یک تصویر گویا


من در ایران نیستم. از ایران تنها کانالهای تلویزیونی رژیم را تماشا میکنم. هرگز چنین صحنه ای را در در این کانالها ندیده ام. اینها فرزندان زندانیان سیاسی اصلاح طلب هستند. از هیات و ظاهر این فرزندان میتوان به نوع تفکر اجتماعی والدین پی برد. میتوان پی برد که نگاه این والدین به زندگی چگونه است. حتا با وجودی که میدانستند رئیس جمهور سابق نظام ولایت فقیه که هشت سال این مقام را داشته دارد به دیدارشان می آید بازهم تغییری در ظاهر این کودکان ندادند. و این جای امیدواری است.
زمانی دورتر رضاشاه لباس غربی را بجای لباسهای وطنی که مثل دهاتی ها بود باب کرد و کودکانی که به مدرسه میرفتند با شورت پاچه بلند به مدرسه میرفتند. تحت قدرت رضاشاهی کسی را جرات چپ نگاه کردن به این کودکان نبود. معترضین خیلی که زور میزدند تازه باید غصه زن و دخترشان را میخوردند که بدون روبنده باید در انظار ظاهر میشدند و به بقالی و نانوایی میرفتند.
اما پس از سقوط رضاشاه، به فتوای آخوندها مبارزه با بی حجابی آغاز شد. همکاران شهید نواب صفوی و سایر باندهای اسلامی در کوچه و خیابان به کودکانی که با شورت به مدرسه میرفتند انگشت میرساندند. همچنین انگشت میرساندند به خانمها و دخترهای بی حجاب. اسلام در طول عمر و گسترش اش هرکجا که مردم نپذیرفته اند زور را بکار گرفته ست. جای خوشحالی دارد که امروز اسلام فقاهتی از خود مسلمانان سیلی میخورد و مردم مسلمانی شان را آنگونه که خود تشخیص میدهند تفسیر و اعمال میکنند.
والدین این کودکان مسلما مسلمان هستند. اصلاح طلب که دیگر غیر مسلمان نیست! دختری که آن عقب ایستاده احتمالا باید به سن تکلیف که نه سال شرعی و برابر با هشت سال و نه ماه خورشیدی است رسیده باشد. حتا اگر به این سن هم نرسیده باشد «احتیاط واجب» آن است که خود را بپوشاند. آیا اگر بیست سال پیش بود نیز صحنه همین بود؟
همین زندانیان سیاسی که خاتمی به دیدار خانواده شان آمده اگر بیست سال پیش بود در حضور مرد همسایه حتا دختر دو ساله شان را نیز زیر حجاب اسلامی خفه میکردند. و همین خاتمی اصلا حاضر نبود در چنین صحنه ای حاضر شود و عکس بگیرد.
این عکس عمق پوسیدگی و عقب نشینی تفکر ولایت فقیه در مقابل تفکر سکولار در ایران را نشان میدهد. آیا دیدن این عکس شعف ندارد؟
اشتباه نشود، منظور من تحقیر خاتمی یا دین اسلام نیست، بلکه شعف از این است که نگاه به اسلام در ایران در حال تغییر و نو شدن است و تفکر دایناسورهای هوادار ولایت فقیه درحال عقب نشینی هستند. دیر نیست که ببینیم حتا نشستن یک مرجع تقلید در کنار یک خانم بی حجاب و دست دادن با او نیز تابو نباشد. در آنصورت جامعه ما بیشتر روی آرامش را خواهد دید.
.




گپ

.



امروز حرف تازه ای ندارم. دیروز یکی دو مطلب را از بالاترین که جالب یافتم نگه داشته بودم برایتان اینجا درج میکنم که دست خالی نروید مضافا به اینکه باز «درب» بالاترین را بسته اند! نظرات خودم را نیز در پایین در مورد آنها آورده ام. فعلا همچنان منتظر خبرهای بیشتر از ایران هستم. شماها خبری ندارید؟

این مطلب از بالاترین از سایت ایرانیان انگلستان؛

امروز اشك شوق ريختم

همين الان از خيابون برگشتم ، براي اولين بار من امروز اشك ريختم ، آن هم اشك شوق ، من حضور بي بديل 25 خرداد را ديدم ، با مردم در 30 خرداد در ميدان انقلاب بودم و در 18 تير نزديكي ميدان انقلاب ، همه اين روزها باشكوه بودند ، اما امروز اشك شوق ريختم براي اينكه فهميدم من اشتباه مي كردم ، اين جنبش زنده است و ما بايد آن را رهبري كنيم ، امروز جمعيتي كه با چشم ديده نمي شدند در خيابانها بودند ، هر طرف مي رفتيم ملت بودند ، هر طرف مي رفتيم صدا مي آمد كه نترسيم ما همه با هم هستيم ، مرگ بر ديكتاتور ، برادر شهيدم راي تو پس مي گيرم و … ، امروز هاشمي از آزادي زندانيان سخن گفت و خود من در جلوي چشمم هشت نفر را ديدم كه دستبند زدند و بردند و البته خيلي ها كه ما با دفاع نگذاشتيم ببرند و البته اين نكته كه دولت كودتا هيچ چيز را حالي نمي شود . امروز همانطور كه گفتم ما براي هاشمي نرفتيم اما گلي به گوشه جمالش كه 70 درصد طرف ما رو گرفت و اگر يكي دو بار ديگه اين كار رو بكنه ، ما حتما ايشان را خواهيم بخشيد ما ديگر ملت سي سال پيش نيستيم كه اگر ورق برگردد همه را به دار بزنيم و همه را تيرباران كنيم ، هاشمي امروز 70 درصد دست دوستي را به سوي ملت دراز كرد و ما منتظر سي درصد هم خواهيم ماند . در مورد امروز بعدا صحبت خواهم كرد ، اما از الان فشار كاري ما روي چهار نقطه خواهد بود كه حتي در خيابان هم بسيار از آن صحبت بود اما ما همچنان روي آن بايد تبليغ كنيم :
1- من از آن خبر نداشتم و از صفوف شنيدم ، تجمعي كه فردا در پارك لاله برگزار خواهد شد و بسياري از مردم هم آن را همراهي خواهند كرد .
2- خاموشي سراسري در 30 تير
3-گل گذاشتن جلوي پادگانها روز پنج شنبه صبح ( البته من با خيلي ها كه صحبت كردم مي گفتند برويم و جلوي پادگانهاي ارتش گل بگذاريم ، چون در نيروي انتظامي و بسيج و سپاه نيروها به دو قسمت شده اند و بايد ما با اهدا گل به ارتش ، يك نيروي قدرتمند نظامي را پشت سر خود داشته باشم )
4- تظاهرات بزرگ در پنج شنبه بعدازظهر

منبع : وبلاگ شمشير نامه يك سرباز ميهن


***

از بالاترین، نام نویسنده اش متاسفانه کپیه نشده؛

کودتاچی های 22 خرداد نه می خواهند و نه می توانند واقعیت آنچه را در حال تکامل است درک کنند. این خصلت ارتجاع است. مهم نیست که مذهبی باشد یا فوکولی. همین که حاکمیتی از درک و قبول واقعیت عاجز مانده و علیه آن مقاومت کند مرتجع است. پنج هفته از کودتای انتخاباتی 22 خرداد گذشته است و آنها هنوز بر این تصورند که می‌توانند بر اوضاع مسلط شوند. نفهمیده اند که جنبش ضد کودتا، از جنس قیام مسلحانه مجاهدین خلق نیست! وقتی در صف راهپیمایان و معترضان پیر و جوان، چادری و کم حجاب، کارگر و بیکار، فرهنگی و کاسب، دانشجو و دانش آموز حضور دارند و در تمام فیلم هائی که در این 5 هفته منتشر شده قابل مشاهده اند، این دیگر اعتصاب رانندگان شرکت واحد نیست که رهبران سندیکایش را بگیرید و راننده های سپاه را پشت فرمان اتوبوس ها بنشانید! عزم دیروز مردم برای شرکت در نماز جمعه تهران که تمام خیابان های اطراف دانشگاه تهران و بسیاری از میادن و خیابان های مرکزی شهر را در بر گرفت، به هر عقب افتاده حکومتی هم باید فهمانده باشد که وقتی پس از 5 هفته سرکوب خونین، مردم در اولین فرصت می ریزند به خیابان ها، نام این شکست کودتاست! کودتا شکست خورده است و هر روز که در پذیرش این شکست تاخیر می شود، عقب نشینی برای کودتاچی ها پرهزینه تر خواهد شد. کودتاچی ها هر چه داشتند در خیابان ها و زندان ها نشان دادند. بعدش چه دارند نشان بدهند؟ اعدام مشتی زندانی سیاسی؟ حتی در اینصورت جنبش قابل کنترل می شود؟ 10 در صد آن میلیون ها مردمی که می آیند به خیابان ها نیز نمی دانند جلائی پور کیست و یا رمضان زاده چه کسی است؟ حتی نمی دانند سعید حجاریان کیست! بنابراین، اعدام آنها، تنها باعث آغاز آشنائی با آنها می شود و خون خواهی را در جنبش تقویت می کند. بنابراین، آن آخرین حربه هم اگر به کار گرفته شود بی فایده است. به همانگونه هر روز تاخیر در قبول شکست و کنار رفتن برای کودتاچی ها پرهزینه تر. چه کسی دو ماه پیش فکر می کرد، علی خامنه ای اینچنین با سر در میان مردم به زمین سقوط کند! چه کسی تصور می کرد هاشمی رفسنجانی در عرض چند ماه چنین چهره مطلوبی در میان مردم پیدا کند که دیروز، در نماز جمعه پیدا کرد؟ این ها حکم قطعی و بی بازگشت هر تحول اجتماعی است. همین حکم می گوید، هرچه عقب نشینی و قبول شکست با تاخیر انجام بگیرد، جنبش تنومندتر و حاکمیت تکیده تر ..محسن کردی؛ آفرین. بسیار تحلیل زیبایی بود. اینها میدانند که اعدام و حتا کشتن در خیابان دیگر ترسی نمی آورد و به ضررشان است. گلوله رنگی بجای گلوله واقعی استفاده میکنند. و این نشان دهنده ضربه ای است که خون هر شهید به اینها وارد می آورد..

