا متهم کردند.

انقلاب مخملی و نمونه ایرانی

مقامات غربی این ادعاهای دولت ایران را بی پایه خوانده و رد کرده اند، اما با این وجود برخی از صاحب نظران معتقدند که شرایط جنبش اعتراضی در ایران به شرایط انقلاب مخملی شباهت دارد.

تیموتی گارتن اش معتقد است که روش عمل معترضان در ایران، استفاده از شبکه های اجتماعی، صلح آمیز بودن و مصالحه جویانه بودن اعتراضات در ایران و عدم تکیه بر رهبری سازمان یافته و بهره گیری از فضای مدنی نشانه هایی از انقلاب مخملی است.

عباس میلانی، استاد علوم سیاسی در دانشگاه استانفورد هم عقیده دارد این که مقامات ایران واژه انقلاب مخملی را به یک اتهام تبدیل کرده اند، ناشی از ماهیت تجددستیز رهبران ایران است و شبیه مخالفت هایی است که با جنبش مشروطیت می شد.

به باور آقای میلانی رهبری جمعی و غیر متکی به فرد خاص و درخواست اعاده قانون اساسی و اعاده حاکمیت ملی متکی بر انتخابات آزاد، همان جوهر انقلاب های مخملی است.

احمد سلامتیان، تحلیل گر مسایل ایران نیز می گوید که انقلاب مخملی نوعی اعتراض به تمامیت خواهی است که در ایران دیده می شود و به از دست رفتن اقتدار سنتی رژیم ایران در حوزه های متنوع زندگی منجر شده و شرایط شکننده ای را برای دولت ایران به وجود آورده است.

اما گروهی از ناظران آمریکایی معتقدند که شرایط ایران را نمی توان نمونه ای از انقلاب مخملی دانست.

فرید زکریا، پژوهشگر آمریکایی و سردبیر نیوزویک بین المللی با استناد به نظر زیبیگنیو بریژینسکی، نظریه پرداز آمریکایی می گوید که انقلاب مخملی در اروپای شرقی نتیجه هم جهتی سه نیروی ملی گرایی، مذهب و دموکراسی طلبی بر علیه حاکمان کمونیست بود.

به باور آقای زکریا، در ایران ملی گرایی افراطی و باور های مذهبی همیشه هم سو با جنبش دموکراسی طلبی نیستند و این به حاکمان ایران اجازه کنترل اوضاع را می دهد.

رون مارکس، پژوهشگر آمریکایی روابط بین المللی هم می گوید که این احتمال که جناح های حاکم بر ایران در پی اعتراضات مسالمت جویانه و بدون خشونت به خواست های دموکراسی طلبانه تن دهند، بسیار بعید است.


علی اصغر رمضانپور دو گزارش دیگر نیز در این مورد دارد که لازم است این دو مورد را نیز گوش فرا دهیم و سپس من نیز مطالب خود را خواهم گفت؛

http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/11/091119_velvet1.shtml


http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/11/091119_velvet2.shtml


من در واقع سالهاست که به این موضوع پرداخته ام. تفاوت بزرگی میان کشورهای انقلاب مخملین با ایران وجود دارد که صاحبنظران اهمیت لازم را به آن نمیدهند اما از نظر من مهمترین و کلیدی ترین مساله است و آن سرنوشت صاحبان قدرت امروز ایران در شرایط پس از انقلاب مخملین یا اصلاحات است. در یک کلام آنها از آینده خود نگرانند. آنها سابقه پراز جنایتی دارند که هنوز از یادها نرفته است و زنده است و به صورتی که سقوط کنند یا با صلح و صفا کنار بروند بهرحال در جامعه این جنایات بازگو و مطرح خواهد شد و آنچنان بر خشم عمومی دامن خواهد زد که تمامی قول و قرارها و تضمینهای پیشین دایر بر بخشش صاحبان قدرت پیشین احتمالا فراموش خواهد شد و دوران محاکماتی جدید برقرار خواهد شد. و این مساله ای است که صاحبنظران سیاسی باید در پی حل آن باشند و پاسخی برای آن بیابند.
در کشورهایی که انقلاب مخملین رخ داد، نسلهایی که کشتارهایی در ابعاد میلیونی یا هزاران انجام داده بودند سالها بود که مرده بودند و کسانی مانده بودند که نمیشد گناه آن کشتارها را به گردن شان انداخت و تنها میراث داری قدرت آنها را میکردند و نیازی به کشتار بیشتر نداشتند و به همین دلیل در مقابل کنار رفتن نیز مقاومتی نکردند. گورباچف میراث دارد قدرت استالین بود اما اگر بجای گورباچف استالین هنوز قدرت را بدست داشت او را بارها بخاطر جنایاتش محاکمه کرده بودند. این که آقای سلامتیان در این مصاحبه ها میگوید که خواستهای اولیه اصلاح طلبان محدود بود و سپس به دلیل عدم پاسخ از جانب حاکمیت در این کشورها به انقلابهای مخملین انجامید درست به همین دلیل که آمد با شرایط ایران قابل مقایسه نیست. استالینها و پل پتهای ایران نه تنها هنوز نمرده اند بلکه هنوز دارند کشتار میکنند. حاکمیت به دلیل ترس از آینده خود به همین سادگی کنار نخواهد رفت.
آنچه که رفت امری نیست که از چشم وزارت اطلاعات و خامنه ای و حتا خود رفسنجانی پنهان مانده باشد. از نظر من کسانی مانند مهدی کروبی و حتا خود خاتمی نیز در زمره کسانی هستند که در یک ایران دمکرات به احتمال قوی شاکیانی اجتماعی خواهند داشت و به نقش آنها در سالهای سرکوب اشاره خواهد شد حال شاید به آن سختی که به خامنه ای حمله میشود به اینها حمله نشود. این نیز از چشم رهبران جمهوری اسلامی پنهان نمانده و شخص خامنه ای دستکم دوبار از تریبون عمومی این هشدار را به موسوی و خاتمی و کروبی داده است که اگر اینها به این وضع ادامه بدهند سیل اگر بیاید تنها خامنه ای و وزرات اطلاعات و دستگاههای سرکوب و تاراج اقتصادی را از میان بر نخواهد داشت بلکه این سیل دامان اصلاح طلبان را نیز خواهد گرفت و به نظر من حق کاملا با خامنه ای است.
جنبش سبز برای برون رفت از این معضل و تامین امنیت آینده اینها و آنچه که موجب نگرانی خامنه ای است چه پاسخی دارد؟ اگر پاسخی قانع کننده در میان باشد تصور میکنم که میتوان به گذاری با کمترین میزان خشونت امید داشت. خشونتی که اگرچه دلها را خنک میکند اما در نگاه کلی به نفع ایران نیست. به نفع هیچکس نیست.


پاسخ من به این معضل مطلبی بود تحت عنوان تریبونال بین المللی اپوزیسیون ایران. تریبونالی که در آن نه مانند بسیاری از تلاشها تنها برای بررسی جنایات جمهوری اسلامی تشکیل شود بلکه تریبونالی باشد برای بررسی اینکه چرا جمهوری اسلامی به این چاه در غلطید. این امر را نمیتوان تنها به «ذات جنایتکار آخوند جماعت» یا «تحلیلهایی» از این قبیل نسبت داد بلکه باید منصفانه و مسئولانه به این امر نگریسته شود و سپس پاسخ مناسب بدست آید. آنگاه است که میتوان به یک جمع بندی رسید و اپوزیسیون حکومت ایران میتواند این جمع بندی را بصورت پایه ای برای گذار آرام از جمهوری اسلامی به نظامی دمکراتیک به جمهوری اسلامی ارائه و آنها را برای واگذاری قدرت ترغیب کند. خطاب این جمع بندی تنها نباید به روسای حاکمیت بلکه به بدنه قدرت نیز باشد بطوری که آنها که در بدنه قدرت و در نتیجه مسئولیت کمتری درجنایتها دارند با جرات بیشتری به ریزش ترغیب شوند.

و اما مطلبی که چندی پیش در این مورد نوشته بودم؛

راهی پیش پای حاکمیت برای کناره گیری بدون صدمه از قدرت

"برای تغییر وضع در ایران نیاز به ایجاد ثبات اجتماعی و امنیت است، نیاز به آرام کردن مردم و ایجاد آشتی ملی است. این وضعیت نه به نفع حکومت است و نه بنفع مردم. چنانچه حاکمان ایران مطمئن می شدند که در صورت کناره گیری از قدرت آسیبی به آنها نخواهد رسید سالها پیش از قدرت کناره می گرفتند. تصور من بر این است که آنها نیز آرزوی دوران قبل از انقلاب خود را می کنند که هم خود آرامش داشتند و کشورمان ایران مانند بسیاری کشورهای در حال توسعه، در حال پیشرفت خوبی بود. "

گاه فرار به جلو تنها راهی است که پیش روی حاکمان یک حکومت دیکتاتوری قرار می گیرد. در یک جنگ قدرت بین حاکمان و اپوزیسیون آنها، حاکمان به گردابی از گناه و جنایت در قبال جامعه شان می افتند. این گرفتاری بخصوص برای حکومتهای تازه کار با گناهان و خطاهای کوچک مانند گلوله ای برفی آغاز می شود و کم کم به بهمنی از خطاهای بزرگ و جبران ناپذیر می انجامد که امکان هرگونه مصالحه آتی را از میان می برد.
باید منصفانه به قضایا نگریست. جمهوری اسلامی البته از آغاز دیکتاتوری پیشه کرد. اما از آغاز هم به آن جنایتکاری نبود که شد. اول انقلاب بود و کله ها همه پر باد. دهها گروه در میدان بودند که از چند تن تا هزاران تن را شامل می شدند. همه این گروهها نیز پس از چند نشست و برخاست رهبران شان، به این نتیجه می رسیدند که بقیه گروها و نیروهای سیاسی خائن هستند و مردمی نیستند و فقط آنها هستند که مردمی هستند. آنان آنقدر در این "حقانیت" خود را محق میدانستند که مانند گروه فرقان و مجاهدین خلق به نمایندگی خود خوانده از جانب مردم و خدای شان دست به ترور زدند. تنها گروهی که نخواست به هر قیمتی بر سر کار بماند، گروه بازرگان و دولت او و هوادارنش در جبهه ملی بودند. پس از آنها، هواداران خمینی، مجاهدین، حزب توده، فداییان خلق، راه کارگر و نیز گروه فرقان که عده قلیلی بودند همه و همه خود را تنها نماینده برحق مردم ایران بحساب می آوردند. نگاه همه اینها به مردم نگاه چوپان به گله گوسفند بود. از دید آنها، کسی که با آنها نبود بر ضد آنها بود. آنها چنانچه به قدرت میرسیدند همانقدر در حفظ آن حاضر به جنایت بودند که آخوندهای حاکم. نظر مرا بخواهید، آنها از آخوندها بدتر می کردند چرا که عقیده داشتند که "دشمن خلق" (یعنی هرکس که با نظریات آنها مخالف بود) را باید بدون محاکمه از میان برد. آنها حتا بیدادگاه های خلخالی برای مقامات رژیم پیشین را نیز نشانی از انقلابی نبودن ملاها میدانستند و عقیده داشتند که وقت جامعه بی جهت صرف محاکمه می شود. آنها هنگامی به فغان می آمدند که سیلی رژیم به گونه آنها نیز نواخته می شد. این نیروها تا هنگامی دم از آزادی بیان و حقوق بشر میزدند که خودشان در قدرت نبودند. البته هرگز این موقعیت پیش نیامد که آنها قدرت را بدست بگیرند و عدم تعهد آنان به آزادیهایی که از آن دم میزنند را در عمل نشان بدهند. اما آیا پس از تجاربی که ما از این انقلاب گرفتیم، احتیاجی به تجربه بود؟ این حقیقت را خود هواداران این گروهها نیز امروز معترفند. آنها شانس آوردند که بجای رژیم ننشستند وگرنه امروز این آنها بودند که هدف ناله و نفرین مردمان می بودند.
من تنها از این رو این مسائل را طرح می کنم که نشان بدهم که هم آخوندها و هم مخالفین آنها در بوجود آمدن وضعیت امروز سهیم هستند. حتا مردم ایران نیز حال چه به دلیل عدم آگاهی و چه به دلیل سرخوردگی از انقلاب یا بهر دلیل دیگری بهرحال با عدم مخالفت با عملکرد خانمان برانداز رژیم تازه دست های آنرا برای آلوده شدن به جنایات بعدی باز گذاشتند.
و باز با وجود همین حقایق، بازهم نمی توان نیروهای یاد شده را بخاطر گناه نکرده، حتا اگر قصدش را هم داشتند مجرم شناخت و در هیچ دادگاهی نمی توان آنها را محکوم کرد.
با همین روند کشور ما دچار وضعیتی شده است که امروز شاهدش هستیم. به نظر من اصلاح طلبان حکومتی نمی توانند تغییری در وضع بدهند. تغییر در وضع یعنی ایجاد دمکراسی که اصلاح طلبان مدعی اش هستند. و در یک دمکراسی، آنجا که پای رای مردم در میان باشد، معلوم است که در نهایت این آرا هم رژیم و هم خود اصلاح طلبان آنرا مانند سیلی بنیان کن ازمیان خواهد برداشت. این روند را رژیم قبلا در دوسال اول ریاست جمهوری خاتمی تجربه کرده و نتیجه اش قضیه توقیف روزنامه سلام و ماجراهای 18 تیر بود. اگر رژیم در 18 تیر بموقع نمی جنبید و حرکت را در آغاز سرکوب نمی کرد مسلما ظرف یکهفته طومارش درهم پیچیده می شد و هزاران هزار مردم تشنه انتقام جویهای خون براه می انداختند. این وضعیت شاید بنظر بسیار دلها را خنک کند اما قضیه به همینجا ختم نخواهد شد. در انقلاب 57 مردم گاه از کارمند دولت هم نمی گذشتند. دوستی تعریف میکرد که در تبریز اتفاق می افتاد که یکی فریاد میزد آی بگیر ساواکی... سپس چاقوها بود که بدون پرسشی یا سوالی یا اخذ هویتی بالا و پایین میرفت و جسدی بر زمین می افتاد. و این در شرایطی که مردم این همه کینه به دل نداشتند که امروز به این رژیم و کارگزارانش دارند. امروز در هر محله ای خانه چند حزب اللهی یا کسی که سابقا حزب اللهی بوده یا کسی که دیگری را لو داده وجود دارد. اینها کلی فامیل و آشنا دارند. در یک نگاه، انتقام گیری کشور را تبدیل به کابل زمان "اتحاد" خواهد کرد که قبل از آمدن طالبان قدرت را بدست داشتند و نمی شد از این محل به آن محل رفت. مردم کابل آمدن طالبان را جشن گرفتند! امروز هم مردم کابل گاها امنیت زمان طالبان را به ناامنی امروز و آزادی بدست آمده ترجیح میدهند. این را از آن روی یادآور می شوم که دوستان بدانند که مردمان به امنیت حتا بیش از آزادی و دمکراسی اهمیت میدهند و این اصلا عجیب نیست. هیچ شورشی به نفع مردم ما نخواهد بود و تر و خشک بسیار خواهند سوخت.
راه گذار آرام به جمهوری اسلامی از دل اتحاد اپوزیسیون برانداز خارج کشور می گذرد. شایسته این است که این دشمنان جمهوری اسلامی دور هم جمع شوند و بر سر یک سری اصول عام دمکراسی توافق کنند و سپس پیامی سرگشاده برای مردم ایران و رژیم جمهوری اسلامی بفرستند که در هر حالتی، چه در کشور شورش شود و چه گذار آرام، تعهد می کنند که آسیبی به رهبران و دولتمردان نظام وارد نیاید و حتا محاکمه صوری و "دادگاه حقیقتی" هم در کار نباشد. (نیازی به دادگاه نیست، بعد ها کتابهای خاطرات و گفتگو جای این دادگاه ها را پر خواهد کرد). نیروهای اپوزیسیون باید امنیت و تامین جانی کارگزاران نظام و خانواده های شان را تضمین کنند و برنامه کار و تدابیر اندیشیده شده شان را به حاکمیت و نیز به مردم ایران ارائه دهند و اعلام کنند که این راهکارها به صلاح ایران و ایرانی است. باید تضمین کنند که سرنوشت و آینده کشور و فرزندان این آب و خاک را مهمتر از انتقام میدانند و از مردم بخواهد که از این برنامه پشتیبانی کنند. در چنین برنامه ای راهکارهایی از قبیل ادامه کار مدیران و کارمندان دولتی و بخش خصوصی باید پیش بینی شود و نیز تضمین شود متصدیان پستهای کلیدی که امکان ادامه کارشان نیست، با رتبه و امتیازات پیش بینی شده بازنشسته خواهند شد. باید تضمین داده شود که.. (در این مورد سخن بسیار است که بهتر است به زمانی که مقدمات چنین کاری فراهم شود واگذار شود).
در چنین حالتی، چنانچه نیروهای اپوزیسیون بر سر یک "برنامه آشتی ملی" باهم به توافق برسند، دیگر ترسی در دل مقامات رژیم باقی نخواهد ماند و آمادگی بیشتری برای کناره گیری از قدرت خواهند داشت. از آنطرف نیز امید تازه ای برای حرکت در دل مردم ایجاد می شود. و نیز آن 95 درصد متصدیان حاکمیت که در دل علاقه ای به ادامه حیات جمهوری اسلامی ندارند و از طرفی نگران آینده خود هستند، تمایل بیشتری برای ریزش از بدنه رژیم و پیوستن به مخالفین (برای تضمین آینده کاری خود) پیدا خواهند کرد.
این مهم را بارها خود سران و مقامات رژیم در وضعیت های گوناگون اقرار کرده و بر زبان آورده اند. سران رژیم به مدیران زیر دست شان بارها گفته اند که اگر خیال می کنید که با رفتن ما وضعیت شما تکان نخواهد خورد اشتباه می کنید. آنها را از انتقام گیری مردم می ترسانند. تنها اپوزیسیون دشمن امروزین جمهوری اسلامی است که صلاحیت دادن تضمین های لازم را به دولتمردان جمهوری اسلامی دارد. درست شبیه همین حالت بود که دولتمردان رژیم سابق را با انقلابیون همراه و روند جابجایی قدرت در کشور برای آخوندها را هموار کرد. پس بازهم میتوان از این حربه استفاده کرد.
این راه در کشورهای بسیاری که به وضعیت کنونی ما شبیه بوده اند پیموده شده و مردم این کشورها از انتخاب چنین راهی پشیمان نیستند. از جمله این کشورها میتوان شیلی، شوروی، آفریقای جنوبی، اسپانیا و ... را نام برد.
در آینده بازهم به این مهم خواهم پرداخت.

