
حدود ۲۰ سال از پیروزی انقلاب مخملی در چکسلواکی می گذرد
سال ها پس از پیروزی انقلاب های مخملی در اروپای شرقی، گروهی از نظریه پردازان از انقلاب مخملی به عنوان جانشینی برای مدل پیشین انقلاب سخن می گویند.
این نظریه پردازان معتقدند که الگوی انقلاب مخملی بر جنبش های دموکراسی خواهی و ضد تبعیض در دیگر کشورها اثر گذاشته و جنبش های اعتراضی در کشورهایی مانند برمه و ایران نمونه های تازه ای از انقلاب مخملی هستند.
تیموتی گارتن اش، استاد تاریخ معاصر دانشگاه آکسفورد، در کنفرانسی در دانشگاه استانفورد در آمریکا به مناسبت بیستمین سال پیروزی نخستین انقلاب های مخملی در اروپای شرقی، الگوی این نوع انقلاب را الگوی نظری برای جایگزینی مدل پیشین انقلاب دانسته است.
به اعتقاد آقای گارتن اش، انقلاب مخملی بر خلاف مدل پیشین انقلاب، صلح آمیز است، آرمانگرایانه نیست و ادعای پیگیری خواست های یک طبقه خاص را مطرح نمی کند؛ اما سریع، توده ای و پرقدرت است.
خاستگاه انقلاب مخملی
اگرچه به باور نظریه پردازان، نشانه های انقلاب مخملی را در راهبرد سیاسی کسانی مانند مهاتما گاندی در رهبری جنبش ضد استعماری در هندوستان می توان یافت، اما انقلاب در اروپای شرقی اولین نمونه تام و تمام انقلاب مخملی است.
در فاصله ۱۷ تا ۲۹ نوامبر ۱۹۸۹ انقلابی مسالمت آمیز به رهبری دانشجویان و روشنفکران علیه حاکمیت کمونیست ها در چکسلواکی به پیروزی رسید.
پس از چکسلواکی، رومانی، بلغارستان، مجارستان و لهستان هم دچار انقلاب شدند و طی سه سال به حاکمیت احزاب کمونیست بر کشورهای اروپای شرقی پایان داده شد.
گفته می شود که واژه انقلاب مخملی را یک روزنامه نگار فرانسوی برای اولین بار در توصیف فرآیند انقلابی در چکسلواکی به کار برده است؛ اما تنها در چند سال اخیر بود که واژه انقلاب مخملی به نظریه های رایج در باره تحولات سیاسی راه یافت.
مخالفان انقلاب مخملی
همان طور که مفهوم سنتی انقلاب با موجی از نقد از سوی مخالفان جنبش های انقلابی روبرو و مفهوم اصلاح طلبی و رفورم از سوی نظریه پردازانی مانند کارل پوپردر برابر آن مطرح شد، تعبیر انقلاب مخملی هم با مخالفت هایی روبرو شده است.

عدهای عقیده دارند که فعالیتهای جنبش اعتراضی در ایران شباهتهایی به انقلاب مخملی دارد
مخالفت با مفهوم انقلاب مخملی، نخستین بار از سوی دولت هایی که در برابر امواج اعتراضی دموکراسی طلبانه قرار داشتند، مانند رهبران محافظه کار در اوکراین و گرجستان مطرح شد، اما شاید شدیدترین انتقادات به این نوع تحول، از سوی مقامات جمهوری اسلامی ابراز شده باشد.
مقامات ایران، چنان که در یک ویدیوی آموزشی منتشر شده از سوی وزارت اطلاعات ایران آمده است، انقلاب مخملی را ساخته و پرداخته سازمان های سیاسی و اطلاعاتی آمریکا می دانند که هدف آن بر سر کار آوردن طرفداران آمریکا در کشورهایی است که در برابر آمریکا قرار دارند.
پس از بالا گرفتن جنبش اعتراضی انتخاباتی در ایران، مقامات دادگاه های ایران گروهی از بازداشت شدگان را به ایجاد اغتشاش به قصد به راه انداختن انقلاب مخملی با حمایت آمریکا و بریتانیا متهم کردند.
انقلاب مخملی و نمونه ایرانی
مقامات غربی این ادعاهای دولت ایران را بی پایه خوانده و رد کرده اند، اما با این وجود برخی از صاحب نظران معتقدند که شرایط جنبش اعتراضی در ایران به شرایط انقلاب مخملی شباهت دارد.