***

محسن کردی- هاشمی به جنبش سبز نپیوسته است. اما اینکه میانه را تا جایی که در این رژیم امکانش بود گرفته است امری مثبت است. باید منتظر وقایع آینده و روند مبارزات مردم شد که چه شکلی به خود خواهد گرفت. این شکل گرفتن است که سایر مقامات رژیم را به امتیاز دادن به نفع جنبش سبز خواهد کرد. اگر مقاومت مردم نبود، اگر کشته شدن دهها جوان در آن تظاهرات های اعتراضی نبود حتا خامنه ای نیز که احمدی نژاد با چراغ سبز او آبروی رفسنجانی را در تلویزیون برد لزومی به دلجویی از رفسنجانی در آن نمازجمعه نمی دید و رفسنجانی این بازگشت آبرویش را به مبارزات مردم وامدار است
محسن؛ من در میان سربازان شاه بودم. ما را برای سرکوب مردم بیرون می آوردند. ما همه مدت دلمان با مردم بود و تمایلی به سرکوب مردم نداشتیم و دست آخر در نیروی هوایی شورش هم کردیم. شرح این شورش را در وبلاگ خودم نوشته ام. در گوگل بزنید محسن کردی وبلاگ مرا خواهید یافت. 20 سال داشتم. با بچه ها قرار گذاشته بودیم که اگر فرمان شلیک به مردم را دادند به فرماندهان شلیک کنیم. درست به همین دلیل و همین تجربه است که فقط به لباس شخصی های خودشان اسلحه کمری دادند نه به گارد ویژه یا نیروی انتظامی. اگر به اینها اسلحه میدادند و میگفتند که به مردم شلیک کنید من مطمئنم که اینها به مشکل بر میخوردند و چه بسا سر اسلحه را بطرف رژیم می گرفتند.
محسن؛ اشپیگل آنلاین نوشته است که تا شعاع سه کیلومتر اطراف دانشگاه پر از جمعیت بود. برای درک این میزان جمعیت شاید برای تان جالب باشد که میتوان جمعیت جهان را در زمینی به وسعت تهران بزرگ جای داد.
-در گفتگو با شوهر شادی صدر که شرح دستگیر شدن همسرش را میگفت
محسن-یادش بخیر، وقتی کتابهای تاریخ و خاطرات را ورق میزنید، همه اش از رنجی که خانمهای همسران اهل سیاست و گرفتاری های شان در راه زندان می بردند سخن میرفت. حالا شده آخر زمون! شوهرها دچار این بلا میشن!


این دو عکس زیبا؛ تا اروپا راهی نمانده است!

.








این دو عکس زیبا


مردم خود میتواننددین شان را تفسیر و اجرا نمایند






اروپا






ایران (نماز جمعه سبز)


آمریکا میخواهد از وضعیت بحرانی ایران سوء استفاده کند


.

در یک نگاه مشخص است که برای غرب برقرار دمکراسی در ایران آنقدر مهم نیست که جلوگیری از مجهز شدن جمهوری اسلامی به سلاح اتمی. سیاستهای اینها نیز در همین رابطه شکل میگیرد. آنها که وضع رژیم را وخیم دیده اند موقع را مناسب فشار آوردن دیده اند و حاضر نیستند این ریسک را بکنند که رژیم آیا بوسیله قیام مردم تغییر بکند یا نکند.
رژیم ایران نیز نزد خود میاندشید که با امتیاز دادن به این دشمن بی موقع و موی دماغ میتواند با خیال راحت تری به سرکوب بپردازد. این را این هردو خوب میدانند و دارند خود را برای این بده بستان آماده میکنند.
یک مصاحبه تلویزیونی؛
سیامک دهقانپور گوینده تلویزیون صدای آمریکا در برنامه جمعه شب از سناتور جمهوریخواه «لیندسی گراهام» سوال کرد که تکلیف تحریم بنزین ایران به کجا رسید و سناتور در پاسخ می گوید؛

«من شنیده ام که عده ای در غرب میگویند که تحریمها به مردم ایران آسیب خواهد رساند اما من از مردم پشت پرده آهنین ( مردم ایران) شنیده ام که هرچه ما با رژیم «قاطعانه تر» برخورد کنیم آنها امیدوارتر می شوند. امیدوارم که سیاستمدارانی چون من اکنون به این نتیجه رسیده باشند که اکنون هنگام اعمال تحریمهای اقتصادی است. اینک زمان تقویت رژیم نیست بلکه زمان مجازات آن است. تحریم بنزین راه خوبی برای مجازات رژیم است». آنها از ما خواسته اند که با رژیم سخت تر برخورد کنیم.

در پاسخ به آقای سناتور گراهام باید گفت که آنچه که از قول «مردم پشت پرده آهنین شنیده اید را درست تفسیر نمی فرمایید». برخورد قاطعانه معنایش برسمیت نشناختن دولت احمدی نژاد است. همان دولتی که شما اصرار دارید که با آن سر میز مذاکره بنشینید که امری است خلاف نظر «مردم داخل پرده آهنین». کجا شنیده اید یا خوانده اید که مردم داخل ایران برای تحریم ایران توسط آمریکا چیزی نوشته یا شعاری داده باشند؟ تحریم در این شرایط بهترین هدیه به رژیم است که اولا این آشوبها را به آمریکا وصل کند و بگوید که دولت امام زمان تحت تحریم است و«آشوبگران» در این راه برای به زمین زدن این دولت دست در دست دشمنان ایران نهاده اند. از طرفی مردمی که این حماسه را بوجود آورده اند آنرا بدون تحریم های شما بوجود آورده اند. و شما میخواهید وقت مردم را بجای آنکه به اس ام اس ها و پیامها و تظاهرات بپردازند در صفهای نفت و بنزین و نان تلف کنید. مگر رژیم سابق را شما تحریم کردید که مردم آنرا سرنگون کردند؟
آقایان حزب جمهوریخواه. شماها همواره مشت آهنین را بجای عقل بکار گرفته اید. در این مورد لطف کنید که؛

امیدوار بودیم ما به خیر کسان***** ما را به خیر تو امید نیست شر مرسان!