«تریبونال بین المللی» از جنسی دیگر



یکی از نتایجی که من در اثر مطالعات و تجربیاتم به آن دست یافتم این است که صحنه سیاسی و اجتماعی ایران امروز ما،ا قبل از آنکه حاصل عملکرد ما باشد، حاصل جبر تاریخ بوده است. آنچه ما کرده ایم، از حکومت کنندگان تا حکومت شوندگان، تحث تاثیر همین «جبر تاریخی» بوده است. از تاریخ ما با 2500 سال تمدن آن و آنچه که به سر ما آمد و آنچه که ما در اثر رشد یافتن در محیط این آب و خاک در طول سده ها کردیم و تا امروز میکنیم، همه و همه حاصل این «جبرتحمیلی تاریخ» است.
پر واضح است که با گفتن این سخن خط برائت بر تمامی جنایتهای حاکمان گذشته و امروز میتوان کشید. اما منظور ابدا این نیست، منظور درک این مهم است که چرا ما به اینجا رسیده ایم و با فرض اینکه این وقایع تا امروز حاصل تکامل تاریخی ما بوده باشد آیا از این پس نیز میتوان چنین عذری به میان آورد؟
پاسخ این است که دستکم از دوران ناصرالدین شاه به بعد، فعالین صحنه سیاست ایران تا حد زیادی به آنچه می کردند واقف بودند و لذا مسئول هستند اما حاضر نیستند مسئولیت را به گردن بگیرند. یک تریبونال بین المللی، با توجه به این مهم است که میتواند هم با نگاه تکامل تاریخی و هم با نگاه مسئولیت تاریخی اهل سیاست در ایران، به بررسی کارنامه همه ما بپردازد.
شاید یک مثال در این مورد موضوع را بشکافد. فرض کنیم که در یک خانواده ایرانی، که هفت هشت تا بچه دارند، مادر چند قلو حامله شود و بچه ها بدنیا بیایند. پدر و مادر تصمیم می گیرند که همه کودکان بجز یک فرزند را که خود از اول در نظر داشتند به خانواده های دیگری برای فرزندخواندگی بدهند. خانواده ای که فرزند را پذیرفته، بسته به اینکه ژاپنی، ایتالیایی، هندی، چینی، افغانی، پاکستانی یا آمریکایی باشد، بطور کلی نتیجه های تربیت و اجتماعی شدن متفاوت خواهد بود. چنانچه در سن بیست سالگی این فرزند خوانده ها را مورد مطالعه قرار دهیم، تفاوتهای شگفت آوری را ملاحظه خواهیم کرد. تو گویی چند کامپوتر خام را با پروگرامهای متفاوت پر کرده اند. اگر آن خانواده پاکستانی طالبانی باشد، چه بسا جوان بیست ساله اش یک تروریست انتحاری، و اگر هندی باشد، یک هندوی صلح جو و اگر ایتالیایی باشد، یک فوتبالیست خوشحال باشد و غیره. از هنگامی که قوم آریایی قدم به فلات ایران گذاشت، تا به امروز، وقایع بسیاری بر این «فرزندخوانده» رفته است. بقیه فرزندان خانواده از اروپا تا هند پراکنده شدند. بدین ترتیب است که با «نگاه از بیرون» میتوان پی برد که «ما چگونه ما شدیم». این هردو که بصورت برجسته آمد، عنوان دو کتاب ارزشمند از دو نویسنده در طیفهای مخالف است. یکی از داریوش همایون و دیگری صادق زیبا کلام.
***
با توسل به همان تحلیل «قربانی جبر تاریخ» است که گفته ام ما باید با گذشته خود کنار بیاییم و یکدیگر را درک کرده و ببخشیم. کاری که من در این وبلاگ مشغول به آن هستم. یعنی به روایتی همان «تریبونال بین المللی» معروف اما در قالب یک وبلاگ و تنها نه برای به نقد کشیدن رژیم اسلامی که برای به نقد کشیدن جامعه سیاسی ایرانی از حکومت گران تا حکومت شوندگان، رفتگان و زندگان، و خلاصه همه. خوشحالم که در این نگاه تنها نیستم و بسیاری اهل اندیشه که به جای انتقام و کینه ورزی با توسل به عقل و منطق مصلحت کلی کشور و سرزمین و جامعه ما را در نظر می گیرند نیز چنین می اندیشند.
متاسفانه «تریبونال بین المللی بر علیه جنایات جمهوری اسلامی» تنها پاسخ به بخشی از مشکلات جامعه ماست نه همه آن. پیشنهاد من به دست اندرکاران این تریبونالها که چند گونه اش در سالهای اخیر پا گرفته این است که بجای دنبال کردن این تریبونال برای مجازات حاکمان رژیم اسلامی، آنرا وسیع تر کنند و به کارنامه جامعه سیاسی معاصر، از حکومت کنندگان تا مخالفان شان و حکومت شوندگان بپردازند و کاستی های همه را بر رسی کنند. بخصوص مخالف آن قسمتش هستم که بدنبال جلب نظر کشورهای جهان برای دستگیری حاکمان جمهوری اسلامی است. اینها وقت تلف کردن است و به جایی نمیرسد. رسیدگی تنها به جنایات جمهوری اسلامی تنها به کار یک روضه خوانی می آید و اشک و آبغوره ای که برای ستم دیدگان و شهدا می گیرد اما بازهم مشکل اصلی برجا می ماند چرا که مشکلات ریشه یابی نشده اند. جمهوری اسلامی بهرحال رفتنی است. حال یا خود تغییر می یابد یا سرنگون میشود. اما کاستی های ما بازهم ما را به چاله خواهد انداخت مگر آنکه خود به تحلیل خود بنشینیم. خوشبختانه پس از سی سال به اندازه کافی مدرک و زمینه برای یک بررسی جامع پیرامون این مهم فراهم آمده است.
چنانچه تریبنونالی به طریقی که آمد تشکیل شود، و در کنار ذکر نابکاری های رژیم های حکومتی در صدسال اخیر، کاستی های مخالفان و کاستی های جامعه و مردمان را نیز بررسی کند که «چه شد که چنین شد؟»، این امید هست که بخش بزرگی از مشکلات پیش پای جامعه ایرانی، در دستکم بخش سیاسی آن با رسیدن به یک تفاهم و درک متقابل حل شود.
در چنین تریبونالی البته که به جنایات حکومت ها چه در گذشته و چه در امروز باید پرداخت اما به «مشی مسلحانه چریکی» در مقابل رژیم اسلامی و رژیم پیشین و بمب گذاری های اول انقلاب نیز باید پرداخت. البته باید به کاستی های دو رژیم پیشین و امروز باید پرداخت اما در کنار آن به نقاط قوت و دستاوردهای شان هم باید پرداخت. به بی قانونی هایی که از طرف رژیمها شده است البته باید پرداخت اما به بی قانونی های اپوزیسیون آنها نیز باید پرداخت.
تنها در چنین صورتی است که ما دستکم در بخش اپوزیسیون میتوانیم به یک جمعبندی برسیم و به سهم خود جنایتها و کاستی ها را از جانب هر رژیم، هر گروه سیاسی، هر فرد سیاسی، هرکه مرتکب شده، حتا خودمان، فراموش نکنیم اما ببخشیم. این همان «دادگاه حقیقت یاب» آفریقای جنوبی است که ایرانیان خارج از کشور به ابتکار خود میتوانند برگزار کنند و دستکم به سهم خود یخ های شان را با تاریخ شان، با خودشان، با مخالفانشان، با رژیمهای مملکت شان وا بکنند. اینکه منتظر شویم اول رژیم اسلامی سقوط کند تا ما بعد به این گونه مسائل درایران بپردازیم تنها عقب انداختن کار است اگرنه در ایران پس از جمهوری اسلامی نیز سخنها همین خواهد بود که امروز در خارج میتوان گفت. چنین تریبونالی را ماهواره ها نیز میتوانند پوشش بدهند که مردم ایران نیز در جریان آن قرار بگیرند. تریبونالی که اگرنه شاکیان خصوصی جمهوری اسلامی، اما نیروهای سیاسی میتوانند گفتنی هایشان را در دادگاه حقیقت بگویند و با خود و حتا با جمهوری اسلامی به صلح برسند. به رژیم بگویند که هدف شان انتقام گیری و مجازات نیست که چیزی را حل نمی کند بلکه هدف تنها باز گفتن حقایق است هرچند هم تلخ. بازگویی جنایاتی که شده. آنگاه دیگر میتوان امیدوار بود که گفتمان انتقام جای خود را به گفتمان تفاهم و سازندگی بدهد. دستکم نیروهای خارج میتوانند بگویند اگرچه مخالف رژیم جمهوری اسلامی هستند، اگرچه خواهان تغییر آن هستند اما به دنبال انتقام گیری و مجازات کسی نیستند. به دنبال مصادره اموال کسی نیستند.
ارائه یک بیانیه پایانی مشترک توسط نیروهای سیاسی ای که جمهوری اسلامی از میان شان کشتار کرده بخصوص میتواند این اعتماد به نفس را به نیروهای نگهدارنده رژیم بدهد که کسی به دنبال مجازات آنها نیست. باید نیروهای حافظ جمهوری اسلامی را قانع کرد که این بیانیه همان وعده ای نیست که میگفت؛ «آقای ژنرال نمیخواهی آقا باشی؟». باید در این مهم جدی و معتقد بود.
جمهوری اسلامی با استفاده از ترس نیروهای مسلح حافظ خود از اپوزیسیون، و ترس از انتقام گیری، آنها را وادار به فرار به جلو و بیش از پیش فرو رفتن در شراکت در جنایات رژیم میکنند و به سرکوب آزادی ها می پردازند. این به ضرر مبارزان راه آزادی است. باید از این روند جلوگیری کرد. هرچند این مهم باید سالها قبل انجام می گرفت اما از هرکجا جلوی ضرر را بگیریم منفعت است. آنها که سخن انتقام و دادگاه و این حرفها میزنند، البته حق دارند. اما به رژیم هم کمک میکنند کهم برای فرار از انتقام گیری محکم سرجایش بایستند. اگر اهل منطق و فراگرفتن از تاریخ هستیم باید بدانیم که اگر یک کلمه از این حرفهای محاکمه و انتقام گیری را انقلابیون قبل از سال 1357 بر زبان می آوردند، ارتش آن گلهای میخکی را که تظاهر کنندگان در لوله تفنگش میگذاشتند به هر جای نابدتر تظاهر کنندگان فرو میکرد. سخن از سر منطق است و ابدا ربطی به «جازدن» «بریدن» «کنار آمدن با رژیم» و این حرفها ندارد. دستکم پس از سی سال که عمرها به هدر رفته کسی از این گونه سخنها طمعی نمیتواند داشته باشد. و اگر در خانه کس است، یک حرف بس است.
پس از انجام این مهم، دیگر هرکس خود میداند صلحش را با جمهوری اسلامی چگونه پی بگیرد. اگر اصلاح طلب است، برود به داخل. ریسکش هم به ریش خودش. بگوید آقا ما با تو جنگی نداریم و نمی خواهیم تو را سرنگون و محاکمه و مصادره کنیم. آمده ایم اصلاحات کنیم. حال اگر تو با ما جنگ داری مساله ما نیست. دیگر نیروها نیز میتوانند بجای ذکر مصیبت های این سالها، به آینده بپردازند. آنها هم که همچنان با رژیم مشکل دارند و نمیخواهند به داخل بروند، در همین بیرون همان کارهای قبلی را ادامه بدهند. اما دیگر به گذشته ویا موضوع انتقام گیری و دادگاه و این حرفها نپردازند. این راه را قبلا اسپانیا رفته است. ما هم میتوانیم نوع دیگری مشکلات مان را حل کنیم.
باشد که بتوان با یک آشتی بزرگ ملی، در کمال آرامش و حفاظت از منافع ملی و به دور از هرگونه تند روی به عمر جمهوری اسلامی پایان داد. یک پایان بدون انتقام گیری و مجازات برای جمهوری اسلامی هرگز در تاریخ توبیخ نخواهد شد و چه بسا پس از سده ها کارنامه زورگویی و شکست، یک نمره خوب گفتمان مدنی نیز در کارنامه مان داشته باشیم. شاید که نقطه پایانی شود بر سرگردانی های جامعه ایرانی و آغازی برای ساختن آینده.
مقاله «قربانی جبر تاریخ را در بایگانی 15 دسامبر ماه 2008 مطالعه بفرمایید.


قم؛ شهر مقدسی برای کاسبی جاکشها


مطلب زیر شاید تکراری باشد. قبلا هم در جایی دیده بودم به دلیل تکراری بودن، یعنی دیدن مشابه آن از کنار آن سرسری رد شدم. امروز این مطلب را خانم نادره افشاری افشاری برایم فرستادند. دوباره نگاه کردم. بعد به فکر افتادم که ما را چه شده؟ سابقا اگر چنین چیزی را میشنیدیم یکه میخوردیم و باور نمیکردیم. ببین وضع را به کجا رسانده اند که دیگر آنرا موضوعی تکراری تلقی میکنیم. «تکراری» میدانید یعنی چه؟ یعنی اینکه قبح آن ریخته است. در آن زشتی سابق را نمی بینیم. بلکه یک زشتی می بینیم که ما را کم اذیت میکند. و این یک فاجعه است. عادت به زشتی یک فاجعه اجتماعی است.
هرچه این حکایات زشت تر، آبروی دین و نماینده اش یعنی آخوند بیشتر میریزد. آخوند در این مملکت هم پادشاه است، هم زندانبان، هم جاکش و هم خیلی چیزهای دیگر. مطلب از سایت ایران ب ب ب به آدرس زیر است. با تشکر از خانم افشاری؛





http://iranbbb.org/55579.htm

قم‌ شهر زیارت‌ و

خوشگذرانی‌،گزارشی‌ از زندگی‌ زنانی‌ كه‌ روزی‌ چند بار در قم‌ صیغه‌ می‌شوند

گزارشی قدیمی ولی خواندنی از کاملیا انتخابی فرد

قم‌ شهر زیارت‌ و خوشگذرانی‌،هیچ‌ كس‌ برای‌ فاتحه‌ به‌ گورستان‌ نمی‌رود!

محافظ‌ من‌ از راننده‌ خواست‌ توقف‌ كند. من‌ چادر را روی‌ سرم‌ مرتب‌ كردم‌. سفر ما تا قم‌ یك‌ ساعت‌ طول‌ كشید، در مدخل‌ شهر، تابلویی‌ به‌ چشم‌ می‌خورد كه‌ روی‌ آن‌ نوشته‌ شده‌ بود، به‌ شهر خون‌ و انقلاب‌ خوش‌ آمدید. دقایقی‌ بعد ما درون‌ واتیكان‌ ۱۵۵ میلیون‌ مسلمان‌ شیعه‌ مذهب‌ بودیم‌. قم‌ خانه‌ طلبه‌هاست‌. جایی‌ كه‌ ملاها و رهبران‌ رژیم‌ ایران‌ در آنجا آموزش‌ دیده‌ اند. ما در شهر مذهبی‌ قم‌ بودیم‌، شهری‌ كه‌ خارجی‌ها و محققین‌ كمتر به‌ آن‌ پا می‌گذارند.

در شهر قم‌ زنهایی‌ هستند اگر چه‌ خود را در چادر مشكی‌ پیچیده‌ اند اما در واقع‌ جاذبه‌های‌ پنهان‌ این‌ شهر مذهبی‌ بشمار می‌روند. ظاهر این‌ زنان‌ با دختران‌ دانشجو و دبیر و كارمند تفاوت‌ ندارد، از قماش‌ زنان‌ معمولی‌ نیز نیستند. آنها صیغه‌ مردان‌ می‌شوند یعنی‌ به‌ ازدواج‌ موقت‌ آنها تن‌ در می‌دهند. دقایقی‌ با آنها همبستر می‌شوند و در مقابل‌ آن‌ پول‌ می‌گیرند تا زندگی‌ محقر خود را اداره‌ كنند.