تیموتی گارتن اش معتقد است که روش عمل معترضان در ایران، استفاده از شبکه های اجتماعی، صلح آمیز بودن و مصالحه جویانه بودن اعتراضات در ایران و عدم تکیه بر رهبری سازمان یافته و بهره گیری از فضای مدنی نشانه هایی از انقلاب مخملی است.
عباس میلانی، استاد علوم سیاسی در دانشگاه استانفورد هم عقیده دارد این که مقامات ایران واژه انقلاب مخملی را به یک اتهام تبدیل کرده اند، ناشی از ماهیت تجددستیز رهبران ایران است و شبیه مخالفت هایی است که با جنبش مشروطیت می شد.
به باور آقای میلانی رهبری جمعی و غیر متکی به فرد خاص و درخواست اعاده قانون اساسی و اعاده حاکمیت ملی متکی بر انتخابات آزاد، همان جوهر انقلاب های مخملی است.
احمد سلامتیان، تحلیل گر مسایل ایران نیز می گوید که انقلاب مخملی نوعی اعتراض به تمامیت خواهی است که در ایران دیده می شود و به از دست رفتن اقتدار سنتی رژیم ایران در حوزه های متنوع زندگی منجر شده و شرایط شکننده ای را برای دولت ایران به وجود آورده است.
اما گروهی از ناظران آمریکایی معتقدند که شرایط ایران را نمی توان نمونه ای از انقلاب مخملی دانست.
فرید زکریا، پژوهشگر آمریکایی و سردبیر نیوزویک بین المللی با استناد به نظر زیبیگنیو بریژینسکی، نظریه پرداز آمریکایی می گوید که انقلاب مخملی در اروپای شرقی نتیجه هم جهتی سه نیروی ملی گرایی، مذهب و دموکراسی طلبی بر علیه حاکمان کمونیست بود.
به باور آقای زکریا، در ایران ملی گرایی افراطی و باور های مذهبی همیشه هم سو با جنبش دموکراسی طلبی نیستند و این به حاکمان ایران اجازه کنترل اوضاع را می دهد.
رون مارکس، پژوهشگر آمریکایی روابط بین المللی هم می گوید که این احتمال که جناح های حاکم بر ایران در پی اعتراضات مسالمت جویانه و بدون خشونت به خواست های دموکراسی طلبانه تن دهند، بسیار بعید است.
علی اصغر رمضانپور دو گزارش دیگر نیز در این مورد دارد که لازم است این دو مورد را نیز گوش فرا دهیم و سپس من نیز مطالب خود را خواهم گفت؛
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/11/091119_velvet1.shtml
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/11/091119_velvet2.shtml
من در واقع سالهاست که به این موضوع پرداخته ام. تفاوت بزرگی میان کشورهای انقلاب مخملین با ایران وجود دارد که صاحبنظران اهمیت لازم را به آن نمیدهند اما از نظر من مهمترین و کلیدی ترین مساله است و آن سرنوشت صاحبان قدرت امروز ایران در شرایط پس از انقلاب مخملین یا اصلاحات است. در یک کلام آنها از آینده خود نگرانند. آنها سابقه پراز جنایتی دارند که هنوز از یادها نرفته است و زنده است و به صورتی که سقوط کنند یا با صلح و صفا کنار بروند بهرحال در جامعه این جنایات بازگو و مطرح خواهد شد و آنچنان بر خشم عمومی دامن خواهد زد که تمامی قول و قرارها و تضمینهای پیشین دایر بر بخشش صاحبان قدرت پیشین احتمالا فراموش خواهد شد و دوران محاکماتی جدید برقرار خواهد شد. و این مساله ای است که صاحبنظران سیاسی باید در پی حل آن باشند و پاسخی برای آن بیابند.