در رابطه با جمهوری اسلامی هرگز نباید این نکته را از یاد ببریم که ما با یک رژیم معمول یا حتا دیکتاتوری معمولی روبرو نیستیم که تحریم به آن آسیب برساند بلکه برعکس برای این رژیم تحریم یک مائده آسمانی برای سوء استفاده سیاسی است. ما با رژیمی روبرو نیستیم که رفاه و آسایش مردمانش و یا پیشرفت کشور برایش در درجه اول همیت قرار داشته باشد که در مقابل تهدیدها و تحریمها آسیب پذیر باشد. این رژیم چنین نقطه ضعفی ندارد و برعکس همه فشارها بر مردم وارد خواهد شد.
اصولا نوع مبارزات مردمی در کوی و برزن و خیابان و یا محل کار با مبارزات چریکی در کوه و صحرا و یا جنگهای منظم تفاوت دارد. چنانچه یک جنگ منظم بین ارتش یک کشور و یک نیروی چریکی رقیب برقرار باشد، هرگونه تحریمی بر علیه آن کشور البته به نفع آن نیروی چریکی است.
کدام رژیم بدون تحریم جهانی سرنگون شد؟

همانگونه که آمد یک نمونه بارز و آشنا اگر میخواهیم نام ببریم که بدون کوچکترین تحریم و فشاری سرنگون شد همین رژیم سلطنتی سابق خودمان است. رژیم حکومت پهلوی پدر و پسر حکومتی بود که برخلاف تبلیغات مسموم کننده مخالفانش ایدئولوژی و هدفش از برسر کار آمدن در ایران نه رسیدن به قدرت مثل آخوندها و لذت بردن و سوء استفاده از قدرت بلکه هدف پهلوی ها خدمت به ایران بود و با همه اشکالاتی که به لحاظ حقوق بشر به کارنامه شان گرفته میشود در نهایت معدل کارنامه سازندگی شان قابل قبول بود. ومن نمیدانم ما ایرانیان چه استعداد عجیبی در «ساده پذیری» خود داشتیم که تبلیغات مسموم بر علیه پهلوی ها را با علم به غیر منطقی بودن شان تایید هم میکردیم.
خوب، در مقابل رژیمی مثل پهلوی که هستی و حضور خود را برای سازندگی و پیشرفت ایران وقف کرده بود یا بهرحال چنین نیتی داشت هرگونه کنشی از جمله تحریم که به این هدف خدشه وارد میکرد میتوانست آن رژیم را تحت تاثیر قرار دهد و هراسان کند.

برای محمدرضاشاهی که عجله داشت تا قبل از مرگ زودهنگامش که از آن اطلاع داشت کشور ایران به جایی برسد که نام نیکی از او در تاریخ باقی بماند مهم بود که در راه ساختمان نیروگاه اتمی مشکل سیاسی بوجود نیاید. هرگونه تحریم، کمبود یا سایر موانع برای او یک فاجعه بود. اگر جیمی کارتر جواب تبریک او را به مناسب رئیس جمهور شدن دیر میداد محمدرضاشاه قالب تهی میکرد و ناراحت میشد. نه برای اینکه به وجهه اش آسیب رسیده بلکه ترسش از این بود که طرحهای توسعه ی ایران در اثر شکرآب شدن روابط دچار اشکال شود و او جهه اش را در خدمت ایران میخواست.
محمدرضاشاه بارها از «وحشت بزرگ» از «وحشت سیاه» سخن میگفت که ما درک نمی کردیم. (یک اشکالش این بود که با زبان مردم سخن نمیگفت بلکه حرفهایش بیشتر شعاری و از بالا بود).
رژیم دیگر که بدون تحریم سرنگون شد رژیم چائوشسکو در رومانی بود. رژیم شوروی سابق بود و مثالهای دیگر.

تحریم
فرض کنیم همه کشورهای دنیا ایران را تحریم کنند. این چند ده هزار نفر «آقا» که بالای سر ملت ما هستند همچون گذشته همه چیز شان برقرار است؛ غذا، تفریح، ماشین آخرین مدل، خانه ویلایی شیک، پزشک و دارو، خوشگل ترین زنان و دختران صیغه ای و هیچ کم ندارند آنچنانکه در تمامی سالهای جنگ و کمبود آنها زندگی شاهانه داشته اند. یک مقام دست چندم شان خانه اش از کاخ سعد آباد محمدرضاشاه بیچاره بسیار بیشتر میارزد و همین سردار محصولی صدتا مثل محمد رضاشاه را میتواند بخرد و آزاد کند.
لذا هرگونه تحریمی اصلا به هیچ کجای اینها بر نخواهد خورد و از آن استفاده تبلیغاتی نیز خواهند کرد و خواهند گفت که استکباری جهانی که دید به دست عمال داخلی اش نمیتواند نظام برحق اسلامی ما را سرنگون کند حال دست به تحریم زده است. اینها از تحریمها استقبال هم میکنند. اینها آرزو داشتند که اوباما یک کلمه بر علیه شان به زبان بیاورد. و چون دیدند او حرفی نزده به او پریدند که چرا با عدم به مشروعیت شناختن انتخابات ایران در مسائل داخلی ایران دخالت میکند! تازه یقه طرف را میگرید که چرا تقلب ما را تایید نکردی!
اینها سخت معتقدند که هرچه مردم گرسنه تر سرشان بیشتر به زیر خواهد بود. برای همین شیشه ماشین مردم را خورد میکنند که پدر خانواده برود حقوق چندماهش را بدهد برای تعمیر و اگر پسرش دفعه بعد خواست برای تظاهرات به خیابان برود پدر با فحش و کتک جلوی پسرش را بگیرد. حال شما جناب سناتور آیا با همکارانتان میخواهید به یاری نیروهای سرکوب رژیم بشتابید که مردم گرفتار نان و بنزین و مایحتاج شان هم بشوند؟ این بهترین خدمت شما به رژیم اسلامی خواهد بود که همان را هم که در انبارها دارد به مردم ندهد و کمبود مصنوعی بوجود بیاورد.

رفتار یک حکومت مشروع و یک حکومت غیر مشروع

یک حکومت مشروع، که نیروی انتظامی دارد، زندان دارد، قوه قضائیه دادگاه و دادستان دارد، هرگاه خطایی از کسی ببیند، بلافاصله باید او را جلب کند و به دادگاه ببرد و مطابق قوانین محاکمه و مجازات کند. اما وقتی حکومتی بجای این کارها به اراذل و اوباش فرمان بدهد که کشور را قرق کرده و مثل مغولها به خانه و اتوموبیل و ناموس مردم حمله کند، کاری بجز اعتراف به عدم مشروعیت خود نکرده است.
یک حکومت نامشروع به کجایش ممکن است بر بخورد که شما در اثر تحریم فروش گندم به ایران نان نداشته باشی که به بچه ات بدهی؟ از نظر اینها همان بهتر که پسر تو از گرسنگی در خانه بماند و حال نداشته باشد که به خیابان بیاید و مرگ بر دیکتاتور بگوید یا شبها به بامها برود و الله و اکبر بگوید.

عدم تحریم

راه حل، عدم تحریم است. نه تنها نباید تحریمی در کار باشد، بلکه نباید بهانه ای به دست حکومت داد که کمبود بوجود بیاورد. هرگونه کمبودی در ارزاق و یا مواد مورد مصرف مردم میتواند به حرکت صدمه بزند. مردم باید بتوانند ذخیره غذایی برای چند ماه را داشته باشند که بتوانند در مقابل اثرات مبارزه و کمبودهای مصنوعی که رژیم بوجود می آورد دوام بیاورند. درست مثل انقلاب قبلی.
آنگاه، که جامعه به اندازه کافی آمادگی پیدا کرد، در یک حرکت جمعی حساب شده، همه باهم دست به اعتصاب یا شورش بزنند تا جامعه به اهدافی که در نظر دارد برسد.

ایکاش این جنبش زود به ثمر نرسد!


یکی از مشکلات بزرگی که گریبان جامعه پس از انقلاب 57 را گرفت و باعث شد که به بیراهه ای سی ساله برود، بی هدفی و بی برنامه گی و ندانم کاری هایی بود که در اثر زود به ثمر رسیدن جنبش بوجود آمد.
در کنار تمامی صدماتی که در اثر انقلاب زودرس 57 به ایران و مردم آن وارد شد، در کنار صدها هزار کشته های جنگ و دهها هزار اعدامی سیاسی و حتا غیر سیاسی، بزگترین صدمه را مردم از «اخلاق» دیدند. اخلاق به پایین ترین سطح خود در جامعه سقوط کرد. آن مردمی که در انقلاب 57 جلوی گلوله سینه سپر میکردند و تا گلوله به دیگری نخورد، (همان دیگری که در خیابان کنارش ایستاده بود و یکدیگر را در عمرشان هم ندیده بودند) وقتی پس از انقلاب دیدند که به آرمانهایشان خیانت شده و انقلابشان را دزدیده اند، به همه چیز بدبین شدند و شروع کردند به انتقام گیری از یکدیگر به صورتهای گوناگون از قبیل کم کاری، تقلب، دروغ و غیره که همه میدانیم.
این بار اما، امیدوارم که این جنبش به این زودی ها به ثمر نرسد. امیدوارم که در اثر طولانی شدن مبارزات مردم، و تمرین و تکرار مهربانی ها و کمک ها و مایه گذاشتنهای مردم به یکدیگر، یک بار دیگر آن صفا و صمیمیت به دلها بازگردد، آن فداکاری ها تکرار شود، آن همبستگی ها، آن برای یکدیگر مایه گذاشتنها، آن کمک کردن به یکدیگر بدون کوچکترین چشمداشتی که در آن چندماه آخر رژیم پیشین شاهد بودیم به دلها بازگردد. بازگشت این صفا و صمیمیت به دل مرمانی که یک بار خیانت به آرمانهایشان را تجربه کرده اند و اعتمادشان را از دست داده اند کار ساده ای و کار یکی دو ماه نیست. وقت میبرد. بیش از یک سال وقت میبرد و هرچه بیشتر وقت ببرد به نفع مردم ما خواهد بود. اوضاع تغییر خواهد کرد، حال چه رژیم سقوط کند و چه تغییر کند اما بهرحال تغییر در راه است. اما آن دوران صفا در آن چندماهه چقدر زیبا بود. آیا میشود ایران ما یکبار دیگر این فرصت را به خود بدهد؟ بگذارید از دو خاطره یاد کنم؛