شاید برای‌ همین‌ است‌ كه‌ قم‌ به‌ شهر زیارت‌ و عیش‌ و عشرت‌ شهرت‌ دارد و به‌ همین‌ دلیل‌ است‌ كه‌ مقامات‌ سیاسی‌ رژیم‌ و آخوندها خوش‌ ندارند سر و كله‌ خبرنگاران‌ در قم‌ پیدا شود.

رابطه‌ رهبران‌ جمهوری‌ اسلامی‌ با زنان‌ روسپی‌ تا آن زمان كه‌ محمدخاتمی‌ یك‌ شبكه‌ دختران‌ فراری‌ را به‌ كارگردانی‌ آخوندی‌ از روسای‌ دادگستری‌ یكی‌ از شهرها متلاشی‌ كرد، مساله‌ای‌ آشكار و در عین‌ حال‌ مخفی‌ بود. (منظور نویسنده‌ رییس‌ دادگستری‌ كرج‌ است‌ كه‌ دستگیر شد). مدت‌ها پیش‌ از آن‌ كه‌ خاتمی‌ درگیر این‌ ماجرا شود، من‌ به‌ قم‌ رفتم‌ به‌ امید آن‌ كه‌ گزارش‌های‌ مربوط‌ به‌ وضع‌ زنان‌ در قم‌ را كه‌ شش‌ ماه‌ طول‌ كشید به‌ پایان‌ ببرم‌. این‌ گزارش‌ برای‌ من‌ اهمیت‌ بسیاری‌ داشت‌ بطوری‌ كه‌ نمی‌توانستم‌ آن‌ را كنار بگذارم‌. بنابراین‌ با كمك‌ سردبیر سابقم‌ تلاش‌ می‌كنم‌ روزنامه‌ یا مجله‌ای‌ برای‌ چاپ‌ آن‌ پیدا كنیم‌ تا دنیا از رنج‌ها و آلام‌ زنان‌ قمی‌ كه‌ حرفه‌ آنها روزی‌ چند بار صیغه‌ شدن‌ است‌، آگاه‌ شود.

برای‌ تهیه‌ گزارشم‌ به‌ گورستان‌ شیخان‌ كه‌ در باغچه‌ یك‌ مسجد قدیمی‌ در مركز شهر قرار دارد رفتم‌. این‌ قبرستان‌ با حرم‌ حضرت‌ معصومه‌ فاصله‌ چندانی‌ ندارد. در آن‌ جا زنانی‌ را دیدم‌ كه‌ آرام‌ و بی‌صدا روی‌ گورها نشسته‌ بودند و چادر سیاه‌ آنها كه‌ حتی‌ دست‌ و صورت‌ شان‌ را پوشانیده‌ بود، تنها نشانه‌ زنیت‌ این‌ موجودات‌ قابل‌ احترام‌ بود.

از چهار گوشه‌ قبرستان‌ طلبه‌ها دسته‌ دسته‌ با عبا و عمامه‌ وارد محوطه‌ اطراف‌ مسجد می‌شدند. برخی‌ از آنها گویی‌ عازم‌ سفر هستند. بعضی‌ دیگر زنها را زیر نظر داشتند تا ببینند كدام‌ یك‌ چهره‌های‌ جدیدند و كدام‌ یك‌ را از قبل‌ می‌شناسند. طلبه‌ای‌ تمام‌ روز با شیشه‌ آبی‌ كه‌ در دست‌ داشت‌ سنگ‌ قبرها را می‌شست‌ و به‌ دنبال‌ مشتری‌ می‌گشت‌ تا زنی‌ را به‌ او معرفی‌ كند. اما من‌ به‌ وساطت‌ او نیازی‌ نداشتم‌. خودم‌ به‌ سراغ‌ زنها رفتم‌، یكی‌ از آنها هنگام‌ صحبت‌ با من‌ چادرش‌ را كنار زد و چهره‌ او را دیدم‌. زن‌ جوانی‌ بود كه‌ سی‌ و چند ساله‌ بنظر می‌رسید. معلوم‌ بود موهایش‌ را با رنگ‌ موی‌ ارزان‌ قیمتی‌ بور كرده‌ است‌. پیراهنی‌ باز به‌ تن‌ داشت‌ و آرایش‌ غلیظ‌ او خبر از روستایی‌ بودنش‌ می‌داد.

زن‌ دیگری‌ كه‌ سن‌ او به‌ زحمت‌ به‌ ۲۰ سال‌ می‌رسید نیز چادرش‌ را باز كرد تا راحت‌تر با من‌ صحبت‌ كند. اما با نمایان‌ شدن‌ چهره‌ او ملاهای‌ جوان‌ دور و بر ما جمع‌ شدند شروع‌ به‌ دید زدن‌ او كردند. حضور من‌ در میان‌ زنان‌ منتظر صیغه‌، آرامش‌ و كسب‌ و كار آنها را به‌ هم‌ زد. از زنی‌ كه‌ آرایشش‌ توی‌ ذوق‌ می‌زد خواستم‌ تا با من‌ به‌ خارج‌ گورستان‌ بیاید. البته‌ نگران‌ بودم‌ كسانی‌ به‌ من‌ ظنین‌ شوند. اسمش‌ مهری‌ بود. او گفت‌ من‌ از این‌ طلبه‌ها متنفرم‌. وقتی‌ به‌ محل‌ امنی‌ رسیدیم‌ مهری‌ گفت‌ كه‌ چگونه‌ به‌ بهانه‌ ازدواج‌ موقت‌ (صیغه‌) خودفروشی‌ می‌كند.

مهری‌ گفت‌ زمانی‌ همسرش‌ راننده‌ كامیون‌ بوده‌ اما چند سال‌ پیش‌ در تصادف‌ كشته‌ شده‌ و اكنون‌ باید از ۶ فرزند و یك‌ دختر كه‌ خود نیز فرزندی‌ دارد، نگهداری‌ كند. او گفت‌ كه‌ هفته‌ای‌ سه‌ روز از فاصله‌ای‌ دور به‌ این‌ محل‌ می‌آید، مهری‌ هنگامی‌ كه‌ با من‌ صحبت‌ می‌كرد راننده‌ و راهنمای‌ مرا برانداز می‌كرد به‌ امید آن‌ كه‌ مشتری‌ او شوند. نیاز، غم‌ و پشیمانی‌ در نگاه‌ مهری‌ موج‌ می‌زد. در تابستان‌ها كه‌ مردم‌ شهرهای‌ دیگر ایران‌ برای‌ زیارت‌ و تفریح‌ به‌ قم‌ می‌روند، مهری‌ گاهی‌ تا سه‌ بار در روز همسر موقت‌ اختیار می‌كند. او می‌گوید مردهای‌ قمی‌ خوب‌ پول‌ نمی‌دهند اما توریست‌ها كه‌ از جاهای‌ دیگر می‌آیند همسران‌ بهتری‌ هستند. مهری‌ گفت‌ مشتریان‌ من‌ اگر جا داشته‌ باشند مرا به‌ آنجا می‌برند والا در قبرستان‌ نو كارمان‌ را انجام‌ می‌دهیم‌.

قبرستان‌ نو در فاصله‌ چند كیلومتری‌، شهر قم‌ در هاله‌ای‌ از گرد و غبار فرو رفته‌ است‌. هیچكس‌ برای‌ فاتحه‌ خواندن‌ بر قبر مردگان‌ به‌ این‌ گورستان‌ دور افتاده‌ و خاموش‌ پا نمی‌گذارند و تنها مراجعان‌ آن‌ زنها و همسران‌ موقت‌ آنها هستند. این‌ زنها كه‌ مخفیانه‌ به‌ اینجا می‌آیند، معتقدند این‌ نوع‌ زندگی‌ در مقایسه‌ با گدایی‌ در خیابان‌ آبرومندتر است‌ و برخلاف‌ زنان‌ بدكاره‌ در سراسر دنیا كه‌ با دلبری‌ مشتری‌ جلب‌ می‌كنند تا شرمساری‌ و تحقیر را احساس‌ نكنند، آنها می‌گویند حداقل‌ در گورستان‌ و خانه‌ مردگان‌ امنیت‌ داریم‌. آنها بین‌ ۲ تا ۴ هزار تومان‌ از هر مردی‌ دستگرمی‌ می‌گیرند.

در واقع‌ ازدواج‌ موقت‌ (صیغه‌) یك‌ كلاه‌ شرعی‌ است‌ كه‌ اگر چه‌ نخ‌نما شده‌ هنوز سعی‌ می‌شود به‌ عنوان‌ سرپوش‌ بر این‌ فساد بگذارند شاید هم‌ آن‌ را نوعی‌ بیمه‌های‌ اجتماعی‌ برای‌ زنان‌ فقیر می‌دانند. زنانی‌ كه‌ حرفه‌ صیغه‌ شدن‌ را انتخاب‌ می‌كنند چندان‌ در بند اجرای‌ مراحل‌ قانونی‌ آن‌ كه‌ خواندن‌ چند كلمه‌ دعا از سوی‌ یك‌ ملاست‌ نیستند.

زنی‌ كه‌ صیغه‌ می‌شود حداقل‌ باید برای‌ سه‌ ماه‌ و نیم‌ همسر موقت‌ دیگری‌ اختیار نكند تا اطمینان‌ حاصل‌ شود كه‌ باردار نیست‌. اما هیچ‌ كس‌ این‌ قانون‌ را رعایت‌ نمی‌كند چون‌ زنان‌ این‌ كاره‌ نیاز به‌ پول‌ دارند.

بنا به‌ گفته‌ مسئولان‌ وزارت‌ بهداشت‌ و درمان‌ جمهوری‌ اسلامی‌ زنهای‌ صیغه‌ای‌ راههای‌ متعدد دیگری‌ برای‌ جلوگیری‌ از حاملگی‌ و مبتلا نشدن‌ به‌ بیماری‌های‌ گوناگون‌ در مقابل‌ خود دارند. سالیانه‌ ۹۰ هزار زن‌ در ایران‌ تقاضای‌ كورتاژ می‌كنند.

روزانه‌ بطور متوسط‌ ۲۲۱ زن‌ كورتاژ می‌شوند. البته‌ همه‌ این‌ كورتاژها نتیجه‌ ازدواج‌ موقت‌ نیست‌. سال‌ گذشته‌ شهربانو امامی‌ نماینده‌ مجلس‌ شورای‌ اسلامی‌ گفت‌ مردانی‌ كه‌ ازدواج‌ موقت‌ می‌كنند مایل‌ به‌ داشتن‌ فرزند از این‌ طریق‌ نیستند. كودكانی‌ كه‌ از ازدواج‌ موقت‌ پا به‌ عرصه‌ وجود می‌گذارند برای‌ دریافت‌ اوراق‌ هویت‌ و مدارك‌ دیگر مورد تقاضای‌ محل‌ كار و مدرسه‌ با اشكال‌ روبرو می‌شوند.

بدون‌ این‌ اوراق‌ آنها از ارث‌ خانوادگی‌ و كمك‌های‌ دولت‌ به‌ كودكان‌ بی‌سرپرست‌ محروم‌ می‌شوند. به‌ هر روی‌ شرمساری‌ در تمام‌ زندگی‌ همراه‌ آنها خواهد بود. زنانی‌ كه‌ به‌ كار صیغه‌ شدن‌ مشغولند از داشتن‌ مشاغل‌ بهتر و توجه‌ خانواده‌ بی‌نصیب‌ اند. اما این‌ لكه‌ ننگ‌ مانع‌ از ورود دختران‌ جوان‌ به‌ كار روسپی‌گری‌ نمی‌شود. وقتی‌ دختری‌ از خانه‌ فرار می‌كند غالباً این‌ تنها راه‌ كسب‌ درآمد و گذران‌ زندگی‌ او به‌ حساب‌ می‌آید. اخیراً یك‌ پژوهش‌ نشان‌ داده‌ كه‌ ۴۰ در صد از روسپیان‌ خیابانی‌ محل‌ زندگی‌ ثابتی‌ ندارند.

نسل‌ جدید روسپیان‌ در قم‌ اصراری‌ به‌ لاپوشانی‌ كردن‌ حرفه‌ از طریق‌ ازدواج‌ موقت‌ ندارند. آنها بدون‌ تعارف‌ و مستقیم‌ با مشتری‌ وارد مذاكره‌ می‌شوند. مامور انتظامات‌ یكی‌ از اماكن‌ مذهبی‌ قم‌ به‌ من‌ گفت‌ آنها چند نفری‌ در اتاق‌هایی‌ كه‌ برای‌ زائران‌ در نظر گرفته‌ شده‌ اقامت‌ می‌كنند. ما گاهی‌ این‌ موضوع‌ را به‌ پلیس‌ اطلاع‌ می‌دهیم‌. اما خودمان‌ نمی‌توانیم‌ آنها را كنترول‌ كنیم‌. همین‌ مامور گفت‌ كه‌ دخترها از سنین‌ مختلف‌ با اتوبوس‌ به‌ قم‌ می‌آیند. بعضی‌ از آنها از فقر خانوادگی‌ می‌گریزند. بعضی‌ دیگر به‌ علت‌ از دست‌ دادن‌ باكرگی‌ و ترس‌ از پدر و برادر دیگر به‌ خانه‌ باز نمی‌گردند و سرانجام‌ به‌ بدترین‌ نوع‌ زندگی‌ یعنی‌ خودفروشی‌ خیابانی‌ روی‌ می‌آورند كه‌ جز سرخوردگی‌ حاصلی‌ برای‌ آنها ندارد.

============
افزایش کودکان بی هویت و فاقد شناسنامه ،افزایش قتل و همسرکشی ،بروز انواع آسیب های اجتماعی و گسترش فحشا،از عواقب ازدواج های موقت در کشور است .هر چند حمایت مسئولان دولتی و تبلیغات صدا و سیما در کنار راه اندازی دفاتری که در امر گسترش صیغه یا همان ازدواج موقت در کشور فعالیت می کنند و به تازگی راه اندازی سایت هایی برای تشویق دختران جوان به ازدواج موقت ، باعث شده تا علیرغم قبح این مساله و نگرش منفی مردم نسبت به این موضوع،آمار ازدواج موقت ثبت شده در کشور در سال84 دارای رشد 76 % باشد اما باید منتظر عواقب نگران کننده این موضوع در سالهای آتی ماند.

------------ و نظـــر

دکتر قرائی مقدم ،جامعه شناس و استاد دانشگاه ،با مخالفت با رواج بحث ازدواج موقت می گوید :ازدواج موقت علاوه بر تاثیرات نامطلوب اجتماعی ،اقتصادی وفرهنگی،باعث بروز انواع آسیب های اجتماعی از قبیل جرم و جنایت ،فرار از خانه و فحشا می شود .

وی می افزاید:شاید ازدواج موقت برای زنانی که قبلا ازدواج کرده اند ،مناسب باشد اما این روابط برای دختران مجرد ،ناصحیح و دارای عواقب منفی بسیاری است .

این جامعه شناس با تشریح عواقب نامطلوب ازدواج موقت می گوید:این موضوع از لحاظ سیاسی ،وجهه ایران را در سطح بین المللی مخدوش می کند چون برغم کلیه پیشرفتهای علمی ،اجتماعی و ...به ایران به چشم یک جامعه واپس گرا و گذشته نگر نگریسته می شود .علاوه بر این چون این خانواده ها دارای بنیان های محکمی هم نیستند،اقتصاد خاتواده متزلزل می شود و در نتیجه اقتصاد جامعه دچار مشکل می شود .

وی می افزاید :اما مساله مهم تر ،کودکان حاصل از این ازدواج ها هستند که نه شناسنامه ای دارند و نه هویتی؛این کودکان در خانه های پرتشنج و نامتعادل زندگی می کنند و همین موضوع باعث تلاطم شخصیت روحی و روانی آنان می شود .در نتیجه این کودکان از لحاظ تحصیلی و آموزشی با مشکلات زیادی مواجه می شوند و چون نگاه منفی و نامناسبی نسبت به کودکان حاصل از ازدواج های موقت در سطح جامعه وجود دارد ،این افراد مستعد انجام انواع جرم و جنایت می شوند .

قرائی مقدم در ادامه می گوید:در سال گذشته تعداد کودکان حاصل از این ازدواج ها که به مراکز نگهداری کودکان بی سرپرست و بدسرپرست سپرده شده اند،افزایش چشمگیری یافته است و با این روند باید نگران افزایش آسیب های اجتماعی بود.

وی تاکید می کند:این رسم غلط سالها بود که از جامعه ما رخت بربسته بود واکنون هم مسئولان نباید به خاطر مساله کوچکی به نام ارضای غریزه جنسی و یا سرپناه پیدا کردن برای زنان ،هر چند که این سرپناه خیلی لرزان و موقتی و غیرقابل اطمینان است ،جامعه را به سمت چاه بزرگتری به نام بی بند و باری اجتماعی و جنسی سوق دهند
مصطفی پورمحمدی گفت: مانبایدازترویج صیغه(بخوان فحشاء)درجامعه که حکم خدامی باشد،پروا داشته باشیم واین مسئله باید باجسارت درکشورترویج شود.