در کشورهایی که انقلاب مخملین رخ داد، نسلهایی که کشتارهایی در ابعاد میلیونی یا هزاران انجام داده بودند سالها بود که مرده بودند و کسانی مانده بودند که نمیشد گناه آن کشتارها را به گردن شان انداخت و تنها میراث داری قدرت آنها را میکردند و نیازی به کشتار بیشتر نداشتند و به همین دلیل در مقابل کنار رفتن نیز مقاومتی نکردند. گورباچف میراث دارد قدرت استالین بود اما اگر بجای گورباچف استالین هنوز قدرت را بدست داشت او را بارها بخاطر جنایاتش محاکمه کرده بودند. این که آقای سلامتیان در این مصاحبه ها میگوید که خواستهای اولیه اصلاح طلبان محدود بود و سپس به دلیل عدم پاسخ از جانب حاکمیت در این کشورها به انقلابهای مخملین انجامید درست به همین دلیل که آمد با شرایط ایران قابل مقایسه نیست. استالینها و پل پتهای ایران نه تنها هنوز نمرده اند بلکه هنوز دارند کشتار میکنند. حاکمیت به دلیل ترس از آینده خود به همین سادگی کنار نخواهد رفت. آنچه که رفت امری نیست که از چشم وزارت اطلاعات و خامنه ای و حتا خود رفسنجانی پنهان مانده باشد. از نظر من کسانی مانند مهدی کروبی و حتا خود خاتمی نیز در زمره کسانی هستند که در یک ایران دمکرات به احتمال قوی شاکیانی اجتماعی خواهند داشت و به نقش آنها در سالهای سرکوب اشاره خواهد شد حال شاید به آن سختی که به خامنه ای حمله میشود به اینها حمله نشود. این نیز از چشم رهبران جمهوری اسلامی پنهان نمانده و
شخص خامنه ای دستکم دوبار از تریبون عمومی این هشدار را به موسوی و خاتمی و کروبی داده است که اگر اینها به این وضع ادامه بدهند سیل اگر بیاید تنها خامنه ای و وزرات اطلاعات و دستگاههای سرکوب و تاراج اقتصادی را از میان بر نخواهد داشت بلکه این سیل دامان اصلاح طلبان را نیز خواهد گرفت و به نظر من حق کاملا با خامنه ای است. جنبش سبز برای برون رفت از این معضل و تامین امنیت آینده اینها و آنچه که موجب نگرانی خامنه ای است چه پاسخی دارد؟ اگر پاسخی قانع کننده در میان باشد تصور میکنم که میتوان به گذاری با کمترین میزان خشونت امید داشت. خشونتی که اگرچه دلها را خنک میکند اما در نگاه کلی به نفع ایران نیست. به نفع هیچکس نیست.پاسخ من به این معضل مطلبی بود تحت عنوان تریبونال بین المللی اپوزیسیون ایران. تریبونالی که در آن نه مانند بسیاری از تلاشها تنها برای بررسی جنایات جمهوری اسلامی تشکیل شود بلکه تریبونالی باشد برای بررسی اینکه چرا جمهوری اسلامی به این چاه در غلطید. این امر را نمیتوان تنها به «ذات جنایتکار آخوند جماعت» یا «تحلیلهایی» از این قبیل نسبت داد بلکه باید منصفانه و مسئولانه به این امر نگریسته شود و سپس پاسخ مناسب بدست آید. آنگاه است که میتوان به یک جمع بندی رسید و اپوزیسیون حکومت ایران میتواند این جمع بندی را بصورت پایه ای برای گذار آرام از جمهوری اسلامی به نظامی دمکراتیک به جمهوری اسلامی ارائه و آنها را برای واگذاری قدرت ترغیب کند. خطاب این جمع بندی تنها نباید به روسای حاکمیت بلکه به بدنه قدرت نیز باشد بطوری که آنها که در بدنه قدرت و در نتیجه مسئولیت کمتری درجنایتها دارند با جرات بیشتری به ریزش ترغیب شوند.
و اما مطلبی که چندی پیش در این مورد نوشته بودم؛
"برای تغییر وضع در ایران نیاز به ایجاد ثبات اجتماعی و امنیت است، نیاز به آرام کردن مردم و ایجاد آشتی ملی است. این وضعیت نه به نفع حکومت است و نه بنفع مردم. چنانچه حاکمان ایران مطمئن می شدند که در صورت کناره گیری از قدرت آسیبی به آنها نخواهد رسید سالها پیش از قدرت کناره می گرفتند. تصور من بر این است که آنها نیز آرزوی دوران قبل از انقلاب خود را می کنند که هم خود آرامش داشتند و کشورمان ایران مانند بسیاری کشورهای در حال توسعه، در حال پیشرفت خوبی بود. "
گاه فرار به جلو تنها راهی است که پیش روی حاکمان یک حکومت دیکتاتوری قرار می گیرد. در یک جنگ قدرت بین حاکمان و اپوزیسیون آنها، حاکمان به گردابی از گناه و جنایت در قبال جامعه شان می افتند. این گرفتاری بخصوص برای حکومتهای تازه کار با گناهان و خطاهای کوچک مانند گلوله ای برفی آغاز می شود و کم کم به بهمنی از خطاهای بزرگ و جبران ناپذیر می انجامد که امکان هرگونه مصالحه آتی را از میان می برد.