خاطره اول از یکی از همکارانم در ایران؛ اعتیاد به مهربانی
در عید نوروز سال 58، یعنی اولین عید بعد از انقلاب با اهل و عیال راهی جنوب شدیم بطرف شیراز. نرسیده به شیراز دیدم یک ماشین پنچر شده و ایستاده کنار جاده. کیف کردم! نه از اینکه او پنچر کرده بود بلکه از اینکه یک فرصتی پیش آمده به کسی کمک بکنم! هنوز از ماشین پیاده نشده بودم که دیدم چند ماشین دیگر هم طبق معمول آن زمانها که دلها باصفا بود کنار جاده ایستادند که کمک کنند. اینقدر در اثر حوادث انقلاب شوق کمک کردن به یکدیگر زیاد بود که نمیشد جلوی وسوسه کمک کردن را حتا برای یک پنچری ساده که طرف خودش میتوانست انجام بدهد گرفت. اصلا مهربانی به همنوع یک اعتیاد شده بود!

باری، دیدم طرف زاپاس اش هم پنچر است. رفتم زاپاس خودم را آوردم دادم به او. گفت آدرس ات را بده تا بعدا برایت بیاورم. از من انکار و از او اصرار! (اینهم از زیاده روی ما ایرانی ها که با یک غوره سردی و با یک مویز گرمی مان میکند! حالا کمک کردی بسیار خوب دیگر چرا میخواهی لاستیک زاپاسی که خودت نیاز داری به او بدهی که او هم اصلا جا برای نگه داری اش ندارد!). خلاصه طرف با هزار زحمت از ما آدرس قوم خویشمان در شیراز را گرفت. فردای آنروز مشغول صرف ناهار بودیم که زنگ خانه به صدا در آمد و گفتند با شما کار دارند. رفتم دم درب منزل. طرف آمده بود با یک فروند لاستیک نوی آکبند و یک دسته گل. خلاصه دعوتش کردیم تو آمد سر سفره و با ما ناهار خورد کلی باهم رفیق شدیم و یک شام هم ما و خانواده را به منزلش دعوت کرد و دوستی مان سالهاست که ادامه دارد.

خاطره دوم از خودم؛
سال 1363 و زمان «جنگ و ایثار»، یعنی شش سال پس از انقلاب بود. در پایگاه پنجم شکاری در 100 کیلومتری اهواز زندگی می کردیم. برای کاری مجبور شدم بهمراه سرویس اتوبوس نیروی هوایی به اهواز بروم. در راه دیدم یک بنده خدایی بنزین تمام کرده و یک باک چهارلیتری بدست کنار جاده ایستاده بود. چهار ساعت بعد، هنگامی که به پایگاه باز میگشتیم، آن بیچاره را دیدم که در آن گرمای نفس گیر و شرجی 45 درجه یا بیشتر هنوز پیت بنزین بدست ایستاده بود و هنوز کسی به او کمک نکرده بود.
من خودم شخصا در آن زمان بسیار از جامعه ایرانی دلگیر بودم. مردم گویی مردم را مقصر این انقلاب و وضع پیش آمده میدانستند و گویی داشتند با ظلم کردن به یکدیگر انتقام خیانت در امانت را بجای آخوندها از هم می گرفتند. و همین انتقام گیری از هم اخلاق جامعه را خراب و فاسد کرد و هرسال به این فساد اخلاقی اضافه شد. آنقدر اضافه شد که من که دلم واسه دیدار از ایران غش و ضعف میرفت در این سالهای آخر دیگر رغبتی و دلتنگی برای میهن نمی کردم از بس داستانهای زشتی از اخلاق زشت مردم و کلک های شان به یکدیگر می شنیدم. اصلا دست و دلم به نوشتن در راه آزادی ایران نمیرفت. (البته با این وجود هفته ای دو سه مطلب در سایتها می نوشتم!). دوستانی که از خارج به ایران میرفتند وقتی باز می گشتند آنقدر از اخلاق بد مردم میگفتند که حال تهوع به آدم دست میداد. همه شان توبه می کردند و می گفتند که تا سالها به ایران حتا برای بازدید از عزیزان شان نخواهند رفت. (البته اخلاق ایرانی است دیگر، باز پس از چند ماه دلشان تنگ میشد).
برای مرحم نهادن بر همین زخمهاست که نیاز است که به ثمر رسیدن این جنبش طول بکشد. لازم است که مردم بار دیگر محبت کردن، به یاری هم شتافتن، کلک نزدن و صادق بودن، با صفا و مهربان بودن را دوباره باید تمرین کنند. لازم است که مردم با تمرین شجاعت و صمیمیت و صفا آن خصلت ایرانی را که در این سالها همه در باره اش خالی می بستیم از خالی بندی به واقعیت در آورند.
به خاطر دارم که در سال 58 احساس میکردم که ما ایرانیان برترین و بهترین مردمان جهان هستیم و کشور ما در جهان بهترین کشور است. اما در چند سال اخیر اگرچه هرگز و هرگز در حضور خارجی ها ایرانی بودنم را مانند بسیاری کتمان و پنهان نکردم اما از نوع نگاهشان به خودم دلم می گرفت. چقدر آروزو داشتم که چنین روزهایی را که امروز شاهدش هستیم ببینم.
این که این جنبش به ثمر برسد یا نرسد، دمکراسی برقرار شود یا نشود آنقدر مهم نیست که دلهای مردم به هم نزدیک شود. این معضل اخلاقی بزرگتر از معضل دیکتاتوری رژیم است. امیدوارم این جنبش بیشتر از اینها طول بکشد. منافع این طول کشیدن تنها در بازیافت اخلاق نیک به جامعه نیست بلکه در طی زمان هدف ها نیز مشخص تر خواهد شد و کشور دچار هرج و مرج مانند انقلاب 57 نخواهد شد. پیرامون این مهم دوباره خواهم نوشت.



رفسنجانی اعتراف کرد که مردم به نظام اعتماد ندارند


.
همانگونه که قبلا نیز بسیاری حدس میزدند، رفسنجانی سخنان درشتی بر علیه وضع موجود بر زبان نیاورد. یعنی نمیتوانست این کار را بکند. بازهم گلایه کرد و یکی دو تا ریش سفیدی. تازه اینهم با هزار اما و اگر و قطع صدایش.

هاشمی رفسنجانی در نماز جمعه از جمله از قول پیامبر گفت؛ "اگر دیدی مرم راضی بودند و تو را قبول کردند و به تو این سمت را دادند با اجماع اکثریت، شما بپذیر. اگر احتراز کردند، بگذار هر کاری می خواهند بکنند."
خود او هنگامی که در اوج بود، هنگامی که رئیس جمهور بود، با وقاحت اعلام میکرد که برای نگهداری نظام به بیش از هواداری سیزده درصد مردم نیازی نیست! حالا همان سیزده درصد یقه اش را دارند می گیرند و در نماز جمعه بر علیه او شعار میدهند و او شده است از اینجا رانده و از آنجا مانده.
حالا آمده است و میگوید اینها که گرفته اید آزاد کنید. این همان نبود که زمانی دکتر سحابی یا دیگران را داده بود انداخته بودند زندان و میگفت «پر رو شده بودند؟».
رفسنجانی در نماز جمعه اعتراف کرد که مردم به رژیم اعتماد ندارند. و این یک سیلی بزرگ به گوش رژیم به دست خودش است. وضع باید خیلی بحرانی باشد که چنین آدمی از وخیم بودن اوضاع سخن میگوید.

هدف مردم اما حضور اعتراضی شان برای بار دیگر بدون کتک خوردن بود که مردم از این فرصت استفاده کردند. باید منتظر روزهای آینده ماند.