طلبه ها شماره تلفن روحانیانی رادارند که زنهای صیغه ای را
می شناسند.این روحانیان آلبوم هایی دراختیاردارند که عکس
زنان مذکوردرآنهاست


http://www.fcnn.tv/start/images/stories/Daily/ezdevaj-1.jpg

برای رفاه هر چه بیشتر برادرانی که جهت زیارت به پابوس امام رضا مشرف میشوند و برای اینکه در طول اقامت در مشهد مقدس بتواننذ غرایز جنسی خود را از راه حلال ارضاء کنند استان مبارکه رضوی اقدام به ایجاد مرکزی برای صیغه خواهران باکره ومطلقه نموده است. دفتر اصلی این مرکز در داخل حرم مطهر جنب ورودی اصلی نقاره خانه واقع شده وسرپرستی ان حاج اقا کریمی ( صاحب وبلاگ حاج اقا مسیله http://hajimasalaton.blogfa.com/post-195.aspx ) بر عهده دارد. مدت صیغه بستگی به میزان اقامت زایر در مشهد دارد . بزای صیغه های 1 روزه تا یک هفته برادران میتواننذ ار محلها یی که برای اجاره حرم مطهر در اختیار انان میگذارد استفاده کنند. برای صیغه بیشتر از یک هفته تهیه جا بر عهده خود برادران است. مبلغ صیعه برای خواهران باکره 70000 تومان برای یک هفته و برای خواهران غیر باکره بستگی به سن انان دارد. برای هر صیغه مبلغ 30000 تومان جهت واریز به ضریح مطهر دریافت میگردد که رسید ان توسط سرپرستی استان مبارکه صادر میگردد. ضمنا از کلیه خواهرانی که داوطلب این امر خیر هستندو مایلند علاوه بر کسب فیض معنوی یعنی ایجاد شرایط مطلوب برای اینکه برادران زایر بدون به حرام افتادن و با خیال راحت زیارت کنند و هم اینکه خود درامدی به دست اورند میخواهیم مشخصات خود را شامل سن وضغیت بکارت شغل به همراه یک قطعه عکس تمام قد به ادرس دفتر امور صیغه واقع در صحن ازادی واقع در ضلع شرقی حرم مطهر ,حجره جنوب غربی حنب رواق شیخ بهایی حرم ارسال کنند. ادرس دقیق و سایر جزییات در سا یت اینجانب وجود دارد. ضمنا میتوانید به سایت حاج اقا کریمی سرپرست محترم دفتر و نماینده حاج اقا طبسی در امور صیغه به ادرس http://hajimasalaton.blogfa.com/post-195.aspx
مراجعه کنید
http://www.afghan-german.de/upload/Tahlilha_PDF/ago_sigha_dar_qum.pdf
درحالیکه اکثریت سایت هایی که به نحوی به موضوع"منشور
حقوق زنان"که درآن حقوق مادی ومعنوی زنان درجوامع مدنی را
مشخص میکند،فیلترشده اند،همه سایت هایی که به موضوع
صیغه(ازدواج موقت)یعنی فحشاء می پردازند،به صورت آزادانه
درحال فعالیت وتبلیغِ روزافزون هستند
ودرپایان، شعری ازشاعرآزادیخواه ومبارز مینا اسدی
جاکش ها


جاکش ها
در میان ما جا سازی می کنند
" جاسوس "
در میان ما
جاکش ها
جا به جا
جاسازی می کنند.
غیر قانونی نیست
" نوستالژی "
به یاد روزهای عرق خوری در " مرمر"
" کافه نادری "
" ریویرا" ی قوام السلطنه
خاطرات مدرسه
دانشگاه
کارخانه
روزنامه
همکلاسی
همکار
روی یک نیمکت
در یک اداره
دور یک میز
گرد یک منقل
در یک زمین ورزش
جاکش ها
نبوده ها را عکاسی می کنند
نمی شناسی
ندیده ای
بوده ای اما
در پسِِِِ ِ پشت ِ خاطره ی
قماربازی
کلاشی
پشت هم اندازی
نمی شناسی
نمی شناسی اشان
کافه هایی که تو بیاد نمی آوری
گیلاس هایی که هرگز بالا نبرده ای
همکلاسی هایی که هرگز ندیده ای

مثل ما، با ما می گویند " کار"
مثل ما، با ما می گویند " تضاد"
مثل ما ، با ما می گویند " کارگر"
می گویند " کارخانه "
" کار فرما"
مثل ما .
مشت هایشان را گره می کنند
و می گویند
همه ی آن چیز هایی را که ما می گوییم
دست مان را می فشارند
ـ محکم ـ
" رفیق "
و همراه ما سرود می خوانند
" تنها ما توده ی جهانیم.............. ".

می گویند " ما "
و از ما نیستند
جاکش ها
همه چیز را در میان ما
جاسازی کرده اند

" روزنامه نگار "
" طنز پرداز"
" مقاله نویس "
" نویسنده "
" شاعر"
" آواز خوان"
" هنرپیشه "
" کارگردان"
" نقاش "
" قهرمان "
از همه رقم
جنس شان جور است
کم نمی آورند!

جاکش ها
همه چیز را
در میان ما جاسازی کرده اند.





مینا اسدی

.

.

داریوش همایون در نگاه دوستدارانش



دوست عزیزم بهمن زاهدی وبلاگی دارد و گه گاه مطالبی در آن مینویسد که هرچه زمان میگذرد پخته تر و خواندنی تر میشود. مطلب زیر از اوست که از وبلاگش به اینجا آورده ام تا در مورد آن بحثی بکنم. گفتم اگر فقط به زدن لینک آن بسنده کنم و فقط بحث را مطرح کنم شاید خواننده تنبلی کند و اصل مطلب را نخواند. لذا آنرا اینجا آوردم که دیگر برای نخواندن آن بهانه نیاورید که حالش نیست و آدرس چنان است و نمیتونم نمیخوام و ... خلاصه از این حرفها نداریم. باری، مطلب در مورد داریوش همایون است که من نیز قبلا در مورد او مطالبی نوشته م. و اما مطلب بهمن زاهدی ؛




داریوش همایون و من


او همیشه در اندیشه نزدیک کردن سیاهی‌ها و سفیدی‌هاست. واژه "دگراندیش" را او به گفتمان سیاسی وارد کرد تا خشونت در مرزهای اندیشه‌ها را از بین ببرد. برای پر کردن خلع بی‌کران ما بین دوست و دشمن باز هم اوست که واژه مخالف سیاسی را برای پیوست دادن همه روشنفکران ایران بکار می‌برد.




.


.

اولین برخورد من با داریوش همایون در سال 1994 میلادی برابر با 1373 بود. در آن زمان 10 سالی بود که از ایران دور افتاده بودم و تازه توانسته بودم زخمهای روحی و جسمی جنگ هشت ساله و انقلاب‌اسلامی را درمان کنم. انقلاب اسلامی با وحشی‌گرائی‌ خود تمامی روزنه‌های امید را، اعدام انقلابی کرده بود. چپگرایان ایران هم بعد از از هم پاچیده شدن اتحاد جماهیر شوروی، سر خورده از انقلاب‌اسلامی تازه به اروپای غربی رسیده بودند. در همان زمان، سیاهی، ظُلمت و کُشتار اسلامگرایان به اروپای غربی مخصوصا به آلمان و فرانسه هم رسیده بود. پایان ایرانییت بود نقطه صفر تاریج ایران را می‌توانستم لمس کنم.

همگان داریوش همایون را مقصر اصلی به وقوع رسیدن انقلاب‌اسلامی در ایران می‌پنداشتند (منظور بهمن احتمالا مقاله ای است که در سال 1356 در روزنامه اطلاعات چاپ شد که از دربار آمده بود اما به اشتباه به داریوش همایون منتصب کردند- محسن کردی) و من تحت تاثیر تحریف ممتد انقلابیون ایران از تاریخ معاصر ایران به او با نفرت و کینه نگاه می‌کردم.

ولی در اولین برخورد شخصی با ایشان که در شهر فرانکفورت آلمان داشتم. داریوش همایون "ایران" را تعریفی دوباره کرد که هرگز از کسی تا آن زمان نشنیده بودم و انگار تعریفی از ایران بود که دنبالش می‌گشتم، کنجکاوانه نوشته‌های او را بارها خواندم و هر بار که دوباره خواندم به او و نظرگاهایش نزدیکتر می‌شدم. در گفتگوهای دو نفره، که معمولا بیش از یک دقیقه‌ هم طول نمی‌کشد او می‌تواند با اخلاق انساندوستانه خود هر شخصی را به آینده ایران خوش‌بین کند.

آینده‌ای که او در پیش روی ما می‌گذارد برای یک فرد و گروه، سازمان سیاسی، حزب و دسته‌ای سیاسی نیست، بلکه آینده‌ای درخشان برای تمامی افراد جامعه است. از کارگر زحمتکش گرفته تا ثروتمندترن فرد جامعه می‌توانند و حق دارند در جامعه مدنی که او به تعریف می‌کشد بعنوان شهروند ایرانی حضور داشته باشند به همین دلیل او را شخصی فراحزبی می‌نامند و حزب مشروطه ایران را برای او کوچک می‌انگارند.

داریوش همایون با آیندگان زندگی می‌کند، منظورم روزنامه آیندگان سالیان قبل از انقلاب‌اسلامی که او سردبیرش بوده نیست بلکه آیندگانی که فردای ایران را خواهند ساخت و شاید هنوز به دنیا نیامده باشند. نگاه او همیشه با تجربه از گذشته و عمل کرد امروزیش‌‌اش، به آینده است. آینده‌ای که بسیار هم دور نیست.

رمز موفقیت داریوش همایون ما بین ایرانیان نه نظر من در سه نکته کوتاه خلاصه می‌شود

یک - در آگاهی رسانی و تحمل در آگاهی گرفتن
دو - درس اخلاقی که گرفته و می‌دهد و با آن زندگی می‌کند.
سه - ایران دوستی منحصر بفرد ایشان.

اگر نکته‌ای را ‌هم جا انداخته‌ام دلیل بر این نیست که او ندارد بلکه من شاید هنوز به آن نرسیده‌‌‌ام.
او رهبر جُنبش سبز را یک گفتمان سیاسی می‌داند که در شخصی به نام رهبر ، پادشاه و یا رئیس جمهور نمی‌گنجد. گفتمان سیاسی قالب بر کشور را گفتمان لیبرال‌دموکراسی بر می‌شمارد. گفتمانی که مردم در داخل کشور به آن رسیده‌اند ولی رهبران سیاسی احزاب و سازمانهای مختلف مانند کبک‌های که سر در برف کرده‌اند قادر به دیدنش نیستند!
او همیشه در اندیشه نزدیک کردن سیاهی‌ها و سفیدی‌هاست. واژه "دگراندیش" را او به گفتمان سیاسی وارد کرد تا خشونت در مرزهای اندیشه‌ها را از بین ببرد. برای پر کردن خلع بی‌کران ما بین دوست و دشمن باز هم اوست که واژه مخالف سیاسی را برای پیوست دادن همه روشنفکران ایران بکار می‌برد.

از داریوش همایون می‌توان یاد گرفت چگونه اندیشید، چگونه خرد‌انسانی را با واقعیت زمانه به عقلانیت رسانید. او نردبان فلسفه را همانند اکثریت روشنفکران غرب بالا رفته و در دشت ( بهشت ) انسایت سیاحت می‌کند.

خوشحالم که با او آشنا شده‌ام. با اینکه خود را از تنبل‌ترین شاگردانش می‌دانم و او را استادی پر توان ولی ستایشش نمی‌کنم ( این را هم از او آموختم )، بلکه افتخار می‌کنم که از او و در کنار او به عنوان یک ایرانی واقعی و آزادمنش، ایرانیت را آموخته‌ام.


خوب مطلب بهمن زاهدی را مطالعه کردید. آنچه که من میخواهم به آن بپردازم تفاوت نوع نگاهی است که بهمن زاهدی به داریوش همایون دارد و نوع نگاهی که بیشترینه نیروهای سیاسی نسبت به رهبران یا متفکرین سازمانهای شان دارند. اگر بخواهم یک مثال بیاورم میتوانم مثلا جلال آل احمد یا صمد بهرنگی یا خسرو گلسرخی را مثال بیاورم. اینها کسانی بودند که برای نسلی تبدیل به بت شده بودند و هنوز هم کمابیش هستند بدون آنکه واقعا ارزشی در حد حتا یک روشنفکر معمولی داشته باشند. اینها در درایت و اندیشه سالهای سال با کسی مثل داریوش همایون فاصله دارند. در قاموس هوداران اینها نزدیک شدن به آنها و خدشه وارد کردن به صیقل این بتها گناهی نابخشودنی است آنچنانکه کسی که ماجرای غرق شدن صمد بهرنگی از زبان دوست و رفیقش «حمزه فراهتی» سالها او را آماج تیرهای طعنه و خشم هواداران صمد بهرنگی قرار داد. امروز مسعود رجوی نیز برای مجاهدین چنین حالتی را دارد. منصور حکمت نیز بت درگذشته حزب کمونیست کارگری است و برایش نوعی امامت قائل هستند.

همه اینها بازهم با سالها فاصله در پشت سر داریوش همایون قرار دارند. مسعود رجوی که چون شاگردی تنبل در همان 28 سالگی دوران زندانش باقی مانده و رشدی نداشته واصلا قابل مقایسه نیست.

چرایی این گونه نگرش بهمن زاهدی یا امثال او در حزب مشروطه ایران، یا خود من به داریوش همایون، و این نکته مهم که هیچکدام از ما او را مثل بتی ستایش نمیکنیم بلکه تنها به چشم معلمی آگاه به او مینگریم حاصل گذشت دوران و زمانه و نیز پرورش ما در غرب بوده است. در نگاه غربی متفکرین و رهبران حزبی هرگز آن جایگاه بت مآبانه در کشورهایی نظیر خاور میانه را پیدا نمیکنند. آنها نه خود چنین میخواهند و نه نیازی به چنین نگاهی در جامعه حس میشود. جای بسی خوشوقتی است که در حزب مشروطه ایران نگاهی چنین مدرن نسبت به رهبران فکری وجود دارد. و باز جای خوشوقتی است که در نسلهای تازه ایرانی در داخل یا خارج دیگر بتی ساخته نمیشود. دیگر «بنی صدری» و «موسوی چی» و «کروبی چی» و مصدقی (در نسل جدید) نداریم. از همین جمله پیشین باید این نتیجه مهم را گرفت که چه عقبمانده هستند آنان که خود را «مصدقی» مینامند و خود نمیدانند.

و باز از همه این بحثها باید این نتیجه مهم را گرفت که «خامنه ای چی ها»، یعنی هواداران ولایت فقیه و هواداران بتی بنام خامنه ای کجای کار قرار دارند. چه فاجعه ای است که سرنوشت ایران در دست چنین دایناسورهایی قرار گرفته است.

آدرس وبلاگ بهمن زاهدی؛



http://bahman.zahedi.com/



.

اندازه گیری میزان «هورمون خوشبختی»






خوب، یک امتحان دیگر را هم گذراندیم و تا امتحان بعدی سه هفته ای برای یللی تللی درکنار درس خواندن وقت هست. به دو چیز میخواهم بپردازم که هردو را دوستان در بخش نظرات پیغام گذاشتند. این پیغامهایی که شما میگذارید همه میتوانند موضوع گپ و بحث باشند و من میدانم که دوستانی هستند که با پیام گذاشتن در این وبلاگ مشکل دارند و راستش منهم نمیدانم چگونه حلش کنم اما اگر خیلی طالب بودید به آدرس ایمیل بنویسید تا برسد.
علی عزیز که من او را BBB نام میبرم گله کرده بود که اسمش علی است و با نام مستعار B-666 پیام میگذارد. برایش نوشتم که من یک مشکل ذهنی در این مورد دارم. نمیدانم قبلا در این مورد صحبت کرده ام یا نه اما بازگفتنش بد نیست.
در سوئد بعنوان راننده اتوبوس یا تاکسی شما باید امتحان های بسیاری را بدهید و کلاسهای زیادی بروید و یک سری کارها ازتان بجز سرکیسه کردن مسافر بر بیاید(!). مثلا باید بدانید که کسانی که مرض صرع یا غش دارند یا آنها که مرض قند دارند و دچار بیهوشی میشوند چه علائمی دارند و باید چکار کرد. البته و یا کسانی که دچار حمله قلبی میشوند و بطور کلی کمک های اولیه را باید بدانند بعلاوه خیلی کارهای دیگر که از معاینه شروع میشود (البته پول ویزیت ما زیاد بالا نیست مسافرها رو مهمون میکنیم) و نبض گرفتن و نگاه کردن زیر پلک چشمها و یا ماساژ قلبی و تنفس مصنوعی و چگونه جلوگیری از خونریزی و این حرفها و اگر لازم دیدیم همانجا وسط خیابان با آچار و انبردست و تیغ موکت بری قلب طرف را میتوانیم جراحی کنیم و بجاش کاربیراتور بزاریم تا آمبولانس برسه.