باید منصفانه به قضایا نگریست. جمهوری اسلامی البته از آغاز دیکتاتوری پیشه کرد. اما از آغاز هم به آن جنایتکاری نبود که شد. اول انقلاب بود و کله ها همه پر باد. دهها گروه در میدان بودند که از چند تن تا هزاران تن را شامل می شدند. همه این گروهها نیز پس از چند نشست و برخاست رهبران شان، به این نتیجه می رسیدند که بقیه گروها و نیروهای سیاسی خائن هستند و مردمی نیستند و فقط آنها هستند که مردمی هستند. آنان آنقدر در این "حقانیت" خود را محق میدانستند که مانند گروه فرقان و مجاهدین خلق به نمایندگی خود خوانده از جانب مردم و خدای شان دست به ترور زدند. تنها گروهی که نخواست به هر قیمتی بر سر کار بماند، گروه بازرگان و دولت او و هوادارنش در جبهه ملی بودند. پس از آنها، هواداران خمینی، مجاهدین، حزب توده، فداییان خلق، راه کارگر و نیز گروه فرقان که عده قلیلی بودند همه و همه خود را تنها نماینده برحق مردم ایران بحساب می آوردند. نگاه همه اینها به مردم نگاه چوپان به گله گوسفند بود. از دید آنها، کسی که با آنها نبود بر ضد آنها بود. آنها چنانچه به قدرت میرسیدند همانقدر در حفظ آن حاضر به جنایت بودند که آخوندهای حاکم. نظر مرا بخواهید، آنها از آخوندها بدتر می کردند چرا که عقیده داشتند که "دشمن خلق" (یعنی هرکس که با نظریات آنها مخالف بود) را باید بدون محاکمه از میان برد. آنها حتا بیدادگاه های خلخالی برای مقامات رژیم پیشین را نیز نشانی از انقلابی نبودن ملاها میدانستند و عقیده داشتند که وقت جامعه بی جهت صرف محاکمه می شود. آنها هنگامی به فغان می آمدند که سیلی رژیم به گونه آنها نیز نواخته می شد. این نیروها تا هنگامی دم از آزادی بیان و حقوق بشر میزدند که خودشان در قدرت نبودند. البته هرگز این موقعیت پیش نیامد که آنها قدرت را بدست بگیرند و عدم تعهد آنان به آزادیهایی که از آن دم میزنند را در عمل نشان بدهند. اما آیا پس از تجاربی که ما از این انقلاب گرفتیم، احتیاجی به تجربه بود؟ این حقیقت را خود هواداران این گروهها نیز امروز معترفند. آنها شانس آوردند که بجای رژیم ننشستند وگرنه امروز این آنها بودند که هدف ناله و نفرین مردمان می بودند.
من تنها از این رو این مسائل را طرح می کنم که نشان بدهم که هم آخوندها و هم مخالفین آنها در بوجود آمدن وضعیت امروز سهیم هستند. حتا مردم ایران نیز حال چه به دلیل عدم آگاهی و چه به دلیل سرخوردگی از انقلاب یا بهر دلیل دیگری بهرحال با عدم مخالفت با عملکرد خانمان برانداز رژیم تازه دست های آنرا برای آلوده شدن به جنایات بعدی باز گذاشتند.
و باز با وجود همین حقایق، بازهم نمی توان نیروهای یاد شده را بخاطر گناه نکرده، حتا اگر قصدش را هم داشتند مجرم شناخت و در هیچ دادگاهی نمی توان آنها را محکوم کرد.