نامه سرگشاده جمعی از «هنرمندان» برای ضربه زدن به مبارزات مردم ایران



در سایت هادی خرسندی نامه سرگشاده «جمعی از هنرمندان» را با عنوان «محسن مخملباف عامل رژیم است» را خواندم که در آن تلاش داشته اند که با مصادره مبارزات مردم به نفع باد و هوا (راهی که خود در این سی ساله رفته اند)، و تلاش برای بدنام کردن محسن مخملباف به اعتراضات مردم ایران در این مرحله ضربه بزنند.
در بخش اول نامه آمده است؛ «اخیرا آقای محسن مخملباف در یک سخنرانی در پارلمان اتحادیه اروپا کوشیده است که خود را نماینده مردم ایران جا بزند و در رابطه با مسائل مربوط به خیزش مردم ایران موضوع را واژگونه نشان دهد. او کوشیده است تا با دفاع از بخشی از حاکمیت جمهوری اسلامی، خیزش عظیم مردم ایران در دفاع از حقوق خود را که در سی سال گذشته به طور مستمر و سیستماتیک از جانب همه جناحهای حکومتی جمهوری اسلامی پایمال شده است طور دیگری جلوه بدهد». این یک دروغ کثیف از جانب جمعی کثیف بیش نیست. وارونه نشان دادن آنچه که محسن مخملباف خود را نماینده آن میداند در این ابتدای نامه مشخص است. مخملباف هرگز نگفته است که او «نماینده مردم ایران است» بلکه گفته است که او «نماینده آقای موسوی است». چرا دروغ میگویید ای بی همه چیزان؟ چرا دروغ میگویید ای عقده ای های بی نام و نشان؟ چیزی برای عرضه کردن ندارید چرا به سر دیگرانی میزنید که نام و آوازه ای در کرده اند؟ عقده حقارت های حقیر را کی میخواهید از وجود تان بیرون بریزید؟
این نامه به ظاهر برای دلسوزی و افشای «چهره واقعی مخملباف» است اما در باطن چیزی بجز ضربه زدن به اعتراضات مردم ایران نیست. در این نامه اصلا به رنگ سبز حمایت مردم از موسوی اشاره نشده است. اینکه رای مردم به موسوی نوعی مبارزه با کلیت رژیم است را کسی منکر اش نیست اما اینکه فعلا نوک حمله رهبری این مبارزه را مردم به ابتکار خود نخست وزیر خمینی را قرار داده اند را نیز کسی نمی تواند انکار کند. محسن مخملباف نماینده موسوی در پارلمان اروپاست و خود او این موضوع را اعلام داشته و نه آقای موسوی و نه سایت ایشان و نه کسانی که با ایشان مرتبط هستند هرگز نگفته اند که مخملباف نماینده موسوی نیست.
آنها که این اطلاعیه را امضاء کرده اند مشکل روانی دارند. در این انقلاب هرکسی که زودتر از بقیه از راه انقلاب جدا شده هرچه تا زمان او بوده را تایید میکند و بعد از آن را محکوم میکند.
امضاء کنندگان این نامه سی سال پیش هیچ اعتراضی به دادگاه خلخالی هنگامی که هویدا را میکشت نداشتند و تازه خوشحال هم بودند. اینها هیچ اعتراضی به کشتن مقامات رژیم پیشین، حتا آنها که هیچ دستی در کشتار مردم نداشتند نکردند. اینها خود در پای چوبه دار هویداها پایکوبی کرده اند. اینها، از جمله حشمت رئیسی و عباس سماکار تروریست که میخواست ولیعهد وقت را آدم ربایی کند اگر دست شان به قدرت میرسید صدها بار بدتر از آخوندها کشتار میکردند. اینها همه به آخوندها معترض بودند که چرا پاسبان زمان شاه را بدون محاکمه نمی کشد و وقت را تلف محاکمه اسلامی آنها می کند. (تحمل یک ساعت دادگاه را هم نداشتند). مردم ایران شانس آوردند که اینها کنترل کشور را بدست نگرفتند اگرنه جنایتکاری در ایدئولوژی شان نهفته بود. امروز هم از عقده و کینه دارند به مبارزات مردم ایران که فعلا ابزارهایی مانند موسوی و مخملباف را به دست گرفته اند ضربه میزنند.
اینها با موسوی بیشتر از مخملباف مشکل دارند. اینها فقط عاشق خودشان هستند برای همین هم بی موقع دارند مخملباف را (در اصل موسوی را و به تبع آن مبارزات مردم ایران را) خراب میکنند که ضررش به جنبش میرسد. اگر کسی با مخمباف مشکل دارد برای محاکمه مخملباف پس از سرنگونی رژیم وقت زیاد است چرا حالا که بجز ضرر برای مبارزات مردم ندارد؟ اینها همانگونه به موسوی و مخملباف حمله کرده اند که انصار حزب الله و حسین شریعتمداری میکنند. اینها با حزب الله ساکن ایران یک قرارداد همکاری نانوشته امضاء کرده اند. اینها را باید همانگونه افشا کرد که حسین شریعتمداری را. شیوه انگ زدن شان نیز به همان حزب اللهی کثیف میخورد.
انسانها قابل تغییر هستند. با این وجود اگر کسی از موسوی و مخملباف شکایت دارد جای مطرح کردنش در فردای ایران است که مردم قدرت را بدست دارند اما چرا حالا؟ اگر مبارزه تاکتیک هم دارد این چه وقت این نامه است؟ چه هدفی پشت این ضربه زدن به مبارزات مردم هست؟
نه موسوی آدم یک ماه پیش است و نه مخملباف آدم سی سال پیش. این چیزی است که امضا کنندگان نامه نمیخواهند ببینند که اگر ببینند دیگر حرفی برای طرح خودشان بوسیله زدن دیگران ندارند. اینها برای زنده ماندن نیاز به تخریب دیگران دارند. اگرنه به نامهای شان نگاه کنید؛ یکی از یکی مرده تر است!

اگر مردمی بودند که میترسیدند، این فرصت؛ شاید دوباره فرصتی اینچنین در یک نماز جمعه پیش نیاید



این مقاله را دو روز پیش نوشتم تنها این قسمت اول را به آن اضافه میکنم؛
1-اگر رژیم میدانست که عاقبت انتخابات به اینجاها کشیده خواهد شد، هرگز شورای نگهبان صلاحیت کروبی و موسوی را از آغاز تایید نمی کرد. اینکه میگویند رژیم میخواست نشان بدهد که برای رای مردم ارزش قائل نیست اشتباه است. این حادثه حاصل اشتباه رژیم بود نه حاصل نقشه ای که کشید.
2-بهیچ روی نباید تصور کرد که رژیم از استقبال میلیونی مردم خوشحال است. این استقبال در ابعاد ملیونی هرگز در نماز جمعه رخ نداده و مشخص است که هدف شرکت کنندگان و پیام چیست. پیام چیزی بجز اعتراض مردم نیست. البته رژیم می آید که این استقبال را به حساب خود و محبوبیت اش بگذارد؛ مثل همان سخنی که خامنه ای گفت که چهل میلیون در انتخابات شرکت کرده اند و قبل از رای به نامزدها به رژیم رای داده اند. خوب بگوید. مهم این است که آیا مردم ایران و جهان به این یاوه اهمیت دادند؟
3-مهم نیست که هاشمی چه خواهد گفت. مهم نیست که صفوف اول را هواداران رژیم پر کنند و مردم را به صفوف جلو راه ندهند و فقط عوامل خودشان را آنجا جای بدهند. مهم نیست که تلویزیون فقط شعار عوامل خود و جمعیت کم را نشان بدهد آنچنان که در مورد تظاهرات روز جمعه بعد از انتخابات چنین کرد، اینها مهم نیست. فرض را بر این بگذاریم که رفسنجانی اصلا از خامنه ای دفاع کند و استقبال این جمعیت را به حساب خامنه ای بگذارد. از این بدتر که نیست؟ بازهم مهم نیست چرا که مردم روز جمعه برای نماز خواندن و عبادت نمیروند این یک بهانه است اگرنه هر جمعه نماز باید اینقدر شلوغ میشد. اینها مهم نیست بلکه مهم این است که این روز جمعه، تنها روزی است، تنها فرصتی است که رژیم بدون بکارگیری باتوم و سرکوب و بدون آنکه مردم بترسند، یک بار دیگر مردم میتوانند در ابعاد میلیونی بیرون بیایند و اعتراض خود را نشان بدهند. اگر در «جمعه اعتراض» برخی از مردم بازهم ترسیدند که بیرون بیایند، این بار آن ترس هم نیست و جمعیت بیشتر خواهد بود. و این جمعیت است که به رخ رژیم کشیده خواهد شد. این اعتراض است که به رخ رژیم کشیده خواهد شد. این جمعیت معترض است که عکس و فیلم و شعارشان به مردم جهان خواهد رسید نه آن چند صف جلو و شعارهای آن.
اگر مردمی بودند که قبلا میترسیدند که بیرون بیایند و اعتراض کنند، این فرصت؛ حالا بیرون بیایند.