در یکی از این دوره ها که میرفتیم و مربوط به شناخت انواع حالات انسانها بود معلمه میگفت حدود بیست یا 25 نوع نارسایی ذهنی یا رفتاری در افراد بشر وجود دارد که بندرت کسانی پیدا میشوند که این نارسایی ها را نداشته باشند. معمولا هر انسانی بین سه یا چهار حالت را دارد و این بسیار طبیعی است و از عمله و اکره و کارگر و خلبان و پزشک و شاه و گدا همه یک بهره ای می برند. و وقتی شروع به برشمردن آنها کرد با ذکر هرکدام از حالتها بچه ها یک جابجایی تو صندلی میشدند که معلوم میشد که این حالت به آنها میخورد. یکی از آنها که سخت با ما جور در آمد این بود که در عین حال حواسم به چند جا هست و برای همین معمولا تمرکز حواس ندارم. یعنی حتا هنگامی که با یک نفر مشغول صحبت هستم همزمان به مساله دیگری هم فکر میکنم و حرفهای طرف را از دست میدهم. البته معمولا این حالت وقتهایی را در بر میگیرد که طرف حرف مهمی نمیزند و انتظار پاسخی هم از من ندارد. خلاصه دو سه تاش به من میخورد. الان آن حالتها یادم نیست که چه بودند اما خیلی برایم جالب بودند متاسفانه معلم تنها در کلاس به ذکر آنها بسنده کرد و جزوه ای نداد که نگه دارم و معلوم بود که از روی تجربه جزوه را نداده که بچه ها بعدها با مطالعه آن احساس ناسالم بودند نکنند. همانجا هم همه دوره اش کردیم که در مورد نارسایی های خودمان بیشتر بدانیم. برخی از این نارسایی ها مادرزادی و برخی حاصل نوع پرورش انسانها هستند و اینکه در خانواده به چه چیز اهمیت داده میشود و چه چیزی بی اهمیت است و این حرفها.
این از این. و ما بحث دوم پیرامون این بود که دوست دیگری در مورد اینکه در ایران نیستم و مشکلات آنجا را درک نمیکنم. سر قضیه چوپان و این حرفها.

تجربه به من آموخته است که «احساس خوشبختی» یک امری نسبی حاصل آگاهی انسان است. مثلا اگر شما در دامن مادر دریک زندان بدنیا می آمدید و اطرافتان را فقط زندانیان میگرفتند و دنیایی خارج از زندان را نه میدیدید و نه کسی به شما میگفت که خارج از این دنیا نیز دنیایی وجود دارد. آنگاه میزان خوشبختی و بدبدختی شما با امکانات درون آن زندان تعیین میشد. فرض کنیم وقتی خوشبختی آدم بالا میرود و خوش خوشانش هست یک هورمون نشئه آور در بدن ترشح میشود که اندازه آن هرچه بیشتر باشد کیف و حال شما بیشتر است. با چنین فرضی مثلا اگر درجه خوشبختی یک رئیس جمهور (اگر رئیس جمهور شدن را با خوشبختی یا رضایت از وضع یکی بگیریم) برابر 90 باشد، شما نیز اگر روزی در زندان بشوید بزرگ زندان همان میزان هورمون خوشبختی و رضایت در بدن تان ترشح میشود و کیفور میشوید. اگر به همین حالت از دنیا بروید خوشبخت مرده اید. اما... اما اگر وقت پیری بفهمید که چه دنیایی را در بیرون زندان از دست داده اید چه؟ تلخی این حقیقت بسیار تحملش سخت است.

برای درک بهتر این وضیت این مثال را قبلا زده ام و بازهم می آورم. دوستی تعریف میکرد که سالها قبل که هنوز راه ایران باز نشده بود برای دیدار اقوامش به آذربایجان تازه آزاد شده از بند شوروی رفته بود. اقوامش هم از ایران آمده بودند. اینها اهل تبریز بودند و پسر عموهای پدرشان از دوره قاجارها و تزارها در آنطرف مرز در دهات نزدیک به مرز زندگی میکردند که در این سالها بجز هر چند سال نامه و عکس خبری از هم نداشتند. تا اینکه این دیدار دست میدهد و همه فامیل گرد هم می آیند. رفته بودند که یک ماه بمانند. عده ای در هتل و عده ای در خانه آن پسر عموها. البته دیدارها بسیار هیجان انگیز بود که جوانهای 16 / 17 ساله سابق و 60- 70 ساله های امروز چه حرفها برای هم داشتند و چه ذوق زده شده بودند. اما هم آنها که از ایران آمده بودند و هم این رفیق ما که از سوئد رفته بود مسائلی را بهانه کردند و در اولین فرصتی که بدست آوردند یعنی دو هفته بعد به ایران و سوئد بازگشتند. دلیل؛ غیر قابل تحمل بودن وضعیت زندگی در خانه آن قوم و وضع اسفناک آن هتل که مثلا از بهترین هتلهای شهر هم بود. امروز البته شنیده ام که وضع بهتر شده است این موضوع مال اوایل سقوط شوروی بود.
موضوع جالب اما بحثی بود که بین اقوام ایرانی و سوئدی در مقابل اقوام مقیم باکو در گرفته بود. باکویی ها خیال میکردند که عجب حالی دارند به ایرانی ها میدهند که آنها را به باکو دعوت کرده اند. خیال میکردند که ایران هنوز عین زمان قاجار و مردم با الاغ اینطرف آنطرف میروند و چاروق بپا دارند و لباسهای زمان قاجار و آنچه که همان 60 هفتاد سال قبل دیده بودند. هرچقدر اینها تلاش میکردند که به باکویی ها حالی کنند که نه بابا وضع ما حتا در این وانفسای جمهوری اسلامی خیلی بهتر از شماست آنها باور نمیکردند. میگفتند لابد شما از سازمان امنیت تان میترسید که حقیقت را نمیگویید که ایران وضع اسفناکی دارد. این رفیق ما میگفت زندگی در آپارتمان سه اتاقه انها که خودشان نه نفر بودند و اقوام ما از ایران چهار نفر و خانواده ما هم در هتل وقتی خانه اینها جمع میشدیم و وضع ساختمان و آبی که روزی چند ساعت داشتند و خیابانهای خراب و محله های توسری خورده خلاصه بسیار اسفناک بود که اینها سر دو هفته فرار میکنند.
سال بعد این قوم باکویی برای دیدار به مزرعه اینها نزدیک تبریز دعوت میشود. بما ند که همه مدت با تعجب به خانه و زندگی و ماشینها و ساختمانهای تبریز و اطراف نگاه میکرد که عجب تمیز و مرتب هستند و مردم چه لباسهایی دارند و در مغازه ها چقدر جنس فراوان است و غیره بماند. تازه هنوز تهران را ندیده بود. بعد از چند روز به صاحبخانه میگوید که چرا دولت ماشینهای کشاورزی اش را از مزرعه شما نمیبرد مگر شما پارتی دارید؟ پسرعمو با خنده گفت که اینها مال خودمان است و این شاید دهمین نسل ماشینهای کشاورزی است که خریده ایم. قوم باکویی با حیرت و ناباوری به این سخن برخورد میکرد. او را به بازار تبریز بردند که مات و مبهوت مانده بود. بعد به بازار طلا فروشها. اول سوال کرد که اینها لابد طلای بدلی هستند. وقتی شنید نه.. با حیرت گفت اینهمه طلا؟؟ آنهم در تبریز؟ چگونه جرات میکنند این همه طلا را جلوی مردم بگذارند؟ نمیترسند که مردم بریزند و ببرند؟

و شما خواننده عزیز بخوان کل حدیث از این مجمل. اینها در زندان شوروی زندگی میکردند و با رادیوهایی که تنها کانال رادیوهای شوروی را میگرفت و سانسور همه جانبه و القاء اینکه مردم شوروی خوشبخت ترین مردم روی زمین هستند. این بیچاره روزهای آخر اقامت در ایران با افسردگی میگفت ایکاش اینجا را نمیدیدم. سالها به ما دروغ گفتند و حالا فهمیدم که چه عمری از من هدر رفت. چهار ماه بعد آن قوم خوش و سرزنده سال قبل در باکو از افسردگی در گذشت.

نتیجه ای که میخواهم بگیرم این است. ما وضعیت آن مرد باکویی را نداریم. حتا در دور افتاده ترین دهات ایران دستکم مردم میدانند که لس آنجلس چگونه جایی است و چه تفاوتی با تهران و توکیو دارد. اگر آن شهرها را ندیده باشند، و نان گندم آن دیار را نخورده باشند دیده اند دست مردم و میدانند چه خبر است. تنها چیزی که کم دارند این است که آنرا مزه هم بکنند. و تجربه زندگی به من نشان داده است که این گونه نیست که همه کس از آن مزه لذت ببرد. من هم تجربه زندگی در اروپا و هم آمریکا و کانادا را دارم. در هتلهای لوکس اقامت داشته ام و چه استخرهایی و با این وجود هرچه دوستانم در آمریکا اصرار کردند که مرا یک لاس وگاس مهمان کنند قبول نکردم. تجربه زندگی نشان داده بود که همه چیز دقیقا همان گونه است که در فیلمها می بینید. شاید کمی هم بی رونق تر. مثلا در فیلمهای زیر دریا صحنه های رنگی زیبا زیاد می بینید. اما من زیر دریا را در مدیترانه اطراف آبهای تمیز مایورکا و یا جزایر قناری در شمال آفریقا غواصی کرده ام و حقیقتا آنچنان رنگ و وارنگ نیست که تلویزیون نشان میدهد.

اگر امروز از یک چوپان و یک موبایل و یک لپ تاپ سخن میگویم دقیقا میدانم که از چه دارم سخن میگویم. اگر از من سوال کنید که زندگی در سوئد با همه امکاناتش بخصوص مسکن گرم و تمیز و امکانات بهداشت و درمان آن را که حتا برای فقیر ترین افراد مهیاست ترجیح میدهی یا زندگی بعنوان یک دهقان در دهی دور افتاده در افغانستان یا ایران که را روزگارش را از فروش انگور باغش میگذارند... بدون کوچکترین تردیدی میگویم که دهی دور افتاده در افغانستان یا ایران را. بدترین حالتش این است که اگر پایم بشکند شاید شکسته بند ده زیاد خوب آنرا نتواند ببندد. یا اگر دچار ایست قلبی بشوم امکان آمبولانس و غیره نیست. من هرگز لذت زندگی در آن محیط آرام و هوای دلپذیر را با آمبولانس و بیمارستان اینجا عوض نخواهم کرد. بشرط آنکه آشنایانم نیز در آنجا ساکن باشند یا هر ماهی دو سه سری برای دیدار بیایند. و از همه مهمتر، موجود کثیفی بنام بسیجی و کمیته چی و امنیتی آنجا نباشد. یک پاسگاه پلیس مثل آدمیزاد کافیست. و برای اطلاع آنها که نمیدانند بگویم که هرسال تابستان به ده پدری در شاهرود برای تعطیلات میرفتیم و میدانم که زندگی در ده یعنی چه. چند تا عکس هم از آنجا روی گوگل ارث گذاشته ام اگر علاقمند بودید بروید گوگل ارث تقریبا بین دامغان و شاهرود یک سری دهات را پیدا میکنید که نام یکی از آنها بنام «کلاته ملا» مشخص است. کمی بطرف شرق که بروید دهی هست بنام قلعه حاجی که در گوگل ارث نام شان نیست اما من عکسها را در محل آن ده قرار داده ام که ده پدری من است. زنده یاد پدرم هم پس از بازنشستگی دوران پیری خوبی را در آن ده گذراند. در آنجا تعدادی عکس از اطراف ده را می بینید که دوستان فرستاده اند و من آنها را در گوگل ارث گذاشته ام. روی آنها را که کلیک کنید حتا میتوانید تعداد دیگری عکس ببینید که از پاریس و گوتمبرگ و جاهای دیگر گرفته و در گوگل ارث گذاشته ام. حال شاید با دیدن آن دریاچه زیبا و آرام از من بپرسید که خوب چه مرگت است و مگر این محیط زیبا چه مرگش است که ده پدری را به آنجا ترجیح میدهی؟ پاسخ این است که دهقان بودن در آن ده خیلی بیشتر حال میدهد تا راندن تاکسی یا اتوبوس یا حتا مهندسی که قرار است فردا بشوم. چه میدانم. شاید بقول ان دوست مان هم خوشی زیر دل مان را زده. در آن ده هم باید پول موبایل و پول برق و گاز و آب داد و برای هر کاری لابد باید با یک سری از مقامات سروکله زد و فروش انگور و پسته هم خود کلی درد سر دارد آنقدر که باز هوس راندن اتوبوس به سرم بزند.
اما یک امر را تاکید کنم که از من همواره از وضعیت زندگی ام راضی بوده ام. بدن سالم، نبودن اعتیاد، فکر سالم و دل بدون حسد و کینه (نسبت به آدمهای معمولی) و بیزاری از آدمهای بدی مثل سران جمهوری اسلامی و آرزوهای بزرگ نداشتن. اینها باعث میشود که از زندگی ام لذت ببرم.
در این عکس کناری یک نیمکت می بینید. قبلا یک کنده درخت بود که برادرانم تبدیل به نیمکت کردند. زنده یاد پدرم روی این نیمکت مینشست و برخی دهاتی هایی را که غروبها بیل بر دوش از کار روزانه به خانه باز میگشتند و مسیرشان به آنجا میخورد به صرف چای و سیگار دعوت میکرد. زنده یاد مادرم برایش درآورده بود که مثل غورباغه آنجا کمین میکند و دهاتی ها را باز زبان دراز و طولانی اش برای گپ زدن از وسط کوچه شکار میکند و کنار خود میخواند و این مادر بیچاره است که با آن پاهای خمیده مریضش و پیرش باید سینی چای را دم در ببرد. اگر در آینده بحثش شد ویدیویی از این صحنه را برایتان خواهم گذاشت. در این صحنه کنار خانه اسفالت شده است و صفای کوچه خاکی سابق و جوی آب وسط آن را ندارد اما هنوز هم سگش به شهر میارزد. (میگم این پرچونگی ما هم ارثی است ها!).
.
و سخن آخر اینکه خوشبختی آنجاست که دل خوش است نه آنجا که به چشم مردم بیاید. اگر دل شما جای پر سروصدای بارها و دیسکوهای اینجا را می پسندد خوب اینجا را از دست میدهید. مثل دوران جوانی من که تا 25 سالگی از این گونه مکانها خوشم می آمد. اما از آن پس دیگر از هرچه سروصداست بیزارم و تحمل دیسکو و بارهای شلوغ را ندارم. وقتی امتحان میدهیم بچه ها میگویند برویم یک آبجویی بزنیم. لیوان دوم را که سر میکشم تقریبا دوساعتی گذشته و من دیگر تحملم تمام میشود و چیزی را بهانه میکنم و میزنم بچاک.
برای من لذت بردن یعنی هفته ای دوبار فوتبال بازی کردن که دارم میکنم. لذت بردن یعنی روزی فرش نشستن و آبگوشت خوردن که متاسفانه همه جای خانه ما دوسه تا فرشهای کوچک مان در اشغال مبلهاست اما روی میز غذا خوری خوردن گوشت کوبیده بد نیست. لذت یعنی بازهم با رفیق یا فامیل و خانواده روی فرش روی زمین نشستن و یک دست تخته نرد زدن و پیک عرق را بالا رفتن که آنرا هم روی میز و مبل انجام میدهیم و بازهم حال میدهد. لذت یعنی یک پیک نیک کنار دریاچه زیبای شهر در تابستانها یا قدم زدن در کنار دریاچه زیبای نزدیک خانه مان که عکسش را میزنم حال کنید. و چه در ایران و چه در همین شهر خودمان چه بسیار کسان که برای چشم مردم زندگی را به خودشان جهنم میکنند از بس مثل خر کار میکنند که یک چیزی بخرند و در خانه بگذارند که چسی اش را بیایند. خاک بر سرشان که زندگی را از دست میدهند.

و این آخری بگذارید یک اعترافی بکنم که بشدت از سیاست فراری هستم. اگر در این سالها از سیاست نوشته ام تنها به دلیل احساس مسئولیت و ضرورت بوده و حرفهایی زده ام که دیگری نزده است. اگر به سیاست می پردازم به این جهت است که پرداختن به آن از هر پرداختن به لذتهای زندگی مهم تر است. اگر سیاست را درست اجرا کرده بودیم این سی سال را با لذتی دیگر طی میکردیم.
اگر کسی باشد که حرفی را که لازم است در سیاست زده باشد زحمت مرا کم کرده است و من به مسائل مورد علاقه ام میپردازم که شمه ای از آنرا می بینید. از این گپ زدنها حقیقتا لذت میبرم. خوب.. اینهم از مطلب امروز که دلی از عزا در آوردم و پرچانگی کردم. اگر جمله ها بعضی جاها بهم نمیخورد برای آن است که حوصله مرتب کردن ندارم به بزرگی خودتان بخوانید و اگر موضوعی به نظر میرسد چند خطی بنویسد که موضوع بحثی شود و گپی بزنیم.

لینک مطلب در بالاترین؛

http://balatarin.com/permlink/2009/11/16/1841796



کجاست آن ناز و آن طراوت؟






الان که دارم این مطلب را مینویسم دارم به آهنگی از یوتوب با صدای «شمیم» گوش میکنم. بارها آنرا از رادیوهای فارسی گوتمبرگ شنیده بودم. ممنون از دوستمان BBB که این لینک را در بخش نظرات گذاشتند. یک لینک زیبای دیگر هم از افغانستان عزیز بازهم از یوتوب گذاشته اند بنام «سرزمین من» که قبلا آنرا بیشتر با صدای یکی از خانمهای خواننده افغانستانی شنیده بودم. بهرحال اگر طالب هستید که بخش نظرات را چک کنید.