با همین روند کشور ما دچار وضعیتی شده است که امروز شاهدش هستیم. به نظر من اصلاح طلبان حکومتی نمی توانند تغییری در وضع بدهند. تغییر در وضع یعنی ایجاد دمکراسی که اصلاح طلبان مدعی اش هستند. و در یک دمکراسی، آنجا که پای رای مردم در میان باشد، معلوم است که در نهایت این آرا هم رژیم و هم خود اصلاح طلبان آنرا مانند سیلی بنیان کن ازمیان خواهد برداشت. این روند را رژیم قبلا در دوسال اول ریاست جمهوری خاتمی تجربه کرده و نتیجه اش قضیه توقیف روزنامه سلام و ماجراهای 18 تیر بود. اگر رژیم در 18 تیر بموقع نمی جنبید و حرکت را در آغاز سرکوب نمی کرد مسلما ظرف یکهفته طومارش درهم پیچیده می شد و هزاران هزار مردم تشنه انتقام جویهای خون براه می انداختند. این وضعیت شاید بنظر بسیار دلها را خنک کند اما قضیه به همینجا ختم نخواهد شد. در انقلاب 57 مردم گاه از کارمند دولت هم نمی گذشتند. دوستی تعریف میکرد که در تبریز اتفاق می افتاد که یکی فریاد میزد آی بگیر ساواکی... سپس چاقوها بود که بدون پرسشی یا سوالی یا اخذ هویتی بالا و پایین میرفت و جسدی بر زمین می افتاد. و این در شرایطی که مردم این همه کینه به دل نداشتند که امروز به این رژیم و کارگزارانش دارند. امروز در هر محله ای خانه چند حزب اللهی یا کسی که سابقا حزب اللهی بوده یا کسی که دیگری را لو داده وجود دارد. اینها کلی فامیل و آشنا دارند. در یک نگاه، انتقام گیری کشور را تبدیل به کابل زمان "اتحاد" خواهد کرد که قبل از آمدن طالبان قدرت را بدست داشتند و نمی شد از این محل به آن محل رفت. مردم کابل آمدن طالبان را جشن گرفتند! امروز هم مردم کابل گاها امنیت زمان طالبان را به ناامنی امروز و آزادی بدست آمده ترجیح میدهند. این را از آن روی یادآور می شوم که دوستان بدانند که مردمان به امنیت حتا بیش از آزادی و دمکراسی اهمیت میدهند و این اصلا عجیب نیست. هیچ شورشی به نفع مردم ما نخواهد بود و تر و خشک بسیار خواهند سوخت.
راه گذار آرام به جمهوری اسلامی از دل اتحاد اپوزیسیون برانداز خارج کشور می گذرد. شایسته این است که این دشمنان جمهوری اسلامی دور هم جمع شوند و بر سر یک سری اصول عام دمکراسی توافق کنند و سپس پیامی سرگشاده برای مردم ایران و رژیم جمهوری اسلامی بفرستند که در هر حالتی، چه در کشور شورش شود و چه گذار آرام، تعهد می کنند که آسیبی به رهبران و دولتمردان نظام وارد نیاید و حتا محاکمه صوری و "دادگاه حقیقتی" هم در کار نباشد. (نیازی به دادگاه نیست، بعد ها کتابهای خاطرات و گفتگو جای این دادگاه ها را پر خواهد کرد). نیروهای اپوزیسیون باید امنیت و تامین جانی کارگزاران نظام و خانواده های شان را تضمین کنند و برنامه کار و تدابیر اندیشیده شده شان را به حاکمیت و نیز به مردم ایران ارائه دهند و اعلام کنند که این راهکارها به صلاح ایران و ایرانی است. باید تضمین کنند که سرنوشت و آینده کشور و فرزندان این آب و خاک را مهمتر از انتقام میدانند و از مردم بخواهد که از این برنامه پشتیبانی کنند. در چنین برنامه ای راهکارهایی از قبیل ادامه کار مدیران و کارمندان دولتی و بخش خصوصی باید پیش بینی شود و نیز تضمین شود متصدیان پستهای کلیدی که امکان ادامه کارشان نیست، با رتبه و امتیازات پیش بینی شده بازنشسته خواهند شد. باید تضمین داده شود که.. (در این مورد سخن بسیار است که بهتر است به زمانی که مقدمات چنین کاری فراهم شود واگذار شود).
در چنین حالتی، چنانچه نیروهای اپوزیسیون بر سر یک "برنامه آشتی ملی" باهم به توافق برسند، دیگر ترسی در دل مقامات رژیم باقی نخواهد ماند و آمادگی بیشتری برای کناره گیری از قدرت خواهند داشت. از آنطرف نیز امید تازه ای برای حرکت در دل مردم ایجاد می شود. و نیز آن 95 درصد متصدیان حاکمیت که در دل علاقه ای به ادامه حیات جمهوری اسلامی ندارند و از طرفی نگران آینده خود هستند، تمایل بیشتری برای ریزش از بدنه رژیم و پیوستن به مخالفین (برای تضمین آینده کاری خود) پیدا خواهند کرد.