بار اولی نیست که مردم از «ابزار انتخابات» برای زدن توی دهن رژیم استفاده کرده اند؛ اولین دوره انتخابات با شرکت خاتمی، حتا مخالفان رژیم گفتند که مردم شرکت کردند که به ناطق نوری و کلیت رژیم «نه» بگویند. و رای دادن به موسوی یک تودهنی دیگر به رژیم بود. و حالا نماز جمعه این هفته میرود که این معنی را زنده کند. اما.. چند اما در میان است؛




نگاه ابزاری

من همواره به انتخابات و حرکتهای اعتراضی و بطور کلی هر عامل و بهانه ای که جنبش آزادی خواهی را داغ کند «نگاهی ابزاری» داشته ام و به دیده مثبت می نگرم. اما هربار که به این مهم می پردازم یک طرف ذهنم نگران کسانی است که معمولا فکرشان به من نزدیک است اما نگاه شان به امر مبارزه با اشکالاتی ذهنی روبروست و خود تبدیل به عاملی بر علیه آزادی خود میشوند.

هرچند دلم نمیخواهد مثالی را که جلوتر خواهم آورد در این مورد بزنم اما برای این عده از دوستان که برایشان «پرنسیپهایی» مانند همواره «نه» به هر راهکاری گفتن و همواره «تحریم» کردن و غیره جای خود «هدف» را که تغییر وضعیت در جمهوری اسلامی و یا سرنگونی آن باشد گرفته و از خود هدف مهم تر شده است لازم است این مثال را بیاورم. این سری دوستان در درون خودشان شاید با «نگاه ابزاری» کسانی مانند من موافق باشند اما ترس از همان انگ خوردن ها و ترس از همگنان و همرهان که نکند یک وقت آنها را «سازشکار» به حساب بیاورند نگذارد که به آنچه که بنظرشان صحیح می آید عمل کنند یا از راهکارهای دلسوزان دیگر میهن که مانند این نگارنده میاندیشند، حمایت کنند.
یک مشکل دیگر این گونه کسان این است که سالها آنها به امثال من انگ بریدگی و سازشکاری زده اند و حالا مانده اند که اگر نگاهشان به این قضیه را تغییر بدهند با خودشان چه کنند؟ پاسخ این است که باید یکی بزنند به پوز شیطانی که روی شانه چپ شان نشسته و به او بگویند که بس کند و در عوض بیرون گود ایستادن و آیه یاس خواندن داخل مبارزه شوند! هر مبارزه ای برد و باخت دارد و نباید از شکست هراس داشت.

و اما مثال؛
تصور کنید که در یک دام افتاده اید و چند نفر قویهکل میخواهند شما را بکشند یا در زندان نگه دارند و تنها وسیله ای که شما در اختیار دارید و آنها ندارند یک اسلحه کمری پر از فشنگ و آماده است. منتها این اسلحه یک «اشکالی» دارد و آن اینکه دسته اش به یک چیز کثیفی آلوده است! حال شما چه میکنید؟ کسی مثل من که به خود هدف که آزادی باشد میاندیشد هرچند با کراهت اما بدون کوچکترین تردیدی اسلحه را به دست می گیرد و از آن استفاده میکند. بکار گیری این اسلحه در مقابل دشمنان عملی منطقی و صحیح است و باید که انجام شود. من هرگز خود را نمی بخشم اگر این شانس را از دست بدهم.
اما آنها که به «تنزه» و «تحریم» هر شانسی که ممکن است در افق پدید آید بیشتر از خود آزادی اهمیت میدهند، نظرشان طبیعتا این است که؛ «آن آزادی که بخواهد با اسلحه ای که دسته اش آلوده باشد بدست آید بدرد ما نمیخورد. ما ترجیح میدهیم که تا ابد در زندان بمانیم اما تن به حقارت استفاده از اسلحه ای که دسته اش آلوده است ندهیم. آخر این چه آزادی است که با اسلحه ای بدست آمده باشد که دسته اش آلوده باشد؟ مردن در زندان به آزادی با اسلحه دسته آلوده شرف دارد»... و یک سری دیگر از این شعار ها که این جماعت در آن استادند. من بیش از این به این مثال نمی پردازم. قضاوتش با خود این دسته از دوستان.

حال بپردازیم به بحث مان؛

با «نگاه ابزاری» به مبارزه، برای پاسخ به این سوال که آیا رفتن مردم به نماز جمعه به امامت هاشمی رفسنجانی و شرکت موسوی و خاتمی صحیح است یا خیر، باید خود را بجای خامنه ای و اطرافیان او گذاشت و از دید «نگاه ابزاری» آنان قضیه را سنجید.

حال چه همه بخواهند و چه همه نخواهند، مثل سایر راهپیمایی های بدون برنامه قبلی و از طریق شایعه ها، شایع شده که برای ادامه اعتراضات قرار است یا ممکن است مردم بخواهند در نماز این هفته شرکت کنند. در چنین حالتی آیا یک نماز جمعه میلیونی با حضور میرحسین موسوی و خاتمی، به نفع خامنه ای و آقا مجتبا و دار و دسته تمام خواهد شد یا یک نماز خلوت؟

اگر نماز جمعه خلوت باشد، حسین شریعتمداری در کیهان همان فردایش خواهد نوشت مردم با این «حرکت انقلابی» خود و نشستن در خانه ها سیلی محکمی به دهان مخالفان نظام و معاندین و خوارج زدند. رجز خوانی های بسیاری در صدا و سیما براه خواهد افتاد و تبلیغاتی وسیع صورت خواهد گرفت و موسوی حسابی سنگ رو یخ خواهد شد.

اگر نماز جمعه شلوغ و میلیونی باشد؛ هرچند رژیمی که ما می شناسیم این را به حساب اقتدار و حمایت مردم از رژیم خواهد گذاشت اما حقیقت را ما خوب میدانیم؛ مسلما خامنه ای و آقا مجتبا حال خوشی نخواهند داشت و بدجوری ترش خواهند کرد. چه بسا با هاشمی توافق شود که هاشمی بشود «فصل الخطاب». یعنی همان فرصتی که خامنه ای در نماز جمعه آنرا از دست داد. این تنها امتیازی است که رژیم میتواند بدست بیاورد و البته هاشمی از خوشحالی در پوست خود نخواهد گنجید. اما این به این معنی نیست که جنبش تو دهنی خورده باشد. به عبارت دیگر در این بازی این بار هرد و طرف برنده هستند اما نه به یک اندازه. اگر بلیط بخت آزمایی رژیم دو ملیون برده باشد بلیط مردم ده میلیون برده است و این در مجموع به نفع جنبش تمام میشود.

این که هاشمی در این نماز جمعه با توافق قبلی، یک معامله کرده باشد که بر اساس آن با استقبال میلیونی مردم آن رفتار تحقیر آمیزی که رژیم با او کرد جبران شود و درعوض او بشود فصل الخطاب و با خاتمی و موسوی به توافق برسد که قائله را بخوابانند و موسوی پیگیری نکند (یعنی مضمون نماز جمعه این باشد)، بازهم در مجموع جنبش برنده کلیت این ماجرا خواهد بود.
اگر از این نماز جمعه، امری به نفع موسوی بدست آمد، (که من بعید میدانم و هدف همان خوباندن قضیه باید باشد)، که چه بهتر و اگر موسوی نیز با موافقت ضمنی تن به این کوتاه آمدن داده باشد بازهم مردم یک بار دیگر با حضور میلونی شان نشان خواهند داد که اولا تنها نیستند، و ثانیا اگر مجموعه سخنان خطیب نماز جمعه را نپسندیدند، از همانجا اعتراضات و شعارها را شروع کنند و خواهند کرد. اینها همه قرار هایی است که تا روز جمعه مردم باهم خواهند گذاشت. تا روز جمعه برای بحث پیرامون این موضوع، «سالها» وقت است! (این که میگویم سالها از این روست که اینترنت و رسانه ها فاصله ها را کم کرده و زمان را برای ما کوتاه کرده است).