امتحان جمعه ما هم به دوشنبه افتاد و درسها بسیار فشرده و معلمهای سوئدی ما باید نزد معلمهای ایرانی سالها تلمذ کنند تا یاد بگیرند چگونه باید درس داد. معلمهای سی سال پیش ما آنچنان درس میدادند که یابو هم در کلاس شان میتوانست دانشمند شود و اگر ما دانشمند نشدیم بخاطر آنکه تمام مدت دبیرستان را اصلا داخل کلاس نبودم و حواسم پی همه چیز بود بجز درس خواندن. داستانش را نوشته ام بگذریم.

قرار نبود بیام اینجا اما همینجور که دور از جناب مشغول خرخوانی بودیم و داشتیم به موزیک ساکسیفون از نت گوش میکردیم ناگهان جوش آوردیم

.





زدم ایرانین رادیو داشت یکی از آهنگهای قدیمی نوش آفرین را میگذاشت که آخراش بود و زدم یوتوب پیداش کردم و نوستالژی ام گل کرد و زنگ تفریح برداشتم و آمدم اینجا حال و احوالی بکنم. آهنگی که دنباش میگشتم «گل آفتاب گردون» بود و پیداش کردم. راستش در جوانی من زیاد نوش آفرین را به خوانندگی قبول نداشتم. هنوز هم به لحاظ حرفه ای و سطح موزیک خوب در سطح بزرگان نیست. اما بیشترآهنگهایی که خواند به دلم نشست. از همان جوانی هم به دلم نشست. و مهم این است که دل بپسندد اینکه کار «اصیل و سنگین» است یا نه را دل نمی فهمد. موزیک جاز، راک با معیارهای غربی همان کوچه بازاری های خودمان بودند و مایکل جکسون همان آغاسی. شجریان ما همان پاواروتی است.

دوست دوران دبیرستانم ممد که سلامت و عمرش پر دراز باد، سخت هوادار نوش آفرین بود و من لیلا فروهر را می پسندیدم. امروز که پس از سی و اندی سال دوباره به ویدیوهای آن زمان نگاه کردم نوش آفرین را هم پسندیدم!!! اما از شوخی گذشته امروز که با کوله باری از تجربه زندگی به مسائل نگاه میکنم دنیا را جور دیگری می بینم. مثلا لینک همین قطعه کوتاه از نوش آفرین را از آن زمان ها در زیر میگذارم تماشا کنید. چیزی که به آن «نمک» زن ایرانی میگوییم را به خوبی میتوان در این ویدیو دید. چنین چیزی را زن غربی ندارد. در دنیا تنها یک زن است که بیش از زن ایرانی نمک دارد و آنهم زن هندی است که یک پا سنگ نمک است با آن اداها و کله تکان دادنها که آدم میماند دارد فحش میدهد یا ناز و ادا میفروشد! در سالهای اخیر که چند تایی فیلم هندی دیده ام دیگر اثری از آن شوری زمان راج کاپور و ویجنتی مالا نیست اما هنوز هم زیاد است..
برگردیم به نمک زن ایرانی. امروز وقتی به یاد دوران جوانی و ممد میافتم می بینم که ما هردو در کنار صدای زیبا و آهنگهای دلنشین از نمک این دو خواننده خوشمان می آمد. تقریبا همه شان کم وبیش نمک داشتند. حمیرا بعدها «نمکدار» شد اما نرسید که بت جوانان شود. گوگوش هم خوب بود. بخصوص آهنگ «من آمده ام» در شو مهندس بیلی (حسن خیاط باشی» را که با موهای مدل میری ماتیو روی زمین نشسته بود و سرش را تکان میداد و با ناز و ادا میخواند را بیاد دارم. ... یوتوب زنده و برقرار باشد. همین الان لینک همین صحنه را هم در یوتوب پیدا کردم میزنم این زیر تماشا کنید. ببینید همانگونه نشسته کلی پیام ناز میفرستد. رقص، نگاه، ادا، ارائه زیبای یک آهنگ. در همان لینکها بازهم از نوش آفرین می توانید ببینید. متاسفانه این روزها دیگر خواننده هایی با این ناز و اداها نداریم. همه شان ادای خواننده های غربی را در میآورند. حتا همین نوش آفرین و گوگوش و لیلا فروهر هم رنگ غربی گرفته اند. شاید هم اقتضای سن است. شاید سلیقه جوانان عوض شده است. سلیقه جوانی که شب تا صبح در اکس باکس و نین تندو و بازی های دیگر مشغول کشتن و پاره کردن شکم است و «های کلاس» بودن را در بد بودن و خشن بودن می بیند چه چیزی از این ناز و اداها می فهمد.

در مطلب قبلی که صحبت چوپان شد دوستی پیام گذاشته است که مشکلا در ایران بسیار است و ما از بی دردی دلمان هوای چوپان شدن کرده است. در این مورد زمانی دیگر خواهم نوشت که فعلا وقت تنگ است.

دوستانی که زیاد این مطالب را از من نمیپسندند از یاد نبرند که در معرفی وبلاگ نوشته ام که این وبلاگ را برای دلم مینویسم و هرچه میخواهد دل تنگم میگویم. بیست سال بیشتر است که فقط سیاسی نوشته ام. میخواهم گاهی هم که مجالی هست زندگی را تنفس کنم. حتا اگر به دلیل دردهایی که میهن و جامعه انسانی دارد این «لذتها» از این نیم نفسها چندان حالی هم مثل دوران شاه نمیدهد اما... بهر حال نفس است. باز اسم دوران شاه آمد و دردم تازه شد. در یک کلام میگویم و بحث را میبندم؛ هرکسی که ته دلش آروزی زمان شاه را نکند نه چیزی از زندگی فهمیده نه چیزی از سیاست. هر چقدر هم که «حماری بر او کتابی چند» باشد.
. در کاریکاتور چهره ها اگر معرف حضور نیستند معرفی کنیم که آقایان شماعی زاده شاعر و آهنگساز و ابی و شهرام شب پره . اما از آن جالب تر تاریخ است که ناکامل در عکس افتاده؛ 2535 شاهنشاهی، دورانی که واقعا سبز بود. و قیمت این تک شماره تنها دو تومان! قیمت سیگار وینستون .. یادم نیست سیگاری نبودم. نان سنگک چهار و پنج ریال، تافتون سه ریال، گوشت کیلویی فکر میکنم 7 تومن بود. کارگر ساده، یعنی عمله روزی 100 تومن حقوق میگرفت. و پول زیادی برای عرق خوری و سینما و زن گرفتن برایش باقی میماند.

لینک آهنگ نوش آفرین
http://www.youtube.com/watch?v=uIlvgaBQPck&feature=related




گوگوش

http://www.youtube.com/watch?v=odTifG6Lzas


انتخاب پیش از زندگی


تکرار همیشه ملال آور است. شاید برای همین است که پیرها حوصله ندارند. آنها دیگر حتا حوصله زندگی را هم ندارند. بنظر میرسد که مردمان در دوران ملال آور پیری بیصبرانه منتظر گذر زمان میشوند تا زمان مرگ شان فرا برسد. تصور میکنم یک پیر حتا اگر نیروی یک جوان را هم میداشت بازهم دنیا برایش ملال آور میشد. تکرار همه چیز.
لطف و زیبایی زندگی در تازگی آن است. آن زمان که این تازگی زندگی از دست برود و فرد تجربه زندگی را به حد کمالی که در توانش بوده یافته باشد، دیگر حال و حوصله ماندن در این جهان را ندارد.
دنیا را باید تجربه کرد. اگر فرضیه ای داشته باشیم که بگوید فرد پس از مرگ دوباره به صورت انسانی نوزاد پا جهان خواهد نهاد، و اگر انتخاب نوع این زندگی دست خود وی باشد، تصور نمیکنم که همواره بخواهد در هیات یک پادشاه به دنیا بیاید. تصورم بر این است که فرد منطقا ترجیح میدهد همه گونه زندگی جهان را تجربه کند. یک چاه کن باشد، یک جنگجو باشد، یک گدا باشد، یک زارع یا پادشاه یا فردی روستایی در جنگلهای وحشی باشد. فقط نمیدانم در این فرضیه چگونه میشود که فرد انتخاب میکند که در زندگی بعدی اش جلاد یا شکنجه گر یا دزد و معتاد، یا زندانی و یا فردی منفور باشد؟ چنین انتخابی بنظر معقول نمیآید و معقول نیست که کسی چنین انتخابی داشته باشد. پس کل این فرضیه بر خطاست.
خلاصه اینکه اگرچه بازهم امتحان تازه ای در پیش است اما.. گاه دنیا را ملال آور و تکراری احساس میکنم. از جنگ و صلح اش بگیر تا شادی و غم اش. همه اش تکراری است. حتا کشفیات جدید و تکنولوژی هم تکراری شده. دم به ساعت تلفنهای موبایل جدید و سایر مسائل جدیدی که امکان زندگی را از آدم میگیرد.
چه دنیایی بود آن زمان که حتا تلویزیون هم نیامده بود. رادیو به اندازه کافی وقت میگرفت نه بیشتر. ولی امروزه وقت برای زندگی هم کم است. همه سرشان توی انواع موبایلها و آیپدها و لپتاپها و ..

یکی از گروههای مردمی که بیشترین استفاده را از تکنولوژی جدید برده و زندگی اش از ملال بیرون آمده چوپانها هستند که بیشترین نفع را می برند. قدیمها یک فلوتی داشتند و سگی همدم شان بود. امروز میتوانند تمام روز را با موبایل و لپ تاپی که با قدرت خورشید شارژ میشود هم چوپانی شان را بکنند و هم با دنیا در ارتباط باشند.
و براستی کدام بهتر زندگی میکنند؛ یک انسان شهری، با تمامی گرفتاری ها و وام ها و قبض های پرداخت و درگیری های شغلی و غیره و غیره و غیره. یا چوپانی که به اندازه لازم در می آورد و زندگی آرامش را دارد و عصرها که به خانه باز میگردد، با دوستان و همسایگانی گپ میزند که نگرانی از هیچ چیزی ندارند. دفعه بعد چوپان بدنیا خواهم آمد!

حزب کمونیست کارگری و آذر ماجدی به کمک خامنه ای شتافتند

.


دایناسورهای بسیجی و اطلاعاتی، ای جنایتکاران، به حرف مقدایتان خامنه ای خوب توجه کنید. تا میتوانید به جنایات تان ادامه بدهید. اگر چنین نکنید سند نابودی خودتان را امضاء کرده اید. تماشا کنید که یک مخالف رژیم شما، حتا حاضر نیست از سران جنبش سبز بگذرد و میگوید جنبش سبز اگر به قدرت رسید باید سران این جنبش را محاکمه و رسوا کند. آیا تصور میکنید که اگر این جنبش با چنین نگاهی به قدرت برسد به شماها رحم خواهد کرد؟ سازگارا ها، مخملبافها، گنجی عقل خامنه ای را ندارند اگرنه به دست خودشان زمینه نابودی شان بدست مخالفان جمهوری اسلامی را فراهم نمیکردند..

خامنه ای دوبار یکی در نماز جمعه و یکی هم در دیدار با نخبگان این سخن را تکرار کرد. گفت ساعاتی پس از اعلام نتایج انتخابات به کروبی و موسوی تلفن کرده است که اگر بخواهید قدرت را بدست اصلاح طلبان بدهید همه ما سقوط خواهیم کرد. در دیدار با نخبگان که محمود وحید نیا از او انتقاد کرد نیز این سخن را دوباره یاد آور شد و به سران جنبش سبز هشدار داد که کنترل از دست شماها خارج خواهد شد و اگر مخالفین قدرت بگیرند از شماها هم نخواهند گذشت. و اکنون آفتاب آمد دلیل آفتاب. اشاره خامنه ای به همین حرفهایی است که امثال آذر ماجدی و مریم رجوی میزنند. اینها نفت بر آتش وزرات اطلاعات رژیم و بسیجی ها میریزند. در ویدیو زیر از آذر ماجدی از رهبران حزب کمونیست کارگری با افتخار دارد میگوید که محسن سازگارا، موسوی و کروبی و مخملباف و گنجی و دیگر سرشناسان جنبش سبز جنایتکارند و پس از سقوط رژیم باید آنها را محاکمه کرد.
و سوالی که ما باید منطقا و از روی عقل و فلسفه مبارزاتی مطرح کنیم این است؛ اگر بخواهیم به حرف «حق» آذر ماجدی توجه کنیم نتیجه ای که گرفته میشود این خواهد بود؛ تلاش گران مخالف جمهوری اسلامی که حاضر باشند حتا رهبران خود را به محاکمه بکشند آیا فردا که رژیم سقوط کرد بسیجی و اطلاعاتی را که این همه جنایت کرده اند را زنده زنده نخواهند خورد؟ آیا خانه های میلیونها نفر را که زمین سهمیه ای دریافت کرده و خانه ساخته اند مصادره نخواهند کرد؟ (آنچان که در زمان انقلاب پیشین خانه مردم بیچاره را مصادره کردند؟). آیا بسیاری از این افراد را که امروز دارند برای جنبش سبز تلاش میکنند را از کار بیکار نخواهند کرد؟ خوب شما اگر یک بسیجی یا یک اطلاعاتی باشید یا کسی باشید که یک زمینی گرفته اید یا شغلی در اثر پارتی بازی بدست آورده اید یا خیلی ساده کارمند اداره یا بخش خصوصی باشید که با اصلاح طلبان هم فکر هستید یادتان بیاید از انقلاب 57 که چطور تر و خشک را باهم سوزاند. حتا کسانی که با رژیم هم نبودند بی جهت اموال شان مصادره شد. شماها باید خیلی احمق باشید که اجازه بدهید که جنبش سبز به پیروزی برسد و فردایش بیاید شما را یا بکشد یا اموال تان را مصادره کند.
و شما هواداران جنبش سبز. فکر میکنید که تعداد این گونه افرادی که از آنها یاد شد چند نفر است؟ به جرات میگویم که میلونها نفر هستند. جنبش سبز اگر دشمنی به این بزرگی داشته باشد هرگز پیروز نخواهد شد. بخش بزرگی از این جنبش سبز را همین کسانی که ذکر شدند تشکیل میدهند. اینها امروز دستهای این جنبش هستند. گذشته شان هرچه بوده امروز میخواهند وضع عوض شود. پاداش شان این نیست که تهدید بشوند که فردا محاکمه خواهند شد یا اموال شان مصادره خواهد شد. آذر ماجدی و سایر رهبران حزب کمونیست کارگری، همکار خامنه ای هستند. اینها دارند حرفهای خامنه ای را تایید میکنند و بسیجی و اطلاعاتی را برای دفاع از رژیم مصمم تر میکنند. آذر ماجدی با سخنانش عمل رژیم را در تشکیل کهریزکهای جدید برای دایناسورهای بسیجی و اطلاعاتی توجیه پذیر میکند. حزب ضد ایران و ایرانی حزب کمونیست کارگری از مردم ایران نیست. اینها برای تکه تکه شدن ایران تلاش میکنند. هدف و ماهیت اینها از زمان تشکیل شان برهم زدن هرگونه حرکتی بوده است که خواسته است ایرانی یکپارچه پس از عوض شدن جمهوری اسلامی روی کار بماند. از این رو حزب کمونیست کارگری با جمهوری اسلامی در چنین مقاطعی منافع مشترک دارند. حزب کمونیست کارگری ایرانی یکپارچه پس از سقوط رژیم را نمیخواهد لذا هرگاه که چنین وضعیتی پیش بیاید هرگونه که بتواند در راه جنبش مردمی سنگ اندازی میکند و آنرا بدنام میکند.
برای ما سبزها محاکمه سازگاراها و موسوی ها و گذشته آنها مهم نیست. برای جنبش سبز معامله خوبی است که این «جنایتکاران» را بر سر خود جای دهد اما در عوض رژیم اسلامی با کمترین ضرر و آسیب سقوط کند و ایران یکپارچه بماند. این همان است که حزب کمونیست کارگری برای جلوگیری از آن تشکیل شده است. برای اطلاع و توضیح بیشتر پست قبلی وبلاگ را بخوانید در آنجا به کلیه سخنان آذر ماجدی در این ویدیو پاسخ گفته ام.

هواداران جنبش سبز باید به حزب کمونیست کارگری بخاطر این مواضع ویرانگر بر علیه مصالح جنبش سبز پایان بدهند. آنها حق ندارند جنبش سبز را به نفع خود مصادره کنند. جنبش سبز و هواداران جنبش سبز باید بر علیه این سیاست مزورانه حزب کمونیست کارگری و اعضای وطن فروش آن موضع بگیرند و آنرا محکوم کنند.

لینک مطلب در بالاترین؛

http://balatarin.com/permlink/2009/11/8/1831557

ویدیوی آذر ماجدی را در لینک زیر مشاهده فرمایید؛

http://www.youtube.com/watch?v=6xMYWxEdWLc


تلاش مذبوحانه حزب کمونیست کارگری برای مصادره جنبش سبز

.