این مهم را بارها خود سران و مقامات رژیم در وضعیت های گوناگون اقرار کرده و بر زبان آورده اند. سران رژیم به مدیران زیر دست شان بارها گفته اند که اگر خیال می کنید که با رفتن ما وضعیت شما تکان نخواهد خورد اشتباه می کنید. آنها را از انتقام گیری مردم می ترسانند. تنها اپوزیسیون دشمن امروزین جمهوری اسلامی است که صلاحیت دادن تضمین های لازم را به دولتمردان جمهوری اسلامی دارد. درست شبیه همین حالت بود که دولتمردان رژیم سابق را با انقلابیون همراه و روند جابجایی قدرت در کشور برای آخوندها را هموار کرد. پس بازهم میتوان از این حربه استفاده کرد.
این راه در کشورهای بسیاری که به وضعیت کنونی ما شبیه بوده اند پیموده شده و مردم این کشورها از انتخاب چنین راهی پشیمان نیستند. از جمله این کشورها میتوان شیلی، شوروی، آفریقای جنوبی، اسپانیا و ... را نام برد.
در آینده بازهم به این مهم خواهم پرداخت.
یکی از نتایجی که من در اثر مطالعات و تجربیاتم به آن دست یافتم این است که صحنه سیاسی و اجتماعی ایران امروز ما،ا قبل از آنکه حاصل عملکرد ما باشد، حاصل جبر تاریخ بوده است. آنچه ما کرده ایم، از حکومت کنندگان تا حکومت شوندگان، تحث تاثیر همین «جبر تاریخی» بوده است. از تاریخ ما با 2500 سال تمدن آن و آنچه که به سر ما آمد و آنچه که ما در اثر رشد یافتن در محیط این آب و خاک در طول سده ها کردیم و تا امروز میکنیم، همه و همه حاصل این «جبرتحمیلی تاریخ» است.
پر واضح است که با گفتن این سخن خط برائت بر تمامی جنایتهای حاکمان گذشته و امروز میتوان کشید. اما منظور ابدا این نیست، منظور درک این مهم است که چرا ما به اینجا رسیده ایم و با فرض اینکه این وقایع تا امروز حاصل تکامل تاریخی ما بوده باشد آیا از این پس نیز میتوان چنین عذری به میان آورد؟
پاسخ این است که دستکم از دوران ناصرالدین شاه به بعد، فعالین صحنه سیاست ایران تا حد زیادی به آنچه می کردند واقف بودند و لذا مسئول هستند اما حاضر نیستند مسئولیت را به گردن بگیرند. یک تریبونال بین المللی، با توجه به این مهم است که میتواند هم با نگاه تکامل تاریخی و هم با نگاه مسئولیت تاریخی اهل سیاست در ایران، به بررسی کارنامه همه ما بپردازد.
شاید یک مثال در این مورد موضوع را بشکافد. فرض کنیم که در یک خانواده ایرانی، که هفت هشت تا بچه دارند، مادر چند قلو حامله شود و بچه ها بدنیا بیایند. پدر و مادر تصمیم می گیرند که همه کودکان بجز یک فرزند را که خود از اول در نظر داشتند به خانواده های دیگری برای فرزندخواندگی بدهند. خانواده ای که فرزند را پذیرفته، بسته به اینکه ژاپنی، ایتالیایی، هندی، چینی، افغانی، پاکستانی یا آمریکایی باشد، بطور کلی نتیجه های تربیت و اجتماعی شدن متفاوت خواهد بود. چنانچه در سن بیست سالگی این فرزند خوانده ها را مورد مطالعه قرار دهیم، تفاوتهای شگفت آوری را ملاحظه خواهیم کرد. تو گویی چند کامپوتر خام را با پروگرامهای متفاوت پر کرده اند. اگر آن خانواده پاکستانی طالبانی باشد، چه بسا جوان بیست ساله اش یک تروریست انتحاری، و اگر هندی باشد، یک هندوی صلح جو و اگر ایتالیایی باشد، یک فوتبالیست خوشحال باشد و غیره. از هنگامی که قوم آریایی قدم به فلات ایران گذاشت، تا به امروز، وقایع بسیاری بر این «فرزندخوانده» رفته است. بقیه فرزندان خانواده از اروپا تا هند پراکنده شدند. بدین ترتیب است که با
«نگاه از بیرون» میتوان پی برد که
«ما چگونه ما شدیم». این هردو که بصورت برجسته آمد، عنوان دو کتاب ارزشمند از دو نویسنده در طیفهای مخالف است. یکی از داریوش همایون و دیگری صادق زیبا کلام.