و سخن آخر اینکه مهم نیست که مضمون نماز جمعه چیست. مهم نیست اگر هاشمی مثل معمول به نعل و به میخ زد و مهم نیست که هاشمی با خامنه ای کنار آمده و بخواهد نقش ریش سفیدی را بعهده بگیرد؛ مهم این است که میلیونها مردم دوباره یکدیگر را در خیابانها ببینند و دوباره به هم قوت بدهند که «نترسید، نترسید، ما همه باهم هستیم». به نظر من این شعار و این حضور برای بازگرداندن اعتماد بنفس مردم بسیار مهمتر از مضمون نماز جمعه و بحثهای پیرامون آن است. سی سال سرکوب مردم را بسیار ترسانده است و آنها به این قوت قلب نیاز دارند. وقتی شعار میدهند که نترسید، نترسید، معنایش این است که مردم واقعا میترسند و حق هم دارند. ما در انقلاب 57 یا قبل از آن هرگز چنین شعاری را نشنیده بودیم. مردم ما برای ادامه مبارزه شان نیاز دارند که به چشم شان ببینند که همه به میدان آمده اند و آنها تنها نیستند. مردم ما برای ادامه مبارزه شان به این حرکتهای جمعی و قوت قلب نیازی فطری دارند. دیدن جمعیت میلیونی خطر را سرشکن و مردم را شجاع تر میکند. پس باید تلاش کرد که به هر وسیله ای، از جمله نماز جمعه ی رژیم گرفته تا بهانه های دیگر مردم را به خیابانها کشید و تب مبارزه را بالا نگه داشت.

استقبال میلیونی از نماز جمعه به امامت هاشمی رفسنجانی، تودهنی مردم به رهبر خواهد بود



بار اولی نیست که مردم از «ابزار انتخابات» برای زدن توی دهن رژیم استفاده کرده اند؛ اولین دوره انتخابات با شرکت خاتمی، حتا مخالفان رژیم گفتند که مردم شرکت کردند که به ناطق نوری و کلیت رژیم «نه» بگویند. و رای دادن به موسوی یک تودهنی دیگر به رژیم بود. و حالا نماز جمعه این هفته میرود که این معنی را زنده کند. اما.. چند اما در میان است؛

1-هنوز مشخص نیست که نماز جمعه این هفته به امامت رفسنجانی برقرار خواهد شد یا خیر اما شایع است که او امامت نماز جمعه را بر عهده خواهد داشت.
2- هنوز اطلاعیه ای از طرف موسوی و خاتمی و کروبی برای حضور در این نماز صادر نشده است اما شایعه ها حاکی از حضور این سه در نماز جمعه است.

3- چنانچه تب شرکت مردم در ابعاد میلیونی در نماز جمعه به امامت رفسنجانی بالا بگیرد، آنهم با رنگ سبز، چه بسا رژیم بترسد و در آخرین ساعات اعلام کند که نماز جمعه را کس دیگری امامت کند.

4- با این تفاصیل چه عملی به صلاح جنبش است.

نگاه ابزاری

من همواره به انتخابات و حرکتهای اعتراضی و بطور کلی هر عامل و بهانه ای که جنبش آزادی خواهی را داغ کند «نگاهی ابزاری» داشته ام و به دیده مثبت می نگرم. اما هربار که به این مهم می پردازم یک طرف ذهنم نگران کسانی است که معمولا فکرشان به من نزدیک است اما نگاه شان به امر مبارزه با اشکالاتی ذهنی روبروست و خود تبدیل به عاملی بر علیه آزادی خود میشوند.

هرچند دلم نمیخواهد مثالی را که جلوتر خواهم آورد در این مورد بزنم اما برای این عده از دوستان که برایشان «پرنسیپهایی» مانند همواره «نه» به هر راهکاری گفتن و همواره «تحریم» کردن و غیره جای خود «هدف» را که تغییر وضعیت در جمهوری اسلامی و یا سرنگونی آن باشد گرفته و از خود هدف مهم تر شده است لازم است این مثال را بیاورم. این سری دوستان در درون خودشان شاید با «نگاه ابزاری» کسانی مانند من موافق باشند اما ترس از همان انگ خوردن ها و ترس از همگنان و همرهان که نکند یک وقت آنها را «سازشکار» به حساب بیاورند نگذارد که به آنچه که بنظرشان صحیح می آید عمل کنند یا از راهکارهای دلسوزان دیگر میهن که مانند این نگارنده میاندیشند، حمایت کنند.
یک مشکل دیگر این گونه کسان این است که سالها آنها به امثال من انگ بریدگی و سازشکاری زده اند و حالا مانده اند که اگر نگاهشان به این قضیه را تغییر بدهند با خودشان چه کنند؟ پاسخ این است که باید یکی بزنند به پوز شیطانی که روی شانه چپ شان نشسته و به او بگویند که بس کند و در عوض بیرون گود ایستادن و آیه یاس خواندن داخل مبارزه شوند! هر مبارزه ای برد و باخت دارد و نباید از شکست هراس داشت.

و اما مثال؛
تصور کنید که در یک دام افتاده اید و چند نفر قویهکل میخواهند شما را بکشند یا در زندان نگه دارند و تنها وسیله ای که شما در اختیار دارید و آنها ندارند یک اسلحه کمری پر از فشنگ و آماده است. منتها این اسلحه یک «اشکالی» دارد و آن اینکه دسته اش به یک چیز کثیفی آلوده است! حال شما چه میکنید؟ کسی مثل من که به خود هدف که آزادی باشد میاندیشد هرچند با کراهت اما بدون کوچکترین تردیدی اسلحه را به دست می گیرد و از آن استفاده میکند. بکار گیری این اسلحه در مقابل دشمنان عملی منطقی و صحیح است و باید که انجام شود. من هرگز خود را نمی بخشم اگر این شانس را از دست بدهم.
اما آنها که به «تنزه» و «تحریم» هر شانسی که ممکن است در افق پدید آید بیشتر از خود آزادی اهمیت میدهند، نظرشان طبیعتا این است که؛ «آن آزادی که بخواهد با اسلحه ای که دسته اش آلوده باشد بدست آید بدرد ما نمیخورد. ما ترجیح میدهیم که تا ابد در زندان بمانیم اما تن به حقارت استفاده از اسلحه ای که دسته اش آلوده است ندهیم. آخر این چه آزادی است که با اسلحه ای بدست آمده باشد که دسته اش آلوده باشد؟ مردن در زندان به آزادی با اسلحه دسته آلوده شرف دارد»... و یک سری دیگر از این شعار ها که این جماعت در آن استادند. من بیش از این به این مثال نمی پردازم. قضاوتش با خود این دسته از دوستان.

حال بپردازیم به بحث مان؛

با «نگاه ابزاری» به مبارزه، برای پاسخ به این سوال که آیا رفتن مردم به نماز جمعه به امامت هاشمی رفسنجانی و شرکت موسوی و خاتمی صحیح است یا خیر، باید خود را بجای خامنه ای و اطرافیان او گذاشت و از دید «نگاه ابزاری» آنان قضیه را سنجید.

حال چه همه بخواهند و چه همه نخواهند، مثل سایر راهپیمایی های بدون برنامه قبلی و از طریق شایعه ها، شایع شده که برای ادامه اعتراضات قرار است یا ممکن است مردم بخواهند در نماز این هفته شرکت کنند. در چنین حالتی آیا یک نماز جمعه میلیونی با حضور میرحسین موسوی و خاتمی، به نفع خامنه ای و آقا مجتبا و دار و دسته تمام خواهد شد یا یک نماز خلوت؟

اگر نماز جمعه خلوت باشد، حسین شریعتمداری در کیهان همان فردایش خواهد نوشت مردم با این «حرکت انقلابی» خود و نشستن در خانه ها سیلی محکمی به دهان مخالفان نظام و معاندین و خوارج زدند. رجز خوانی های بسیاری در صدا و سیما براه خواهد افتاد و تبلیغاتی وسیع صورت خواهد گرفت و موسوی حسابی سنگ رو یخ خواهد شد.

اگر نماز جمعه شلوغ و میلیونی باشد؛ هرچند رژیمی که ما می شناسیم این را به حساب اقتدار و حمایت مردم از رژیم خواهد گذاشت اما حقیقت را ما خوب میدانیم؛ مسلما خامنه ای و آقا مجتبا حال خوشی نخواهند داشت و بدجوری ترش خواهند کرد. چه بسا با هاشمی توافق شود که هاشمی بشود «فصل الخطاب». یعنی همان فرصتی که خامنه ای در نماز جمعه آنرا از دست داد. این تنها امتیازی است که رژیم میتواند بدست بیاورد و البته هاشمی از خوشحالی در پوست خود نخواهد گنجید. اما این به این معنی نیست که جنبش تو دهنی خورده باشد. به عبارت دیگر در این بازی این بار هرد و طرف برنده هستند اما نه به یک اندازه. اگر بلیط بخت آزمایی رژیم دو ملیون برده باشد بلیط مردم ده میلیون برده است و این در مجموع به نفع جنبش تمام میشود.