من هنوز مشغول تکمیل این مطلب هستم و اشتباهی پخش شده است. میخواهم به آذر ماجدی در حمله اش به سران جنبش سبز بپردازم.
این حزب کمونیست کارگری یک پا «گربه مرتضاعلی»است. سیاست این حزب در زدن توی سر سایر ایدئولوژیها و حمله به سایرین و تبلیغ خودش خلاصه شده است. سیاست «بهترین دفاع حمله است» سیاست دیرینی بود که منصور حکمت پایه گذار این حزب پی گرفت.
حزب کمونیست کارگری یک حزب سراپا فاشیستی است که در درون یک یک اعضای بنیانگذارش که همگی کردهای جدایی طلب هستند (و امروز ظاهرا دم از یکپارچگی ایران میزنند) فاشیزم و نادیده گرفتن حقوق سایر مردمان بجز آنها که به منش و روش آنها معتقد هستند موج میزند. اینها در گفتار و نوشتارشان بسیار از حقوق مردم و آزادی ها و حقوق کارگر سخن میگویند اما در عمل آنچه که آنها بدنبالش هستند چیزی بجز فاشیزم حزبی نیست. اینها دقیقا همان جمهوری اسلامی از نوع کارگری اش هستند. اینها به حقوق کارگر همان نگاه تقدس آمیزی را دارند که خامنه ای به حقوق یک مسلمان شیعه معتقد به ولایت فقیه. از نگاه حزب کمونیست کارگری احترام گذاشتن به حقوق کارگر یعنی بی احترامی به حقوق سایرین. اینها میگویند اگر کارگر به حقوق خود برسد همه افراد جامعه نیز به حقوق خود خواهند رسید. از نظر اینها «هرکس به اندازه توانش کار کند و هرکس به اندازه نیازش دریافت کند». لذا اگر شما زحمت بکشید و سالها دود چراغ بخورید و درس بخوانید به امید کار و در آمد بیشتر چیزی بیش از نیازتان که همان نیاز کارگر باشد گیرتان نخواهد آمد. و سوال اول همینجا پیش می آید که چه مرضی است که آدم برود درس بخواند؟ این دقیقا همان نگاهی بود که من بعنوان یک فرد معمولی به زندگی داشتم. وقتی به سوئد آمدم ملاحظه کردم که درآمد یک راننده تاکسی با درآمد یک مهندس ساختمان تقریبا برابری میکند. خوب چه مرضی بود که بروم وام بگیرم و درس بخوانم و تازه همین مقدار حقوق دریافت کنم؟ لذا مهندسی الکترونیک را از سال دوم رها کردم و شدم راننده تاکسی و تا چند سال هم در آمد خوبی داشتم. دلیل شکست کمونیزم در همین نکته ساده نهفته است که نمونه اش را آوردم. انسان به گونه ای است که تا انگیزه مادی برایش وجود نداشته باشد بیجهت محض رضای خدا کار نمیکند. مگر آنکه بیکار باشد و یا عمرش را کرده باشد. من به همین دلیل ساده کمونیزم را رد میکنم. اما برای کمونیست جماعت، برای عضو حزب کمونیست کارگری، مهم نیست که کمونیزم در عمل آیا نتیجه میدهد یا خیر. عضو حزب کمونیست کارگری از یک خانواده مذهبی آمده و وقتی به حزب پیوسته به هنگامی که مغزش را بکار گرفته اند و آنرا از اعتقاد به الهیات تهی کرده اند جای خالی آنرا تقدسی از نوع دیگر پر کرده است. بجای خدا کمونیزم را در مغزش نشانده است. لذا برایش مهم نیست که آیا این اعتقاد کارکرد دارد یا نه بلکه مهم این است که جای اعتقاد به خدا را در مغز و اندیشه اش با یک مرام و عقیده دیگر پر کند که در این مورد اعتقاد به «دین کمونیزم» است.

در اوایل تشکیل این حزب و برای بازکردن جایی در میان مردم اولین کاری که این حزب کرد حمله به سایر نیروهای سیاسی بود. همه را به طریقی محکوم کرد. حزب کمونیست کارگری حزبی جدیدالتاسیس بود و بدون سابقه سیاسی. یعنی در ماجراهای قبل و بعد از انقلاب تا زمان تشکیلش هیچ دخالتی نداشت. بنابر این کارنامه ای برا بررسی ندارد. بنیانگذاران این حزب اما تک تک عضو احزابی چون کومله و حزب دمکرات کردستان و غیره بودند. آنها میدانستند که اگر بخواهند با هویت سیاسی قبلی شان به فعالیت سیاسی ادامه دهند کاری از پیش نخواهند برد آنچنانکه حزب کومله و حزب دمکرات یا مجاهدین وغیره در طول زمان کوچکتر شده اند که بزرگتر نشده اند. این قضیه را منصور حکمت بنیانگذار این حزب که چند سال قبل درگذشت با زرنگی خوب بو کشید. همسر کرد منصور حکمت که آذر ماجدی باشد وسیله مناسبی برای ایجاد ارتباط تشکیلاتی جدید بود. حزب کمونیست کارگری برخلاف سایر احزاب کرد هدفش تنها در کردستان و کردها و خودمختاری خلاصه نمیشد بلکه اهداف کومله و حزب دمکرات چه در جهت تکه تکه کردن ایران یا در جهت خود مختاری بعنوان مقدمه تکه تکه کردن کشور را به تمامی کشور تعمیم میداد و از این لحاظ وسیله خوبی برای پوشاندن اهداف قومی بنیانگذاران کومله ای و حزب دمکراتی آن بود. تشکیل حزبی جدید بهرحال میتوانست این افراد را از زیر ضرب سابقه حزبی و سیاسی سابق شان بیرون بکشد.

شروع کار این حزب همانگونه که آمد با حمله به سایر نیروها شروع شد. اینها بعنوان حزبی جدید و بدون سابقه سیاسی میتوانستند از سابقه سیاسی تمامی نیروها استفاده کرده و آنها را بکوبند. کمونیستهای کلاسیک نظیر حزب توده و اکثریت به دلیل مماشاتی که در آغاز با جمهوری اسلامی کردند و مثل مثلا مجاهدین و پیکاری ها به جنگ مسلحانه با رژیم بر نخواستند. به آنها تهمت زدند که مخالفین رژیم را به رژیم لو میدادند. و یا این شعار اکثریت که «سپاه پاسداران را به سلاح سنگین مجهز کنید» را در این سالها بارها توی سر آنها زدند و ایراد گرفتند که چرا از آغاز با تشکیل سپاه پاسداران مخالفت نکردند. به مجاهدین بخاطر عقاید اسلامی شان و روسری های زناشان تاختند که تفاوتی با اسلامی ها در ماهیت ندارند. به سلطنت طلبان به این دلیل که آنها یا عده ای قدرت طلب هستند یا نادانانی که میخواهند برای اعضای خاندان سلطنت کاخ بسازند و خود نوکری آنها را بکنند تاختند و غیره. من نمیخواهم در این مجال به رد این حمله ها بپردازم. این حمله ها سالهاست که به این نیروها بوده و این نیروها نیز پاسخهای خود را دارند. من خودم نظیر همین ایراد را به مجاهدین میگیرم. اما اشکالی که به حزب کمونیست کارگری می گیرم نتیجه ای است که اینها میخواهند از حملات شان به دیگران بگیرند. میگویند چون همه نیروهای دیگر بد هستند پس ما خوب هستیم و ای مردم همگی به حزب کمونیست کارگری بپیوندید!

حمله به سران جنبش سبز
آذر ماجدی در لینکی که یکی از دوستان برایم فرستاده مثلا میخواهد «افشاگری» کند. به سران جنبش سبز نظیر سازگارا، محسن مخملباف و موسوی و گنجی و غیره حمله میکند. از سابقه آنها میگوید و اینکه اینها خود در جنایات رژیم دست داشته اند و حالا دارند از جنبش سبز مردم سوء استفاده میکنند. میگوید که بعد از سرنگونی جمهوری اسلامی باید این افراد را بخاطر سوابق شان در دادگاه ها محاکمه کرد.

برای کسی مثل من که ریش در سیاست سفید کرده ام لزومی نداشت که حزب کمونیست کارگری قبل از انقلاب وجود میداشت تا امروز بتوان از سابقه اش استفاده کرد و توی سرش زد. سوال اینجاست که آیا حزب کمونیست کارگری اگر قبل از انقلاب وجود میداشت زیر یوغ خمینی میرفت و از او مثل سایر نیروها اطاعت بی چون و چرا میکرد یا نمیکرد؟ آیا در خیابانها فریاد مرگ برشاه و زنده باد جمهوری اسلامی سر میداد یا نمیداد؟ و پس از انقلاب آیا موافق کشتار سران رژیم سابق بود یا خواستار اعدام بدون محاکمه آنها میشد؟ امروز اگر از آنها بپرسید البته که پاسخهایی خواهند داد که با نرمهای حقوق بشر جهانی بخواند. اما بنده باید خیلی الاغ باشم و ساده دل که چنین ادعایی را از این دایناسورها بپذیرم. اینها هم زمان شاه همان نگاهی را به کمونیزم و حقوق بشر داشتند که سایر نیروهای سیاسی بجز جبهه ملی ها. از نظر اینها حقوق بشر حاصل تفکرات متعفن غربی است و سرمایه دار و بورژوا جماعت را باید مانند کرم له کرد و دور ریخت. مقتدای اینها جنایتکارانی چون استالین و پل پت و مائو بودند. امروز می بینند که در نگاه جهانیان این جنایتکاران محکوم هستند خوب طبیعی است که تحلیلی جدید بدهند و آن جنایتها را محکوم کنند اما این دلیل بر عدالتخواهی وحسن نیت این حزب نیست.
آذر ماجدی کاملا درست میگوید که محسن سازگارا گفته است که از بنیانگذاران سپاه پاسداران بوده است و مخملباف و گنجی و سایر اصلاح طلبان یا موسوی و کروبی همه و همه در روزگاری که این رژیم دهها هزار آدم کشت در این دستگاه مشغول کار بودند و اعتراضی نکردند. او حتا از عکسی یاد میکند که ابراهیم نبوی را نشان میدهد که دارد با تحسین لاجوردی جلاد را نگاه میکند. من همینجا یقه اعضای حزب کمونیست کارگری را میگیرم. مگر شما ها همانهایی نبودید که آن زمان که عضو این حزب نبودید و هنوز در سازمانهای دیگری فعالیت میکردید به خلخالی اعتراض میکردید که چرا کارکنان رژیم سابق را بدون محاکمه اعدان نمیکند و وقت را تلف میکند؟ کدام یک از شما کوچکترین اعتراضی به این محاکمات غیر عادلانه کردید؟ محاکماتی که اگر امروز صورت میگرفت شاید حد اکثر دوسه نفر از کارگزاران رژیم پیشین بخاطر انجام جنایت و یا شکنجه به حبس یا اعدام محکوم میشدند. اما صدها نفر بدست این جانیان اعدام شدند و همینها که بعدها حزب کمونیست کارگری را تشکیل دادند بهمراه سایر نیروهای سیاسی نه تنها اعتراضی نکردند بلکه جشن شادی هم گرفتند.
من هرکجا که این حرف را به تمامی کسانی که به این محاکمات اعتراض نکردند میزنم بلافاصله این توجیه را می آورند که «انقلابها ویژگی ها و بلبشوی خودش را دارد و در آن زمان نمیشد کاری کرد». این سخن را حتا جبهه ملی ها نیز میگویند.
نه... من این سخن را نمیپذیرم. عدالت عدالت است و به بی عدالتی باید اعتراض کرد در هر زمانی و هر مکانی و هر وضعیتی. همانگونه که برای عدالت بر علیه رژیم شاه برخاستید باید برای عدالت در مقابل خلخالی نیز بر میخواستید چرا نکردید؟ خیلی ساده برای آنکه تمامی جنایتهای او مورد تایید شماها بود. خدا پدر خلخالی را بیامرزد آن زمان اگر دادگاه بدست شماها بود که روی تیمور و چنگیز را سفید میکردید و در ابعاد میلیونی آدم میکشتید. حتما که نباید قدرت و سلاح را بدست شماها بدهند که چنین امری اثبات شود. کافیست ریشی در سیاست سفید کرده و تاریخ را خوانده باشید تا بتوانید تشخیص بدهید که چه افراد و نیروهایی مستعد چه جنایتهایی هستند و حزب کمونیست کارگری یکی از خطرناکترین آنهاست که احمق است آنکه به شعارهای بی پشتوانه اینها توجه نشان دهد یا اعتماد کند.
اینها از همان آغاز کارشان حق حیات سیاسی برای سایر نیروها قائل نبودند. این حرکاتی را که در برلین در چند سال پیش از این ها سر زد را اوایل در مقابل سایر نیروها داشتند و هرکجا سایر نیروها گردهم آیی داشتند به بهانه اینکه شماها زمانی با رژیم اسلامی همکاری کرده اید پس جنایتکارید و حق برگزاری میتینگ یا غیره ندارید. بارها از زبان اینها شنیده ام که فلان گروه سیاسی شاکی خصوصی دارد!
اگر بحث شاکی خصوصی باشد، تمامی کسانی که در این انقلاب منحوس شرکت کردند و این انقلاب را بوجود آوردند باید محاکمه شوند. البته حق هرکسی بود که در خیابانها فریاد بکشد مرگ بر شاه اما این فریاد کشیدن مسئولیتی هم بهمراهش می آورد. شما حق دارید که نابودی جمهوری اسلامی را هم بخواهید اما آیا حق دارید برای نابودی این رژیم صد عدد بمب اتمی در شهرهای ایران رها کنید؟ این کاری بود که همه آنها که در انقلاب 57 شرکت کردند انجام دادند. آنها افتخار میکنند که بر علیه «شاه جنایتکار» شعار دادند. اما تا به آنها میگویید چرا کسی مثل خمینی را رهبر کردید میگویند خمینی به ما کلک زد. هیچ دادگاهی این سخن را نمی پذیرد و این چیزی از مسئولیت شما کم نمیکند. همین امروز اگر این جنبش سبز موفق شود حتا رژیم را سرنگون کند و یک آدمی را به رهبری برگزیند و این رهبر دست به جنایت و کشتار بزند در درجه اول انگشت اتهام باید به طرف جنبش سبز گرفته شود نه آن رهبر. جنبش سبز بسیار بیجا کرد که این رهبر را برگزید. شما یا نباید دست به عملی چنین خطیر مانند تغییر رژیم بزنید یا اگر زدید باید همه مسئولیتهایش را نیز بعهده بگیرید. همانگونه که اگر رژیم سقوط کرد و همه چیز امن و امان شد و کارها بخوبی پیش رفت پیروزی صدها پدر پیدا میکند، باید شکست را هم همه بعهده بگیرند. همه شماهایی که این انقلاب را کردید باید به محاکمه کشید. خانم آذر ماجدی شما با شرکت در این انقلاب در جنایات جمهوری اسلامی شریک هستید. تفاوت آذر ماجدی جنایتکار و محسن سازگارای جنایتکار در این است که آذر ماجدی یا مسعود رجوی یا کیانوری یا سایرنیروها برای ادامه جنایتها ایدئولوژی های دیگری داشتند که بهم نمیخواند اگرنه در اصل زیر پا نهادن حقوق بشر و حقوق مردم و انجام جنایت برای رسیدن به هدف روش شما ماهیتا تفاوتی با هم نداشت. از میان همه شما مستعدین جنایت آخوندها از همه تان کم استعداد تر بودند و برای همین هم در مقایسه کمتر آدم کشتند. اگر شماها به جای آخوند نشتسته بودید من یکی مطمئن هستم که در ابعاد میلیونی آدم میکشتید. ههمه دولتی ها، همه نظامی ها همه کارمندان را میکشتید. در نیروی هوایی شاهد بودم که بچه هایی که به جنبش چپ گرایش داشتند ارتش را که شامل 500 هزار نفر میشد کلا امپریالیستی و غیرقابل تغییر میدانستند و میخواستند تمامی افسران ارشد از سرگرد به بالا را اعدام کنند و بقیه را اخراج و به اردوگاههای کار اجباری بفرستند. به همین راحتی و سادگی! شاید باور این امر برای جوان چیزفهم امروز مشکل باشد اما در واقع چنین خرهایی بودند اینها! همین اعتقاد به ولایت فقیه نظر به اینکه سالهاست به عمل در آمده برای شما عادی شده است و اگر نبود امروز اگر به شما میگفتند که خمینی به چنین نظامی معتقد بود باورش برایتان مشکل بود و از آن مهمتر اصلا منکر میشدید که بشود چنین نظامی درست کرد. اما دیدید که شد. در مورد افکار این نادانها هم همینطور. همه شان اینطور فکر میکردند و وقتی قدرت و اسلحه در دست شان باشد هرچه بخواهند هر خریتی که باشد انجام میدهند. همه شان مشتی جوان نادان بی تجربه بودند که خیال میکردند که تمامی حقایق دنیا در همان چندتا جزوه چسکی است که رهبران ابله شان به دست شان داده بودند.
امروز ماهیت حزب کمونیست کارگری در دگم بودن و جزمی اندیشیدن و نگاه تقدس مآبانه با ایدئولوژی شان همان است که سازمان مجاهدین خلق دارند. این دو نیرو خطرناک ترین نیروهای سیاسی ایران هستند که هردو خواهان تمامی قدرت هستند و پارلمان و پارلمانتاریسم و دمکراسی غربی را از پایه و بنیان مزخرفی بیش نمیدانند. اما در ظاهر و برای امر سیاست و برای آنکه «نادانانی» مثل من و شما که هنوز پی به «حقیقت واقعی» که نزد اینهاست نبرده ایم را بتوانند خر کنند روی حقوق بشر و حقوق زن و این حرفها زیادی پای میفشارند. برای همین هم وقتی با اینها بحث سیاسی میکنید از شما می پرسند اگر ما بیاییم روی کار فلان کار را میکنیم شما بیایید روی کار چه میکنید؟ آنها بارها با این جمله خود را لو داده اند. در یک دمکراسی قرار نیست «کسی روی کار بیاید». احزاب و نیروها در یک دمکراسی با هم رقابت میکنند و دولت را برای گرداندن امور در دست میگیرند. یک دمکراسی نمیتواند دمکراسی باشد مگر آنکه اول یک نظام سرمایه داری باشد. حزب کمونیست کارگری چگونه میتواند هم سرمایه داری را بر اندازد و هم دمکراسی را برقرار کند؟ در یک دمکراسی مردم کشور میخواهند به یک نظام دمکراسی سرمایه داری رای بدهند. آنوقت تکلیف با حزب کمونیست کارگری چیست؟ حزب کمونیست کارگری در ماهیت خود قدرت طلب است و تمامی قدرت را میخواهد و حاضر نیست با کسی شریک شود.