***
با توسل به همان تحلیل
«قربانی جبر تاریخ» است که گفته ام ما باید با گذشته خود کنار بیاییم و یکدیگر را درک کرده و ببخشیم. کاری که من در این وبلاگ مشغول به آن هستم. یعنی به روایتی همان
«تریبونال بین المللی» معروف اما در قالب یک وبلاگ و تنها نه برای به نقد کشیدن رژیم اسلامی که برای به نقد کشیدن جامعه سیاسی ایرانی از حکومت گران تا حکومت شوندگان، رفتگان و زندگان، و خلاصه همه. خوشحالم که در این نگاه تنها نیستم و بسیاری اهل اندیشه که به جای انتقام و کینه ورزی با توسل به عقل و منطق مصلحت کلی کشور و سرزمین و جامعه ما را در نظر می گیرند نیز چنین می اندیشند.
متاسفانه
«تریبونال بین المللی بر علیه جنایات جمهوری اسلامی» تنها پاسخ به بخشی از مشکلات جامعه ماست نه همه آن. پیشنهاد من به دست اندرکاران این تریبونالها که چند گونه اش در سالهای اخیر پا گرفته این است که بجای دنبال کردن این تریبونال برای مجازات حاکمان رژیم اسلامی، آنرا وسیع تر کنند و به کارنامه جامعه سیاسی معاصر، از حکومت کنندگان تا مخالفان شان و حکومت شوندگان بپردازند و کاستی های همه را بر رسی کنند. بخصوص مخالف آن قسمتش هستم که بدنبال جلب نظر کشورهای جهان برای دستگیری حاکمان جمهوری اسلامی است. اینها وقت تلف کردن است و به جایی نمیرسد. رسیدگی تنها به جنایات جمهوری اسلامی تنها به کار یک روضه خوانی می آید و اشک و آبغوره ای که برای ستم دیدگان و شهدا می گیرد اما بازهم مشکل اصلی برجا می ماند چرا که مشکلات ریشه یابی نشده اند. جمهوری اسلامی بهرحال رفتنی است. حال یا خود تغییر می یابد یا سرنگون میشود. اما کاستی های ما بازهم ما را به چاله خواهد انداخت مگر آنکه خود به تحلیل خود بنشینیم. خوشبختانه پس از سی سال به اندازه کافی مدرک و زمینه برای یک بررسی جامع پیرامون این مهم فراهم آمده است.
چنانچه تریبنونالی به طریقی که آمد تشکیل شود، و در کنار ذکر نابکاری های رژیم های حکومتی در صدسال اخیر، کاستی های مخالفان و کاستی های جامعه و مردمان را نیز بررسی کند که «چه شد که چنین شد؟»، این امید هست که بخش بزرگی از مشکلات پیش پای جامعه ایرانی، در دستکم بخش سیاسی آن با رسیدن به یک تفاهم و درک متقابل حل شود.
در چنین تریبونالی البته که به جنایات حکومت ها چه در گذشته و چه در امروز باید پرداخت اما به «مشی مسلحانه چریکی» در مقابل رژیم اسلامی و رژیم پیشین و بمب گذاری های اول انقلاب نیز باید پرداخت. البته باید به کاستی های دو رژیم پیشین و امروز باید پرداخت اما در کنار آن به نقاط قوت و دستاوردهای شان هم باید پرداخت. به بی قانونی هایی که از طرف رژیمها شده است البته باید پرداخت اما به بی قانونی های اپوزیسیون آنها نیز باید پرداخت.
تنها در چنین صورتی است که ما دستکم در بخش اپوزیسیون میتوانیم به یک جمعبندی برسیم و به سهم خود جنایتها و کاستی ها را از جانب هر رژیم، هر گروه سیاسی، هر فرد سیاسی، هرکه مرتکب شده، حتا خودمان، فراموش نکنیم اما ببخشیم. این همان «دادگاه حقیقت یاب» آفریقای جنوبی است که ایرانیان خارج از کشور به ابتکار خود میتوانند برگزار کنند و دستکم به سهم خود یخ های شان را با تاریخ شان، با خودشان، با مخالفانشان، با رژیمهای مملکت شان وا بکنند. اینکه منتظر شویم اول رژیم اسلامی سقوط کند تا ما بعد به این گونه مسائل درایران بپردازیم تنها عقب انداختن کار است اگرنه در ایران پس از جمهوری اسلامی نیز سخنها همین خواهد بود که امروز در خارج میتوان گفت. چنین تریبونالی را ماهواره ها نیز میتوانند پوشش بدهند که مردم ایران نیز در جریان آن قرار بگیرند. تریبونالی که اگرنه شاکیان خصوصی جمهوری اسلامی، اما نیروهای سیاسی میتوانند گفتنی هایشان را در دادگاه حقیقت بگویند و با خود و حتا با جمهوری اسلامی به صلح برسند. به رژیم بگویند که هدف شان انتقام گیری و مجازات نیست که چیزی را حل نمی کند بلکه هدف تنها باز گفتن حقایق است هرچند هم تلخ. بازگویی جنایاتی که شده. آنگاه دیگر میتوان امیدوار بود که گفتمان انتقام جای خود را به گفتمان تفاهم و سازندگی بدهد. دستکم نیروهای خارج میتوانند بگویند اگرچه مخالف رژیم جمهوری اسلامی هستند، اگرچه خواهان تغییر آن هستند اما به دنبال انتقام گیری و مجازات کسی نیستند. به دنبال مصادره اموال کسی نیستند.