این که هاشمی در این نماز جمعه با توافق قبلی، یک معامله کرده باشد که بر اساس آن با استقبال میلیونی مردم آن رفتار تحقیر آمیزی که رژیم با او کرد جبران شود و درعوض او بشود فصل الخطاب و با خاتمی و موسوی به توافق برسد که قائله را بخوابانند و موسوی پیگیری نکند (یعنی مضمون نماز جمعه این باشد)، بازهم در مجموع جنبش برنده کلیت این ماجرا خواهد بود.
اگر از این نماز جمعه، امری به نفع موسوی بدست آمد، (که من بعید میدانم و هدف همان خوباندن قضیه باید باشد)، که چه بهتر و اگر موسوی نیز با موافقت ضمنی تن به این کوتاه آمدن داده باشد بازهم مردم یک بار دیگر با حضور میلونی شان نشان خواهند داد که اولا تنها نیستند، و ثانیا اگر مجموعه سخنان خطیب نماز جمعه را نپسندیدند، از همانجا اعتراضات و شعارها را شروع کنند و خواهند کرد. اینها همه قرار هایی است که تا روز جمعه مردم باهم خواهند گذاشت. تا روز جمعه برای بحث پیرامون این موضوع، «سالها» وقت است! (این که میگویم سالها از این روست که اینترنت و رسانه ها فاصله ها را کم کرده و زمان را برای ما کوتاه کرده است).

و سخن آخر اینکه مهم نیست که مضمون نماز جمعه چیست. مهم نیست اگر هاشمی مثل معمول به نعل و به میخ زد و مهم نیست که هاشمی با خامنه ای کنار آمده و بخواهد نقش ریش سفیدی را بعهده بگیرد؛ مهم این است که میلیونها مردم دوباره یکدیگر را در خیابانها ببینند و دوباره به هم قوت بدهند که «نترسید، نترسید، ما همه باهم هستیم». به نظر من این شعار و این حضور برای بازگرداندن اعتماد بنفس مردم بسیار مهمتر از مضمون نماز جمعه و بحثهای پیرامون آن است. سی سال سرکوب مردم را بسیار ترسانده است و آنها به این قوت قلب نیاز دارند. وقتی شعار میدهند که نترسید، نترسید، معنایش این است که مردم واقعا میترسند و حق هم دارند. ما در انقلاب 57 یا قبل از آن هرگز چنین شعاری را نشنیده بودیم. مردم ما برای ادامه مبارزه شان نیاز دارند که به چشم شان ببینند که همه به میدان آمده اند و آنها تنها نیستند. مردم ما برای ادامه مبارزه شان به این حرکتهای جمعی و قوت قلب نیازی فطری دارند. دیدن جمعیت میلیونی خطر را سرشکن و مردم را شجاع تر میکند. پس باید تلاش کرد که به هر وسیله ای، از جمله نماز جمعه ی رژیم گرفته تا بهانه های دیگر مردم را به خیابانها کشید و تب مبارزه را بالا نگه داشت.


مردم ما تحمل توسری خوردن را ندارند


دوستی پیام گذاشته بود؛ من مجموعه ای از ویدئو های اخیر شامل تظاهرات، کتک زدن ها و کشته شده ها رو در اختیار دارم، آیا این ها رو پخش کنم یا نه چون ممکن تاثیر بد داشته باشه.

چند نکته در این رابطه هست که نیاز به توضیح دارد. اول اینکه ما یک مبارزه ای داریم انجام میدهیم و در رابطه با سوال بالا ممکن است بگوییم که « سیاست مبارزه و تاکتیک های آن» شاید ایجاب کند که کاری کنیم که مردم نترسند. یعنی این وظیفه ما باشد که در راه مبارزه و خدمت برای مردم حقیقتی را در این مورد از مردم پنهان بداریم. برای پاسخ دادن به این سوال خوب است خود را جای طرف مقابل بگذاریم. شما مردم هستید. اینکه عده ای یک خطری را حتا با حسن نیت و در راه خدمت به شما از شما پنهان بدارند آیا صحیح میدانید و احساس خوبی نسبت به آن پیدا میکنید؟
این جنبه اخلاقی قضیه است. این حق مردم است که بدانند. و این مردم هستند که باید تصمیم بگیرند که آیا بازهم با وجود این خطرات بازهم حاضرند به خیابان ها بروند یا خیر. البته که دیدن این فیلمها مردم را میترساند اما در عین حال حق مردم هم هست که حقایق را بدانند و از خطرات آگاه باشند و دانسته این راه را بروند. آنگاه کار بدون اشکال اخلاقی و دارای بار ارزشی بیشتری خواهد بود.

اما به لحاظ تاکتیکی چه؟ آیا این به ضرر مبارزه تمام نمیشود؟ پاسخ این است که در داراز مدت خیر. یعنی اول کار مردم میترسند و در خانه ها می مانند. اما بالاخره به این صحنه ها عادت میکنند و از آن شوک اولیه بیرون می آیند. آنقدر این صحنه ها را می بینند که عادی میشود. کتک خوردن جلوی چشمانشان عادی میشود، این که کسی گلوله بخورد نیز عادی میشود. و مردم بازهم با وجود خطرات آنچه را که درست میدانند انجام میدهند و به حق خود خواهند رسید. درست مثل جبهه های جنگ است. همه میدانستند که وقتی فرمان حمله داده میشود در بیرون سنگر نقل و نبات پخش نمی کنند و میدانست که عده ای کشته خواهند شد اما کسی به خانه اش نمیرفت.
اینجا در خیابانها البته جبهه جنگ نیست و آن انگیزه وجود ندارد اما روز بروز این انگیزه قوی تر خواهد شد. دیدن این صحنه ها همه را نترسانده است و آنها که ترسیده اند نیز کم کم دوباره جمع خواهند شد.

مثالی بزنیم؛
عادی شدن صحنه های سرکوب را شاید با این مثال بهتر بتوانید درک کنید؛
به نظر شما شرکت در تظاهرات و درگیری با بسیج و لباس شخصی خطرناک تر است یا رفتن به سر کار؟

در جریان تظاهرات روز جمعه بعد از انتخابات آمار رسمی کشته شدگان ده نفر و غیر رسمی فرض کنیم سی نفر بالا یا پایین بوده باشد. اما رژیم را هم حسابی تکان داد. یعنی به نتیجه اش میارزید. خیلی بیشتر هم میارزید. «یاحسین» ملت اگر کمی قوی تر بود رژیم را جا کنده بود. حتا با کشته های بیش از این نیز ارزش اش را داشت. اگر در ایران بودم حتما با احتمال خطر کشته شدن در تظاهرات شرکت میکردم. کما اینکه قبلا هم این کار را کرده ام.

در تهران سالانه 2300 نفر، یعنی روزی 6 نفر در ترافیک کشته میشوند و این عدد نسبت به سال های قبل تازه 24 درصد کاهش هم داشته یعنی قبلا نزدیک به روزی هشت نفر بوده. در ایران سالانه 400.000 تصادف روی میدهد و 200.000 نفر زخمی و علیل و بین 20 تا 27 هزار نفر کشته میشوند. اما شما نه رفتن به سر کار را تعطیل میکنید و نه مسافرت به شمال را. دلیلش چیزی بجز «عادت کردن» نیست.
اگر بعنوان یک روستایی بتازگی از ده به شهر آمده بودید و در خانه قوم و خویش تان بودید و میخواستید از خانه برای گردش بیرون بروید و این آمار را جلوی شما می گذاشتند مسلما وحشت می کردید و اندیشه می کردید که آیا من زنده به خانه باز خواهم گشت؟
فقط عادت است. به خطر ترافیک همه جامعه عادت کرده اند. به خطرات تظاهرات هم عادت خواهند کرد و یاد خواهند گرفت که نترسند. همانگونه که میگویند؛ «نترسید، نترسید، ما همه با هم هستیم».

آن عکسها و ویدیوها را نشان بدهید، در گوگل بگذارید. مردم وقتی ببینند که این همه جوان با وجود این خطرات بازهم بیرون می آیند، ترسشان خواهد ریخت و هزینه لازم را خواهند پرداخت. باید رژیم را به چالش گرفت. مردم ما تحمل تو سری خوردن را ندارند. این را رژیم هم خوب فهمیده.