و اما در مورد جنبش سبز و محسن سازگارا و مخملباف و غیره. همانگونه که آمد، اگر همکاری با رژیم را جنایت بدانیم، تلاش برای روی کار آمدن جمهوری اسلامی جنایتی بس بزرگتر است که آذر ماجدی باید روزی در دادگاه پاسخگو باشد.
اما اگر بخواهیم درک داشته باشیم و ملزومات انقلاب را درک کنیم، پس باید تمام جوانب را عادلانه در نظر بگیریم. اگر آذر ماجدی جنایت نکرد نه برای آن است که مخالف جنایت بود بکله برای آن بود که دستش نرسید. دستش از قدرت کوتاه بود. آذر ماجدی مثل سازگارا سپاه پاسداران را بنیانگذاری نکرد چرا که او به دنبال سپاه پاسداران خودش بنام «ملیشیا» بود که دست بازتری برای بی قانونی و کشتن بدون محاکمه مخالفان داشته باشد اما خوشبختانه موفق نشد. و حالا دارد به سازگارا ایراد میگیرد. دو دزد بودند که یکی موفق شد زودتر بانک قدرت را بزند آن دیگری که موفق نشده حالا انگشتش را بطرف دزد زرنگ تر که زودتر جا گرفته بود گرفته میگوید آی دزد! نه.. اگر بنا به این گونه قضاوت باشد، هردوی تان رهزنید و اگر قرار باشد محاکمه ای در کار باشد آذر ماجدی را باید کنار محسن سازگارا نشاند. این انقلاب نسلی را سوزاند. بخاطر این جنایت آذر ماجدی مثلا باید بیست سال حبس بکشد. محسن سازگارا که بهرحال در عمل به پایداری این رژیم کمک کرده سی سال. ولی هردو باید محاکمه شوند. منهم که خود مسلحانه در انقلاب شرکت کردم نیز باید یک بیست سالی را زندنی بکشم.

حال بیاییم نگاهی دوباره به قضیه بیاندازیم. اگر بخواهند در شهر مست گیرند باید گفت که همه ما مرتکب اشتباه مرگ آوری شدیم. شاه اشتباه کرد که فضای باز سیاسی را کنترل نشده باز کرد و خواست یک تنه ایران را بهشت کند و این با سرشت جمعیت بشری سازگار نیست. دوران قهرمانان گذشته است. ماها اشتباه کردیم که بجای اصلاح انقلاب کردیم و زندگی خود را تباه کردیم. تمامی ارکان رژیم شاه از ژنرالها تا وزیران و کارمندان و ارتشیان و تمامی بخش خصوصی یا با کم کاری یا با اعتصاب در خدمت انقلاب و قدرت گرفتن خمینی بودند پس آنها هم باید بیست سالی حبس بکشند. با چنین نگاهی در سال 1360 باید همه جمعیت شهر نشین ایران و بخشی از دهات که در انقلاب شرکت داشتند را بیست سال به حبس میفرستادند. ولابد چون زندانبان نداشتیم باید از کره و چین زندانبان وارد میکردیم!

ولی نگاه درست این است؛ ما همه اشتباه کردیم. سازگارا و گنجی و نظایر آنها باتوجه به محیط اجتماعی اطراف شان بیشتر درگیر این انقلاب شدند و در ارکان قدرت جای گرفتند. مسعود رجوی و کیانوری و آذر ماجدی و دوستانش در مخالفت با حقوق بشر و برقرار دیکتاتوری مشکلی با خمینی نداشتند. اختلاف بر نوع دیکتاتوری بود. خمینی دیکتاتوری با روسری و چادر و یک سری مراسم اسلامی را در نظر داشت و آذر ماجدی البته چادر و چاقچور را بر میداشت ولی بیشتر آدم میکشت. نه این خوب بود و نه ایشون لعنت به هردوتاشون.

امروز اما همه ما نادانان سی سال پیش فهم مان مثلا بالا رفته است. میرحسین موسوی و کروبی و سازگارا و مخملباف همچنان میتوانستند در ارکان قدرت باقی بمانند بازهم از مواهب آن برخوردار شوند. آذر ماجدی البته پاسخ میدهد که اینها چون بوی مرگ رژیم را حس کرده اند زودتر به جبهه مخالف پیوسته اند که آینده شان تضمین شود. این یک ادعای مزخرف و توخالی بیش نیست. اولا از کجا چنین چیزی میگوید؟ اگر واقعا در قلب شان اینها عوض شده باشند چگونه باید اثبات کنند؟ آذر ماجدی میگوید سازگارا و مخملباف باید به مثل او به خمینی و اسلام فحش بدهند تا او باور کند. من میگویم چه کسی گفته است که معیار نظرات آذر ماجدی است؟ حقوق بشر یعنی اینکه انسانها حق دارند برای زندگی شان تصمیم بگیرند. اینها میگویند انقلاب نمیخواهند و اصلاح میخواهند و این حق آنهاست. سازگارا و مخملباف و موسوی و گنجی اگر میخواستند براحتی میتوانستند روی سر این رژیم جای داشته باشند. حرف سقوط رژیم هم بدون موسوی و کروبی حرف مزخرفی بیشت نیست. سی سال بدون اینها هیچ کسی هیچ غلطی نتوانست بکند. ارکان رژیم را نه حزب کمونیست کارگری، نه کومله، و نه مجاهدین هیچ کدام نلرزاندند. ارکان این رژیم را موسوی و کروبی لرزاندند. جنبش سبز مدیون پایداری موسوی است. همان موسوی جنایتکاری که آذر ماجدی از او یاد میکند موتور این جنبش است. اگر او نتیجه انتخابات را می پذیرفت و فردایش به دستبوس خامنه ای میرفت مردم میرفتند به خانه هایشان. حرف آذر ماجدی که میگوید مردم سقوط رژیم را میخواهند و موسوی نمیخواهد پس این دو مخالف هم هستند مغلطه کودکانه ای بیش نیست. مردم البته سقوط رژیم را میخواهند اما بصورت اصلاح برای همین هم عکس موسوی و کروبی را بدست میگیرند. الزامات زندگی در ایران زیر ضرب حکومت البته که اجازه نمیدهد که موسوی و کروبی تند تر از این باشند.
در مورد محاکمه موسوی و سازگارا بعد از سقوط رژیم چنین چیزی نشدنی است. کدام انقلاب را سراغ دارید که رهبر خود را بلافاصله پس از رسیدن به قدرت به محاکمه کشیده باشد؟ حزب کمونیست کارگری تلاشی کودکانه و مذبوحانه دارد میکند. حمله به موسوی و کروبی تضعیف جنبش سبز است. حزب کمونیست کارگری ترجیح میدهد این جبنش بخوابد اما رژیم در اثر اصلاح عوض نشود چرا که حزب کمونیست کارگری در شرایط ایران تنها در یک شرایطی انقلابی و بلبشو و با زرنگی بدست گرفتن قدرت از راههای نامشروع میتواند به قدرت دست یابد همانگونه که لنین در ماجرای انقلاب اکتبر کرد. بلشوویکها در آن زمان به همین ترتیب علیرغم آنکه در اقلیت بودند اما با بدست آوردن ارکانهای قدرت و سلاح توانستند مرام و ایدئولوژی شان را برای مدت هفتاد سال به مردم روسیه تحمیل کنند. حزب کمونیست کارگری برخلاف ادعاها و شعارهایش ماهیتا دشمن دمکراسی و دشمن آزادی مردم است. به ثمر رسیدن اهداف جنبش سبز و برآمدن یک دمکراسی در پی تلاشهای جنبش سبز یعنی مرگ حزب کمونیست کارگری. در یک ایران دمکرات حزب کمونیست کارگری یک حزب کافه نشین با اعضایی پیر و از کار افتاده نخواهد بود. این حزب مخالف هرگونه اصلاح است. حیات این حزب در بلبشوی انقلابی تضمین میشود. این است خوابی که حزب کمونیست کارگری برای مردم ایران دیده است. باید خوب مراقب این گروه خطرناک دگم بود.
حمله به جنبش سبز، حمله به سران جنبش سبز در تحلیلهای حزب کمونیست کارگری ماهیتا همانگونه است که ترکمنهای گله دار در زمانهای گذشته که برایشان مهم چریدن گوسفندانشان بود و براحتی گوسفندهایشان را به مزارع مردم دهات میفرستادند و کک شان هم نمیگزید که در اثر این عمل مردم آن دهات دچار قحطی و گرسنگی و مرگ میشوند. حزب کمونیست کارگری دیده است که یک جنبشی در ایران رخ داده که این حزب کوچکترین تاثیری در راه اندازی آن نداشته. لذا حالا آمده است از آب گل آلود ماهی بگیرد. برایش مهم نیست که این جنبش در اثر اعمال این حزب ضربه ببیند یا حتا بخوابد مهم این است که اگر شده ده نفر را با بدگویی از جنبش یا حمله به سازگارا عضو خود بکند. با چه وقاحتی مردم را به تشکیل گروههای سرخ در ایران تشویق میکند. و کسی تره هم برای حرفهای اینها خرد نمیکند. مردم همانگونه که مجاهدین را تحویل نمیگیرند به اینها هم اهمیت نمیدهند. اما برای یک مرید معتقد دین کمونیزم مثل آذر ماجدی این چه اهمیتی دارد؟ خدای کمونیزم خودش روزی رسان است. انشاالله مردم به این کمیته های سرخ خواهند پیوست. آرزو البته برای جوانان سابق عیب است!

واقیعت این است که جنبش سبز امروز دارد مسیر خود را طی میکند. با فکر و اندیشه و تامل هم طی میکند. سران خود را در اثر نیازهای زمان بر میگزیند.

آیا 13 آبان کم رونق بود؟




اگر بخواهیم این روزها را با روزهای بلافاصله پس از انتخابات و تظاهرات چند میلیونی مقایسه کنیم، در این که 13 آبان در ظاهر «بی رونق» بود شکی نیست. اما... در معنا اصلا هم بی رونق نیست. شاید کمیت آن چندان زیاد نباشد اما عمق آن بی انتهاست.
1- برای تماشای بهتر این «بی رونقی» بهتر آن است که خود را تنها یک سال به عقب بکشیم. سال پیش درست در همین موقع، اگر میشنیدید که عده ای از مردم از دانشجو گرفته تا مردم عادی، چیزی حدود مثلا 200 نفر بیرون آمده و بر علیه سیاستهای دولت و به اعتراض به حکومت تظاهرات میکنند حیرت نمیکردید؟ حیرت نمیکردید اگر میشنیدید این عده فریاد میکشند؛ خامنه ای قاتله ولایتش باطله؟
و تعداد تظاهر کنندگان دویست نفر بسیار بیشتر بود. هزاران بودند. هزاران در تبریز، هزاران در تهران. هزاران در..
نباید این تظاهرات را دست کم گرفت. بسیار هم موثر و بزرگ است. البته بسیار مطلوب تر است که مردم بازهم میلیونی بیرون بیایند. اما آن کار شده است. میلونها نفر بیرون آمدند و امری را که قبلا هم مسلم بود علنا نشان دادند که این رژیم را نمیخواهند. نیازی نبود که آن سه میلیون مردم تهران حتما فریاد «مرگ بر جمهوری اسلامی» میکشیدند. بدون بیرون آمدن آن سه میلیون هم کسی در این دنیا نیست که نداند که مردم ایران به چیزی کمتر از مرگ این رژیم راضی نیستند. این را خود رژیم بهتر از هرکسی میداند.
آن سه میلیون تا اطلاع ثانوی عافیت را می طلبند و این طبیعی است. همیشه در جوامع عده ای هستند که پیشرو هستند. امروز روز پیشروهاست. آن سه میلیون در روز مقرر بیرون خواهند آمد و تعداد شان به 70 میلیون بسیار نزدیکتر خواهد شد.

2- آنچه امروز مهم است تداوم این حرکات است. تداوم مخالفت با رژیم. تداوم شعارهای و مطالبات دمکراتیک. اگر بخاطر داشته باشیم، در آغاز این حرکتها، بسیاری، از جمله این نگارنده عقیده داشتیم که حیف است که این حرکت زود به انجام برسد.ا ضرر چنین سقوط سریعی جا نیافتادن مطالبه اصلی در اذهان جامعه است. تنها با گفتن اینکه ما به دمکراسی معتقد هستیم کسی دمکرات نمیشود. اما تکرار و تکرار و اندیشیدن و بحث کردن پیرامون موضوع، و اینکه بارها و بارها، ماهها و ماهها در ذم دیکتاتوری سخن گفتن و عمل کردن به گفته ها و تمرین دمکراسی در زمان دور بودن از قدرت است که مفهوم دمکراسی را در افکار و و روح مردمان جا میاندازد.
کمتر کسی است که سی سال اخیر را تجربه کرده باشد و عقیده نداشته باشد که مردم ایران سال 1357 برای یک انقلاب دمکراتیک هنوز آماده نبودند. امروز اما تفاوت دارد.

3- آیت الله وقیح، علی خامنه ای بار دیگر چشم در چشم جامعه دوخت و خود را به آن راه زد. محمود وحید نیا دانشجوی شجاع از برخورد صدا و سیما در رابطه با انتخابات و اینکه حقیقت را نگفته انتقاد کرد و اشاره کرد که علی خامنه ای مسئول این رسانه است.
اما علی خامنه ای وقیح، در مقابل تمای آن جمعیت خودش را به آن راه زد و معنای دیگری از سخن فرد منتقد را بازگو کرد. او گفت که او نیز از عملکرد صدا و سیما ناراضی است و صدا و سیما پیشرفتهای کشور را باز گو نکرده است. در مقابل چنین فرد وقیحی این بار باید با سخن گوشش را گرفت و کشید که؛ جناب ولی فقیه؛ ما در شهر بودیم و شاهد بودیم که سه میلیون ایرانی در مخالفت شما و دولت شما تظاهرات میکردند اما صدا و سیمای جمهوری ای که شما مسئولیتش را دارید وقایع را برعکس و به گونه ای نشان میدهد که گویا مردم هوادار شما و دولت منتصب شما هستند.
4- بار دیگر خامنه ای سخن قبلی خود را تکرار کرد که به موسوی و کروبی ساعاتی پس از اعلام انتخابات تلفن کرده و به آنها گوشزد کرده است که دست از اعتراض شان بردارند زیرا اگر این وضعیت ادامه پیدا کند کنترل کار از دست آنها خارج خواهد شد و مخالفین نظام «سوء استفاده» خواهند کرد. او در این رابطه به شعارهای مخالفان اشاره کرد اما به مزمون این شعارها که مرگ بر روسیه و نگفتن مرگ بر اسرائیل و آمریکا بود اشاره نکرد. حق با علی خامنه ای است. در حقیقت او میخواهد بگوید که اگر بخواهید آزادی بدهید روزی رژیم جمهوری اسلامی سقوط خواهد کرد و نه تنها من بلکه خود شماها و دیگر اصلاح طلبان را مردم در مقابل دادگاه خواهند نشاند.
بخشی از این سخن صحیح است. مسلما مردم دارند از کروبی و موسوی سوء استفاده میکنند که به مطامع برحق شان که همانا سقوط جمهوری اسلامی است برسند و این هیچ ایرادی ندارد. اما در اینکه مردم عده ای از اصلاح طلبان را بخواهند محاکمه کنند جای حرف است. البته پته بسیاری از کسانی که امروز به سوی مردم باز گشته اند بهرحال روی آب ریخته خواهد شد. اما اشکالی هم در این نیست.
جامعه ما به این تجربه ها نیازمند است.

و در پایان اینکه این بسیار خوب است که سقوط این رژیم یکی دو سالی و حتا سه سال بطول بکشد. اینجوری گذار از جمهوری اسلامی به نظامی دمکرات آرام تر، سنجیده تر و دانسته تر و کم ضرر تر انجام خواهد شد. لذا میتوان نتیجه گرفت که اگرچه سقوط هرچه زودتر رژیم لذت بخش است، اما سقوط دیرتر و سنجیده ترش مطمئن تر است.