ارائه یک بیانیه پایانی مشترک توسط نیروهای سیاسی ای که جمهوری اسلامی از میان شان کشتار کرده بخصوص میتواند این اعتماد به نفس را به نیروهای نگهدارنده رژیم بدهد که کسی به دنبال مجازات آنها نیست. باید نیروهای حافظ جمهوری اسلامی را قانع کرد که این بیانیه همان وعده ای نیست که میگفت؛ «آقای ژنرال نمیخواهی آقا باشی؟». باید در این مهم جدی و معتقد بود.
جمهوری اسلامی با استفاده از ترس نیروهای مسلح حافظ خود از اپوزیسیون، و ترس از انتقام گیری، آنها را وادار به فرار به جلو و بیش از پیش فرو رفتن در شراکت در جنایات رژیم میکنند و به سرکوب آزادی ها می پردازند. این به ضرر مبارزان راه آزادی است. باید از این روند جلوگیری کرد. هرچند این مهم باید سالها قبل انجام می گرفت اما از هرکجا جلوی ضرر را بگیریم منفعت است. آنها که سخن انتقام و دادگاه و این حرفها میزنند، البته حق دارند. اما به رژیم هم کمک میکنند کهم برای فرار از انتقام گیری محکم سرجایش بایستند. اگر اهل منطق و فراگرفتن از تاریخ هستیم باید بدانیم که اگر یک کلمه از این حرفهای محاکمه و انتقام گیری را انقلابیون قبل از سال 1357 بر زبان می آوردند، ارتش آن گلهای میخکی را که تظاهر کنندگان در لوله تفنگش میگذاشتند به هر جای نابدتر تظاهر کنندگان فرو میکرد. سخن از سر منطق است و ابدا ربطی به «جازدن» «بریدن» «کنار آمدن با رژیم» و این حرفها ندارد. دستکم پس از سی سال که عمرها به هدر رفته کسی از این گونه سخنها طمعی نمیتواند داشته باشد. و اگر در خانه کس است، یک حرف بس است.
پس از انجام این مهم، دیگر هرکس خود میداند صلحش را با جمهوری اسلامی چگونه پی بگیرد. اگر اصلاح طلب است، برود به داخل. ریسکش هم به ریش خودش. بگوید آقا ما با تو جنگی نداریم و نمی خواهیم تو را سرنگون و محاکمه و مصادره کنیم. آمده ایم اصلاحات کنیم. حال اگر تو با ما جنگ داری مساله ما نیست. دیگر نیروها نیز میتوانند بجای ذکر مصیبت های این سالها، به آینده بپردازند. آنها هم که همچنان با رژیم مشکل دارند و نمیخواهند به داخل بروند، در همین بیرون همان کارهای قبلی را ادامه بدهند. اما دیگر به گذشته ویا موضوع انتقام گیری و دادگاه و این حرفها نپردازند. این راه را قبلا اسپانیا رفته است. ما هم میتوانیم نوع دیگری مشکلات مان را حل کنیم.
باشد که بتوان با یک آشتی بزرگ ملی، در کمال آرامش و حفاظت از منافع ملی و به دور از هرگونه تند روی به عمر جمهوری اسلامی پایان داد. یک پایان بدون انتقام گیری و مجازات برای جمهوری اسلامی هرگز در تاریخ توبیخ نخواهد شد و چه بسا پس از سده ها کارنامه زورگویی و شکست، یک نمره خوب گفتمان مدنی نیز در کارنامه مان داشته باشیم. شاید که نقطه پایانی شود بر سرگردانی های جامعه ایرانی و آغازی برای ساختن آینده.
مقاله «قربانی جبر تاریخ را در بایگانی 15 دسامبر ماه 2008 مطالعه بفرمایید.